


سروده های ملی ايران زمين
بخوانیم این جمله در گوش باد چو ایران نباشد تن من مباد

باید در راه ایران شهید شد
می خواستم شعری برای جنگ بگویم
دیدم نمی شود
دیگر قلم زبان دل نیستگفتم : باید زمین گذاشت قلمها را
دیگر سلاح سر سخن کارساز نیست
باید سلاح تیز تری برداشت
باید برای جنگ
از لوله تفنگ بخوانم
با واژه فشنگ
میخواستم شعری برای جنگ بگویم
شعری برای شهر خودم شهر جنگ و جنگ
دیدم که لفظ ناخوش موشک را
باید به کار برد اما
موشک زیبایی کلام مرا میکاست
گفتم که بیت ناقص شعرم
از خانه های شهر که بهتر نیست
بگذار شعر من چون خانه خاکی مردم
خرد و خراب باشد و خون آلود
باید که شعر خشم بگویم
شعر مقاومت شعر فصیح فریاد
دکتر قیصر امین پور
در ستایش فردوسي ابر مرد ايران زمین
آنچه کورش کرد و دارا و آنچه زرتشت مهین
نام ایران رفته بود از یاد تا تازی و ترک
شد درفش کاویانی باز برپا تا کشید
آنچه گفت اندر اوستا زرتشت و آنچه
زنده کرد آنجمله فردوسی به الفاظ دری
ای حکیم نامی ای فردوسی سحر آفرین
شور احیای وطن گر در دل پاکت نبود
خلقی از تو زنده کردی ملکی از نو ساختی
شادروان ملک الشعرا بهار
وطن من ایران
ای خطه ایران میهن ای وطن من ای گشته به مهر تو عجین جان و تن من
تا هست کنار تو پر از لشگر دشمن هرگز نشود خالی از دل محن من
دردا و دریغا که چنان گشتی بر برگ کز یافته خویش نداری کفن من
بسیار سخن گفتم در تعزیت تو آوخ که نگریاند کس را سخن من
و آنگاه نیوشند سخنهای مرا خلق کز خون من آغشته شود پیرهن من
و امروز همی گویم با محنت بسیار درد او دریغا وطن من وطن من
شادروان ملک الشعرا بهار
به فرزند ايران
فرزند ايران، ای عزيز از وطندور!
بپذير از من، از صميمدل، درودی
ای چشماميد پدر روشنبهرويت
مادر بهيادتخواندههر روزي سرودي
زاندمكهرفتی از وطنزی شهر غربت
شوقتوامخيزد ز هر آوای رودی
رفتی هنر آموزی و دانشبههر شهر
وز گفتدانايانبري هر روز سودی
اينكزمانی شد كهاز تو دور مانديم
نهديدنی، نه لذت گفتو شنودی
آغوشبگشادهستبر روی تو «ايران»
چونجلگهای عطشانبه استقبالرودی
هر چند غرباز تو كند بسدلربايي
مغربندارد در بر مشرقنمودی
از شرقنور عشقمیتابد بهگيتی
وز غربخيزد شعلهای جانسوز و دودی
هرگز مبُر پيوند خود از ملتخويش
بی تار كی يارد نسيجی ساختپودی؟
ما گنجها داريماز فرهنگو معنی
رخشندهگوهرهای نابو نابسودی
گهدر سعادتبودهايمو گاهدر رنج
هر ملتی دارد فرازی و فرودی
غربتنخواهدشد وطن، گرخود بهشتاست
لذتندارد زندگی بی زاد و بودی
اينچامهرا گفتمبهشوقروز ديدار
بفرستمتاينكبهرسميادبودي
زودا كهباز آيی اثر از مننيابی
چونانكهدر مرز افقخط كبودي!
دكتر غلامحسين يوسفی
گلهای خرمشهر زیبا
ای شهر خرمشهر ای خاک گهر خیز ای سینه پر آذرت از غصه لبریز
خاکت ببوسم خاک تو بوسیدنی شد گلهای خرمشهر من بوئیدنی شد
ای قله ایثار و محراب عبادت آی ای مقام شهر ای شهر شهادت
آوای الوند رود بشنو که شعر فتح خواند نخلت اگر سوزند برجا ریشه ماند
خورشید از خون سرزند بر خون نشیند تا شام بد فرجام دشمن را ببیند
سوی تو مرغان مهاجر با آیند بر آشیان سبز در پرواز آیند
با من بخوان شعر ظفر ای بندر سبز شب سر شد و آمد سحر ای بندر سبز
بانو سپیده کاشانی
پارسي
((گل نیست،ماه نیست دل ماست پارسی غوغــــای کٌه،تـــرنم دریاست پارسی))
آری حقیقت است کـــــه زیبا ست پارسی چشم و زبان و جــان و دل ماست پارسی
رنگین وروشن است وسرافرازو دلنشین گــل ،مــاه،کٌه، ترنم دریــــــا ست پارسی
از هرچه هست درخور اعزاز برتر است یعنی به مــا سعادت د نیــــا ست پارسی
اوج است و سرفرازی و پایایی و شکوه تــازند گیست زنـــده و پـــایا ست پارسی
جسم فسرده تــازه شــود از تــــــرنمش جان بخش چون سرود اوستاست پارسی
برآسمان شـــعر و اد ب همـــچو روشنان رخشنده در نهــــایت شبهــا ست پارسی
بارهزار گـــونه خـــــرد میکشد بـــد وش شـــاهنشهء مـــــد بــــروداراست پارسی
کـــــاخ بلند قــــــــــا مت فرهنـــــگ آریا رنـــگین کمـــــان رستم معناست پارسی
فرهنگ و شعر و فلسفه و دانش حـکیم شمشیر و گرز و تیر شهنشاست پارسی
همچون خرد فروهر نیکی ست در جهان گـــل واژه ء بهــــــار اهوراست پارسی
گسترد بــــال بر زبر هــــــــند تا به چین سیمرغ توس و بلخ و بخاراست پارسی
کــــی گرددش حـــریف زبان مهاجمـــین این هاست چون زمین و ثریاست پارسی
آماج تیـــر کج منشان گشــــته قرنهاست امـــا ستاده است چو کٌــه، راست پارسی
جـــامی و رودکی و سنـــــایی و مولوی پیران بلــخ ناصــــــرو سیــناست پارسی
عطارو شمس وحافظ وسعدی و گنجه یی فردوسیی بزرگ و تـــــوانا ست پارسی
زیب النسا و مـخفی و فــــرزانه و فروغ پروین و رابعه همـــــه اینها ست پارسی
جام جم است وکشتی نوح وسروش نیک آیینــــه دار گـــــوهـــر بـــــالاست پارسی
گــــرپرنیان دری بود و حٌـــله تاجیــــکی ابریشم انــد جمله چـــو د یباست پارسی
در رزم آزرخـــش و تــــرنم به گـــاه بزم خشم است و لطف یعنی معماست پارسی
شمشیر و چلـــچراغ خـــــراســانیان بود اســـطوره مقاومـــت مـــــــاست پارسی
تضمــین دی ضمــــانت امروز مـــــا بود جـــــان مایهء تفــــــکر فرداست پارسی
اسماعیل خراسانپور (از افغانستان آريانا)به اقتفاء شعرزنده یاد قهار عاصی
عيد جم
(سرودن اين مسمط ، موجب برانگيختن خشم ضيغمالدوله قشقايي ، حاكم وقت يزد ، و دوخته شدن دهان شاعر شد.)
عيد جم شد اي فريدون خو ، بت ايران پرست مستبدي خوي ضحاكي است اين خو ، نه زدست
حاليا كز سلم و تور انگليس و روس هست ايرجِ ايران سراپا دستگير و پايبست
به كه از راه تمدن ترك بي مهري كني در ره مشروطه اقدام منوچهري كني
اين همان ايران كه منزلگاه كيكاوس بود خوابگاه داريوش و مأمن سيروس بود
جاي زال و رستم و گودرز و گيو و توس بود ني چنين پامال جور انگليس و روس بود
اين همه از بي حسي ما بود كافسردهايم مردگان زنده ، بلكه زندگانِ مردهايم
اين وطن رزمآوري مانند قارن ديد است وقعهي گرشاسب و جنگ تهمتن ديده است
هوشمندي همچو جاماس و پشوتن ديده است شوكت گشتاس و دارايي بهمن ديده است
هرگز اينسان بي كس و بي يار و بي ياور نبود هيچ ايامي چو اكنون عاجز و مضطر نبود
رنجهاي اردشير بابكان بر باد رفت زحمت شاپور ذوالاكتاف حال از ياد رفت
شيوه ي نوشيرواني ، رسم عدل و داد رفت آبروي خاك ما ، بر بادِ استبداد رفت
حاليا گر بيند ايران را چنين بهرام گور از خجالت تا قيامت سر برون نارد ز گور
آخر اي بي شور مردم ، عِرق ايراني كجاست؟ شد وطن از دست ، آيين مسلماني كجاست؟
حشمت هرمز چه شد ، شاپور ساساني كجاست؟ سنجر سلجوق كو ، منصور ساماني كجاست؟
گنج بادآور كجا شد ، زرِ دست افشار كو؟ صولت خصم افكن نادر شه افشار كو؟
اي خوش آن روزي كه ايران بود چون خلد برين وسعت اين خاك پاك از روم بودي تا به چين
بوده از حيث نكويي جنت روي زمين شهرياران را بر اين خاك از شرف بودي جبين
ليك فرزندان او قدر ورا نشناختند جسم پاكش را لگدكوب اجانب ساختند
شد ز دست پارتي اين مملكت بي بوي و رنگ پارتي زد شيشه ايران را به سنگ
پارتي آورد نام نيك ايران را به ننگ پارتي بنمود ما را بنده اهل فرنگ
اين همه بي همتي نبود جز از اهل نفاق چاره اين درد بيچاره است علم و اتفاق
خواهي ار توضيح عالم اي رفيق هموطن گوش خود بگشا و توضيحات آن بشنو ز من
تا نگويي علم باشد منحصر در لاولن يك فلزي كان مساوي هست در قدر ثمن
عالم آن را موزر و توپ و مسلسل ميكند جاهل آن را صرف خاكانداز و منقل ميكند
ور ز من خواهي تو حسن اتفاق و اتحاد جنگ ژاپوني و روسي را سراسر ياد آر
تا بداني دولتي بي قدر و جاهي با نژاد خانه ي شاهنشهي چون روس را بر باد داد
اهل ژاپون تا به همديگر نه پيوستند دست كي توانستند روسان را دهند اينسان شكست
گر ز بادِ كبر و نارِ جهل برتابيم روي شايد آب رفتهي اين خاك باز آيد به جوي
ليك با اين وضع ايران مشكل است اين گفتگوي چون كه ما كرديم اكنون بر دو چيز زشتخوي
نيمه اي از حالت افسردگي بي حالتيم نيم ديگر كار استبداديان را آلتيم
گه به ملك ري به فرمان جواني با شتاب كعبهي آمال ملت را كنيم از بن خراب
گاه اندر يزد با عنوان شور و انقلاب انجمن سازيم و ننديشيم از اين ارتكاب
غير ما مردم كه ناز جهلمان افروخته تا به اكنون كي در بيتالمقدس سوخته؟
اين وطن در حال نزع و خصمش اندر پيش و پس وه چه حال نزع كورا ، نيست بيش از يك نفس
داروي او اتحاد و همت ما هست و بس ليك اين فريادها را كي بود فرياد رس ؟!
اي هواخواهانِ ايران نوبت مردانگياست پاي غير آمد ميان ، ني وقت جنگ خانگي است
تا كه در ايران ز قانون اساسي هست نام تا دهد مشروطه ، آزادي به خيل خاص و عام
تا ز ظالم مي نمايد عدل ، سلبِ احترام هر زمان اين شعر مي گويم پيِ ختم كلام
مجلس شوراي ايران تا ابد پاينده باد خسرو مشروطهي ما تا قيامت زنده باد
خود تو مي داني نيم از شاعران چاپلوس كز براي سيم بنمايم كسي را پاي بوس
يا رسانم چرخ ريسي را به چرخ آبنوس من نمي گويم تويي درگاه هيجا همچو توس
ليك گويم گر به قانون مجري قانون شوي بهمن و كيخسرو و جمشيد و افريدون شوي
محمد فرخي يزدي
نيايش ايران زمين
آفتابت ، که فروغ رخ « زرتشت» در آن گل کرده ست
آسمانت ، که زخمخانه « حافظ» قدحی آوردست
کوهسارانت ، که بر آن همت « فردوسی» پر گسترده ست
بوستانت ، کز نسیم نفس « سعدی» جان پرورده ست
همزبانان من اند
مردم خوب تو این دل به تو پرداختگان
سر و جان باختگان ، غیر تو نشناختگان
پیش شمشیر بلا ، قد برفراختگان ، سینه سپر ساختگان
مهربانان من اند
نفسم را پر پرواز از توست
به دماوند تو سوگند که گر بگشایند
بندم از بند ، ببینند که آواز از توست
همه اجزایم با مهر تو آمیخته است
همه ذراتم با جان تو آمیخته باد
خون پاکم که در آن عشق تو می جوشد و بس
تا تو آزاد بمانی به زمین ریخته باد
شادروان فريدون مشيري
ايران هرگز چنين نبود
کشور دارا ( داریوش ) هرگز چنین بی پاسبان نبود خانه نوشیروان هرگز چنین بی در نبود
شیر و خورشید ای دریغ از جنبشی می کرد از آنک خرس و روبه را گذاری بر یک آبشخور نبود
شادروان ملک الشعرا بهار
فتنه
آذربایجان
فغانكهآتشكین، آشیانِ ما را سوخت
بهغیرِ نالهنخیزد، نواییاز دهنی
گسسترشتهیپیوند، یارِ دشمنخوی
شكستحقّهی الفت، حریفِ حقشكنی
جفایِ زاغو زغنبین، كهاز سیاهدلی
به بلبلاننگذارند گوشهیچمنـی
بهتیرهبختیِ ما، شمعانجمنسوزد
بههر كجا كهحریفانكنند انجمنی
بنایِ خانهیبیداد ، واژگون گردد
بهدستِ تبرزنی ، یا بهآهِ پیرزنی
كسیكهبد بهوطن گفت، بیوطنبادا!
كهبر وطننزند طعنه ، غیرِ بیوطنی
اگر «میانه» و «تبریز» و «اردبیل» افتاد
بهدستِ غیر، چو گنجیبهدستِ راهزنی
بهصبر كوشتو ایدل، كهحقرها نكند
چنینعزیز نگینی، بهدست« اهرمنی»
محمدحسنمعیری(رهی)
خطابه آریوبرزن به اسکندر گجستک
بدان ای سکندر بعد از مرگ من بعد از ریزش آخرین برگ من
توانی گشایی در پارس را نهی بر سرت افسر پارس را
ز خاک جم و کاخ شاهنشاهان قدم چون نهی با دگر همراهان
مباد شوی غره از خویشتن که ایران بسی پرورد چو من
قبيله كتيبههاي كهن
من ايرانيام
و از تبار غزلهاي شكوهمند
سروهاي سربلند
كه در وسعت قافيهها قد كشيدهاند
من از قبيله كتيبههاي كهنام
و اين تبار را
به هزار خون دل فردوسي
و دغدغههاي هزار رودكي
و در نگاه نقشهاي منوچهري
و بركجاوه رنجهاي ناصرخسرو
و دخيل نيازهاي مولوي
رازهاي مولوي
از گزند باد و باران
و از تبرهاي قومكش زمانه
به سلامت گرفتهام
من اين قبيله را
از هرچه نيرنگ
از هرچه نيزه
و از هرچه تفنگهاي وحشي
در پشت سپرهاي مثنوي
در پناه سنگرهاي دوبيتي
در كوچههاي ترديد خيام
و در لابلاي حرير چكامههاي عشق
و مثلهاي صائب و انوري
در قاب غزلهاي حافظ
به يادگار گرفتهام
من ايرانيام
و از كوچههاي صميمي كلمه
از جاده واژههاي خاقاني
و كوچه باغهاي لطيف نظامي
و از كنار حوض آبي سنايي
و دشت هجاهاي فيروزهاي
هجاهاي هفت شهر عطار
عبور كردهام
و از انبوه درختستان درد
كه در بهار غزلهاي انديشه روييدهاند
صد قافله رندي
و هزار كجاوه ستايش و سروري
سهم من شده است
آهاي مردمان زمانه!
دلتان هواي خرّمي كرده است؟
سرزمين من
مخملستان دوبيتيهاي خيام
و دشتِ آوازهاي گرم
قصيدههاي سبز
و ساحل خنك افسانههاي نو!
با چشمهاي ميشي هزار سعدي
و غمزههاي دلرباي حافظ
و دامنههاي مغازله عاشقي و خدا
قد بر افراشته است
نگاه كن!
دستانم پر از ستاره است
پر از قافيههاي قد بلند
پر از نجواهاي شهرآشوب
پر از لعلهاي سرخ رباعي
پر از كرشمههاي رندانه
و چشمههاي حكمت و اندرز
اينجا
طبيبان غزل سرا
غزلهاي شفابخش
با مرهم خزانه غيب
زير درخت تنومند عشق
و جاري زلال حقيقت و حماسه
با تمناي دلانگيز لسانالغيب
خنكاي پاسخ و التيام را
تعارفت ميكنند.
من ايرانيام
و از قبيله قنوتهاي آبي
و شكوه يك قصيده دماوند
صد غزل ، شاعران تازه
و صد
دهان شعرهاي تازهتر
و از تبار غزلهاي شكوهمند
سروهاي سربلند
كه در وسعت قافيهها قد كشيدهاند
وحيد خليلي اردلي
ما کودکان ايرانيم
ما کودکان ایرانیم مادر خویش را نگهبانیم
همه از پشت کیقباد و جمیم همه از نسل پور دستانیم
زاده کورش و هخامنشیم پسر مهرداد و فرهادیم
تیره اردشیر و ساسانیم ملک ایران یکی گلستان است
ما گل سرخ این گلستانیم
شادروان ملک الشعرا بهار
شرفنامه
بیا به بزم وطن شور و عشق بر پاكن
سبوی غم بشكن می به جام مینا كن
شراب پاك مغان نوش و در كمال ادب
دو جرعه نیز نثار ره اهورا كن
سرود پاكی و نیكی به گوش یار بخوان
و در بلوغ خرد، یادی از اوستا كن
بیاو زند بخوان تا سپیده با زرتشت
شكوه جلوهی خورشید را تماشا كن
بگو كه نیك بیندیش و نیك كن گفتار
چو نیك شد همه كردار، شكر مزدا كن
بگو كه ملت ما سرفراز تاریخ است
و دشمنان وطن را خفیف و رسوا كن
پیام عز و شرف را بخوان ز شهنامه
و رمز و راز شرفنامه را هویدا كن
نبسته دست ترا فتنههای چرخ بلند
مقام خویش در اوج حماسه پیدا كن
وطن كه خسته شد از آیههای مكتب غم
بیا و فارغش از گریههای بی جا كن!
بیا و پهنهی این خطهی خدایی را
برای جشن خرد پیشگان مهیا كن
اگر چه گوش ستم از چرا گریزان است
بیا تمام سخن را چرا و آیا كن!
چرا ز خون سیاوش برآمده ضحاك؟
بیا به علم و خرد حل این معما كن
تو قطرهای و منم قطره و وطن دریا
بیا و قطرهی جان را نثار دریا كن
به شوق دیدن فردای عشق و آزادی
به نور دانش امروز ، فكر فردا كن
«امید» میچكد از ابر « اتحاد» بیا
و بوستان وطن را دوباره احیا كن
مصطفي بادکوبه اي
کجا رفتند ايران پرستان ؟
خوش آن روزگار همايون ما خوش آن بخت پيروز و ميمون ما
کجا رفت هوشنگ و کو زرتشت؟ کجا رفت جمشيد فرخ سرشت؟
کجا رفت آن کاوياني درفش؟ کجا رفت آن تيغهاي بنفش؟کجا رفت آن کاوه نامدار؟ کجا شد فريدون والا تبار؟
کجا شد هخامني کجا شد مدي؟ کجا رفت آن فره ايزدي؟
کجا رفت آن کورش دادگر؟ کجا رفت کمبوجي نامور؟
کجا رفت آن داريوش دلير؟ کجا رفت داراي بن اردشير؟
دليران ايران کجا رفته اند؟ که آرايش ملک بنهفته اند
بزرگان که در زير خاک اندراند بيايند و بر خاک ما بگذرند
بپرسند از ايندر که ايران کجاست؟ همان مرز و بوم دليران کجاست؟
بينند که اينجاي مانده تهي ز اورنگ و ديهيم شاهنشاهي
شادروان ملک الشعرا بهار
من آريايي ام
در اين رند بازار و ملک فغان
من آريايي ام از تبار مغان
ز پيشداديان نيکي آورده ام
به نامردمان پيشي آورده ام
منم کاوه و شور ايران زمين
خروشم ز خشم بر ستم در زمين
من آن چرم اکنون ز تن در کنم
درفش سازم و بر تن جان کنم
بگويم فريدون تو اي شهريار
کنون وقت جنگ است به ميهن بيا
که ضحاک بد را به بندش کنيم
به سوي دماوند روانش کنيم
منم آرش و مرز ايران زمين
تو تير و کمان را ز جانم ببين
چنان تير را از کمان در کنم
که جان را ز تن خارج و در کنم
منم کوروش و ملک ايران زمين
پر آوازه ام اين چنين در زمين
حقوق بشر بر جهان داده ام
به عدل و به احسان ندا داده ام
منم داريوش پادشاهي دگر
به ايرانيان افتخاري دگر
منم رستم و پهلوان زمين
بکوبم سر هر ستم بر زمين
منم دشمن هر بدي و غضب
ز چنگيز و اسکندر و بد عمر
منم آريا زاده اي در جهان
ز نيکو تباران ز نيک همرهان
تو اي رندِ مکارِ بد ذاتِ زشت
بدان زنده ام تا ابد بد سرشت
چنان کوبمت بر زمين تموز
که بر خاکِ گرم افتي و پر ز سوز
دفتر عشق
اي وطن اي مادر تاريخ ساز اي مرا بر خاک تو روي نياز
اي کوير تو بهشت جان من عشق جاويدان من ايران من
اي ز تو هستي گرفته ريشه ام نيست جز انديشه ات انديشه ام
آرشي داري به تير انداختن دست بهرامي به شير انداختن
کاوه آهنگري ضحاک کش پتک دشمن افکني ناپاک کش
رخشي و رستم بر او پا در رکاب تا نبيند دشمنت هرگز به خواب
مرزداران دليرت جان به کف سرفرازان سپاهت صف به صف
خون به دل کردند دشت ونهر را بازگرداندند خرمشهر را
اي وطن اي مادر ايران من مادر اجداد و فرزندان من
خانه من بانه من توس من هر وجب از خاک تو ناموس من
اي دريغ از تو که ويران بينمت بيشه را خالي ز شيران بينمت
خاک تو گر نيست جان من مباد زنده در اين بوم و بر يک تن مباد
علیرضا شجاعي پور
برای ایران کفن خواهم پوشید
روزی اگر بناست که بر تن کفن کنم من آن کفن به تن ز برای وطن کنم
سبز و سفید وسرخ نکوتر بود کفن تا من برای خاطر میهن به تن کنم
ایران من عزیز من ای سرزمین من مرگ است بی تو اگر هوس زیستن کنم
روزی که پای عشق وطن در میان بود تاریخ گفته است که من چه باید کنم
همچون برق حق بر خرمن باطل درافتم یزدان صفت مبارزه با اهریمن کنم
دشمن اگر پای بدین سرزمین نهد کاری که کرد نادر لشگر شکن کنم
مهد زرتشت و آریایی ها
تو همايون مهد زرتشتي و فرزندان تو
پور ايرانند و پاك آئين نژاد آريان
اختلاف لهجه مليت نزايد بهر كس
ملتي با يك زبان كمتر به ياد آرد زمان
گر بدين منطق ترا گفتند ايراني نه ايي
صبح را خواندند شام و آسمان را ريسمان
استاد محمد حسین شهریار
ای ایران
چامه ای از در چم هنرمندان میهن دوست
بیا سرود وطن سر دهیم از دل و جان
به همنوایی آوای ماندگار بنان
بیا به دشت ادب، دشت شعر، دشت هنر
صلا دهیم سرود بلند ای ایران
بیا ز پردهی عشاق، نغمهای سازیم
كه شور عشق تراود ز واژه واژه آن
بیا درود فرستیم با تمام وجود
به روح خالقی آن زنده یاد شادروان
به او كه روح بلند حماسه را با شور
دمید در بدن این سرود جاویدان
كجاست باد صبا، تا پیام دل ببرد
به روح پاك «صبا» آن یگانه دوران
كه بنگر ای هنری مرد پاك میهن دوست
به بوستان هنر، جلوههای شاگردان
زشور تو است به حق این شرار موسیقی
كه خوش طنین فكند همچو نمنم باران
هزار پنجه شیرین، ز شور تو مستند
هزار پردهی دل در نوای تو پنهان
الا، كه اوستاد هنر بودی و معلم عشق
الا تجسم احساس و مظهر عرفان
الا، كه وارث شیدایی «نكیسا» یی
چه نغمهها و چه «گلهای شاد» و رنگارنگ
چه گوشهها چه ظرایف چه نازنین الحان
چه پردههای پریوش چه «مویه»های غریب
برآمدند به نورت ز پرده نسیان
اگر كه «مرغ سحر» همره الهه ناز
درون سینه ایرانیان بود مهمان
اگر صدای سهتار و كمانچه و ویلون
شدند همچو ندای لطیف نای شبان
زگوشههای اصیلی است كز تو زنده شدند
كه زنده باد ترا یاد در بسیط زمان
سخن دراز نشاید به بزم اهل هنر
كه نیست در بر اهل هنر سخن آسان
كنون به بزم هنر پروران، میهن دوست
پیام دل دهد اینگونه چامه را پایان
به خاك پاك هنر پرورت خورم سوگند
تویی «امید» دل بیقرار ما ایران
مصطفی باد كوبه ای
پژوهش و گردآوری از ارشام پارسی , ایراندخت آریارنا . برداشت کلی این جستار با ذکر نام و آدرس پایگاه آزاد است
........................................................................................................................................
© Ariarman , Design & Management by : Arsham Parsi - Info@Ariarman.com