


سروده های ملی ايران زمين
بخوانیم این جمله در گوش باد چو ایران نباشد تن من مباد

دفاع از کوردها دفاع از شرف ملت بزرگ ایران است
شندیم
به کوردان گرد آورند
ز همدستی تورک و تازی گزند
شنیدم که بر مردم بی پناه
دو اهریمن آورده خیل سپاه
سوی کورد "تای"چو تازی شتافت
پی ترکتاز تورک هم شتافت
شنیدم کزین دو پلید پلشت
فرو ریخت آتش و به کوه به دشت
شنیدم کزین دو ستمگر کنون
ز زاگروش روان گشت رودی زخون
مرا نیز خون شد ز دیده روان
به یاد آمدم نامه ی ِ باستان
ز تورک و ز تازی سخن رانده است
به ما گفته فردوسی و مانده است
که کس را: ز ترکان نباشد خرد
کز اندیشه ی خویش رامش برد
دگر گفته از تازی پست و خوار
ز شیر شتر خوردن و سوسمار
از آن مارخواران و اهرمن چهرگان
ز دانایی و شرم بی بهرگان....
بدبن گاه کردان پر کین و خشم
سزد گر به تهران بدوزند چشم
بیاری بخوانند گیل مرد دلیر
بگویند که آید ز آن بیشه شیر
فراخوان به ساری و بابل رود
به کرمان به شیراز و زابل رود
کند تورک و تازی همه هیچ و پوچ
سپاهی که آید ز کوچ و بلوچ
ز خوزی ببیند تاب است و توش
لر و بختیاری بر آرد خروش
فرستد سپه جمله آزادگان
بیاری ی ِ کورد ،آذرآبادگان
دریغا فوسا که اینجا نیز
نه فرخ بود کارها رای نیز
چه دستارهای سیاه و سپید
که بنهفته اندیشه های پلید...
در آنجا خوانی تو ایرانش باز
اگر رنج و اندوه بینی فراز
از آنست که افسون دشمن گرفت
تو را ای همخانه از من گرفت
منی و تویی اندر آمد میان
بشد پاره پاره زمین کیان
ز بیگانه هرگز نیاید زیان
یگانه چو شد دوده ی آریان
بکوشیم از اروند تا مرز چین
یگانه شد باز ایران زمین
نخستین باد که همراز شد
ز همبستگی باز دمساز شد
نهاز شهر و سامان سخن گفتنی
نه تو گفتنی و نه من گفتنی
سر کارهای جهان یاری است
سپس راه با همواری است
نشریه ملت. ارگان ایران بزرگ
ایران زمین
تو ای پر گهر خاک ایران زمین که والاتری از سپهر برین
هنر زنده از پرتو نام توست جهان سرخوش از جرعۀ جام توست
بَر و بوم این ملک پاینده باد بمان خرم ای خاک مینو سرشت
که در چشم ما خوشتری از بهشت ترا زدل و جان پرستنده ایم
روان را به مِهر تو آکنده ایم بَر و بوم این ملک پاینده باد
مخور غم که آمد بهار امید زشام سیه زاد صبح سپید
به تدبیر سر حلقۀ راستان شده مُلک جَم غیرت باستان
بَر و بوم این ملک پاینده باد
رهی معیری
پریشانی ایران
ای دوست ببین بی سر و سامانی ایران بدبختی ایران و پریشانی ایران
از قبر برون آی و ببین ذلت ما را این ذلت ایرانی و ویرانی ایران
آوخ که لحد ، جای تو شد تا بقیامت ! رفتی و ندیدی تو پریشانی ایران :
از وضع کنونی و زبدبختی ملت زین فقر و پریشانی و ویرانی ایران
گردیده جهان تیره و گشته ست دلم تنگ گوئی که شدم حبسی و زندانی ایران
بگرفته دلم سخت زاوضاع کنونی بیچارگی و محنت و حیرانی ایران
" عشقی " بود ، ار نوحه گر امروز عجب نیست خون می چکد از دیدۀ ایرانی و ایران
میرزاده عشقی
صفت ممالک بهشت نشان ایران
بهشت برين است ايران زمین بسیطش سلیمان و شان را نگین
بهشت برین باد جان را وطن مبادا نگین در کف اهرمن
بود تا بر افلاک ، تابنده هور ز بوم و برش چشم بد باد دور
کسی کو به بینش بود دیده ور جهان را صدف داند ،ایران گهر
زمین سرخوش ازابرنیسان اوست گهر خاک ریگ بیابان اوست
دماغ خرد ازهوایش ترست نم چشمه ساران او کوثرست
مسیحای خاکش به تن جان دهد ز هر خشت او نور ایمان دمد
نظر در تماشای آن بوم و بر بود چشم یعقوب و روی پسر
خراشد دلی گر به ویرانه اش کند دلدهی خاک مردانه اش
کهن قلعه هایش چو حصن فلک کبوتر مثالان برجش ملک
سوادش بود دیده روزگار یک از خانه زادان او نوبهار
گراز فخر بالد به کیهان ، کمست که اصطخر او تختگاه جمست
فریدون،یک ازخوشه چینان اوست سلیمان هم از خوش نشینان اوست
بود لرزه درکشور روم و روس ز روزی که می کوفت کاووس، کوس
کهین کاخش ایوان کیخسرویست کمین طاق او غرفه کسرویست
دهد بیستونش ز فرهاد یاد همان کار پرداز عشق اوستاد
بود غنچه لالائی در حساب بدامان الوند او آفتاب
دهد جوی شیرین زشیرین نشان شکر خیز خاکش بود اصفهان
حزین لاهیجی دوره صفوی
وطن خواهان، وطن ويرانه گرديد! وطن منزلگه بيگانه گرديد.
درد وطن
زاظهار درد ، درد مداوا نمیشود شیرین دهان بگفتن حلوا نمیشود
درمان نما ، نه درد که با پا زمین زدن این بستری زبستر خود پا نمیشود
میدانم ار که سر خط آزادگی ما با خون نشد نگاشته ، خوانا نمیشود
باید چنین نمود و چنان کرد چاره جست لیکن چاره با من تنها نمیشود ؟
تنها منم که گر نشود حکم قتل من : حاشا ، چنین معاهده امضا نمیشود
گر سیل سیل خون زدرودشت ملک هم جاری شود ؟ معاهده اجرا نمیشود
مرگی که سر زده بدر خلق سر زند من در بدر پی وی و پیدا نمیشود
ایرانی ار بسان اروپائیان نشد ایران زمین بسان اروپا نمیشود
زحمت برای خود کش که خود بخود اسباب راحت تو مهیا نمیشود
کم گو که کاوه کیست تو خود فکر خود نما با نام مرده ، مملکت احیا نمیشود
ضایع مساز رنج و دوای خود ای طبیب دردیست درد ما که مداوا نمیشود
مرغی که آشیانه بگلشن گرفته است او را دگر ببادیه مأوا نمیشود
جانا فراز دیدۀ ، عشقی است جای تو هر جا مرو ، ترا همه جا ، جا نمیشود
میرزاده عشقی
مرگ در راه ایرانم آرزوست
ای دل آهنگ نبردم آرزوست صحنه ی دیدار مردم آرزوست
صحنه ی پیکار با اهریمنان دوره ی پایان دردم آرزوست
جنگ بهر عزت و آزادگی سرخی سیمای زردم آرزوست
جنگ بهر انتقام از دشمنان خفتن اندر خاکم آرزوست
خفتن اندر خاک،گرد آب و گل خفتن اندرخون گرمم آرزوست
تا به کی افتادگی و بندگی مرگ خوش فرجامم ، ایندم آرزوست
تا به کی دور از عزیزان و کسان زین سپس دیدار یارم آرزوست
من ز کف قفقاز و افغان داده ام کی نمایم صلح؟جنگم آرزوست
وارهاندن ملک بحرین و بلوچ از کف بیگانگانم آرزوست
بر سراسر سرزمین این فلات یک درفش کاویانم آرزوست
جاوید پندار
عشق وطن
خاکم بسر ، ز غصه بسر ، خاک اگر کنم خاک وطن که رفت ، چه خاکی بسر کنم ؟
آوخ کلاه نیست وطن تا که از سرم برداشتند ، فکر کلاهی دگر کنم
مرد آن بود که این کلهش برسر است و ، من نامردم ار به بی کله ، آنی بسر کنم
من آن نیم که یکسره تدبیر مملکت تسلیم هرزه گرد قضا و قدر کنم
زیر و زبر اگر نکنی خاک خصم ما ای چرخ ! زیر و روی تو ، زیر و زبر کنم
جائیست آرزوی من ، ار من بآن رسم از روی نعش لشکر دشمن گذر کنم
هر آنچه میکنی ؟ بکن ای دشمن قوی من نیز اگر قوی شدم از تو بتر کنم
من آن نیم بمرگ طبیعی شوم هلاک وین کاسه خون به بستر راحت هدر کنم
معشوق " عشقی " ای وطن ، ای عشق پاک ای آنکه ذکر عشق تو شام و سحر کنم
« عشقت نه سرسری است که از سر بدر شود » « مهرت نه عارضیست که جای دگر کنم »
« عشق تو در وجودم و مهر تو در دلم » « با شیر اندرون شد و با جان بدر کنم »
میرزاده عشقی
عشق آذربایجان
چه آذرها بجان از عشق آذربایجان دارم من این آتش خریدارش بجانم تا که جان دارم
پرستشگاهم این آتش بود گو هستیم سوزد که اش آتشکده زردشت ز در این دودمان دارم
به بی پروایی من کس دراین آتش نمی سوزد مرا پروانه، چون پروانه کی پروای جان دارم
مرا قومیت از زردشت و گشتاسب بود محکم به پیشانی باز این فخر از پیشینیان دارم
مسلمان یا که ترسا این دو در دستور ملیت ندارد فرق ز آن بیگانگی با این و آن دارم
بکن ترک زبان تُرک کز تاریخ خونینش من از خون لاله گون کوه ارس دشت مغان دارم
برغم آنکه با ملیت ما دشمن است ای دوست مکن منعم که از جان دشمنی با این زبان دارم
رها کن یادگار دوره ننگین چنگیزی برادر کشته گی با دوره چنگیزیان دارم
برای آبروی کشور دارا چه می ماند که در روی حکمران از دودمان ترکمان دارم
رستاخیز ملی
ز هجرت چو بگذشت ده سال و چار بر ایرانیان تیره شد روزگار
بر آمد خروشان و آسیمه سر یکی باد قیرینه از باختر
چو دوزخ گدازان و سوزنده دم شد از تف او ، روی گیتی دژم
چو دیوی خروشنده وسهمگین از آواش لغزنده پشت زمین
از این سان به گلزارایران گذشت گل و یاسمین را به هم در نوشت
ازو نرگس مست ، ساغر شکست وزو سوسن ده زبان ، لب ببست
در این بوستان آتشی برفروخت بر سرو و قدِ صنوبر بسوخت
دگرگونه شد رنگ و روی چمن که شد چیره بر اورمزد اهریمن
به ایران زمین بر،عرب چیره گشت جهان بر به آزادگان تیره گشت
ز ساسانیان روی بر تافت بخت در آمدز پای آن همایون درخت
بر افتاد آئین شاهنشهی خداوند شد بنده پیش رهی
نماند از بزرگی و مردی نشان بپای اندر آمد سر سرکشان
پرستند گان گردن افراختند به دیهیم شاهنشهان تاختند
بکاخ شهان آتش افروختند جهانی ز نا بخردی سوختند
فرومایه را چون بریزد هراس شود در خداوند خود ناسپاس
بزیر سم اسب و پای عرب مداین لگد کوب گشت،ای عجب!
به ایوان کسری عرب یافت راه «برهنه سپهبد برهنه سپاه »
چو هیچ از تمدن نبدشان خبر بنگذاشتند از تمدن اثر
ز بیداد آن مار خواران شوم شد ایوان نوشیروان جای بوم
چو بر دادگاه این جفا راند چرخ نگر تا ستم خانه را چیست برخ
همان ایزدی فرش گوهر نگار که دیدی درو،گاه دی ، نو بهار
بیغما ربودند و کردند پست گرفتند از او هر یکی ،یک بدست
بعلم و ادب نیز کین توختند همه نامه های کهن سوختند
همه رسم های کهن شد بباد ز آئین شاهان نکردند یاد
«نه تخت و تاج و نه زرینه کفش نه گوهر نه افسر نه رخشان درفش»
« ربودی همی این ازآن آن ازاین ز نفین ندانست کس آفرین »
«نهانی بتر ز آشکارا شده دل مردمان سنگ خارا شده »
«بد اندیش گشته پدر بر پسر پسر همچنان بر پدر چاره گر»
دلیران و شیران ایران زمین همه خوار گشتند و عزلت گزین
که بد عرصه ، جولانگه تازیان نشیم ددان بود ملک کیان
مباد آنکه از چرخ نیلوفری فرو مایگان را رسد سروری
نیارند یاد ایچ از آن روز بد کنند آنکه از گوهر بد سزد
نگردند جز گرد سود و زیان ببندند خون ِمهان را میان
فرومایگان را سپارند کار هنر مند مردم بمانند خوار
گمانشان که چون مُرد مَردِ هنر درخت هنر نیز ناید ببر
یکایک شود کار کشور تباه بدی را زنیکی ندانند راه
هنر شد چوبیقدر از آن دشمنی پدید آمد آئین اهریمنی
بر این گونه گذشت چندی جهان همه جور بود از کهان بر مهان
ز گردون بر آمد بسی ماه و مهر به ایرانیان بخت ننمود چهر
برهنه تنان سروری داشتند همه کبر و خیره سری داشتند
جهانی به چنگ عرب شد زبون وزان چنگ جان خواره میریخت خون
بهر جا که بد مهتری شهردار گسی شد یکی تازی موش خوار
« عرب اندر ایران پراکنده شد زن و مرد وکودک همه بنده شد »
نبود ایچ پیدا ز هر خوب و زشت که ره داشت اهریمن اندر بهشت
روان شد زبان و خط تازیان شد آن پهلوانی زبان از میان
همیراند هر کس به تازی سخن تبه شد همه نامه های کهن
به ملک کیان گر عرب گشت چیر سر فرازان در آمد به زیر
بر افتاد اگر تخت شاهنشهی برفت از میان رسم و راه بهی
گر آئین آزادگان شد بباد ور آن پهلوانی زبان شد زیاد
نشد مهر ایران ز دلها بدر که با خون بد آمیخته از گهر
همان عشق آزادی و سروری کزان بود ما را به گیتی سری
بماند آتش آسا به دلها درون نشد کاخ ایران پرستی نگون
شود تا نگون افسر تازیان بکوشش ببستند هر کس میان
گروهی کشیدند تیغ از نیام ز جان درگذشتند و جستند نام
سپردند با تازیان راه جنگ مگر زان که با خون شود شسته ننگ
گروهی دگر نیز با تیغ رای به پیکار دشمن فشردند پای
به تدبیر بستند کین را کمر بر افگندن خصم را چاره گر
که با دشمن ار بر نیاید به جنگ خردمند یازد به تدبیر چنگ
نصرالله فلسفی
ای رنجبر فقير معصوم، تا چند ز حق خويش محروم؟
بيدار بشو، بس است غفلت! تا کی به مرارت و مذلت؟
ابوالقاسم لاهوتی
وطن کجاست ؟
وطن يعني همه آب و همه خاک وطن يعني همه عشق و همه پاك
به گاه شيرخواري گاهواره به روز و درد پيري ، عين چاره
وطن يعني پدر ، مادر ، نياكان به خون و خاك بستن عهد و پيمان
وطن يعني هويت ، اصل ، ريشه سرآغاز و سرانجام هميشه
وطن يعني محبت ، مهرباني نثار هر كه داني و نداني
وطن يعني نگاه هموطن دوست هر آنجايي كه داني هموطن اوست
وطن يعني قرار بيقراري پرستاري ، كمك ، بيمارداري
وطن يعني هواي كوچه ي يار در آن كو دل شكستن هاي بسيار
نگاهي زيرچشمي ، عاشقانه به كوچه آمدن با هر بهانه
وطن يعني غم همسايه خوردن وطن يعني دل همسايه بردن
وطن يعني زلال چشمه ي پاك وطن يعني درخت ريشه در خاك
ستيغ و صخره و دريا و هامون ارس ، زاينده رود ، اروند ، كارون
دنا ، الوند ، كركس ، تاق بستان هزار و قافلانكوه و پلنگان
وطن يعني بلنداي دماوند شكيبا ، دل در آتش ، پاي در بند
وطن يعني شكوه اشترانكوه به درياي گهر استاده نستوه
وطن يعني سهند صخره پيكر ستيغ سينه در سنگ تمندر
وطن يعني وطن استان به استان خراسان ، سيستان ، سمنان ، لرستان
كوير لوت ، كرمان ، يزد ، ساري سپاهان ، هگمتانه ، بختياري
طبس ، بوشهر ، كردستان ، مريوان دو آذربايجان ، ايلام گيلان
اراك ، فارس ، خوزستان و تهران بلوچستان و هرمزگان و زنجان
وطن يعني سراي ترك با پارس وطن يعني خليج تا ابد فارس
بهشتي چشم را گسترده در پيش ابوموسي و مينو ، هرمز و كيش
وطن يعني همه سازندگي ها رهايي از تمام بندگي ها
بريدن دست غير از گردن نفت صلاي صبح ملي نفت
وطن يعني ز هر ايل و تباري وطن را پاسباني ، پاسداري
وطن يعني دلير و. گرد با هم وطن يعني بلوچ و كرد با هم
وطن يعني سواران و سواري لر و كرد و يموت و بختياري
همه يك جان و يك دل بودن ما به دامان وطن آسودن ما
وطن يعني دلي از عشق لبري گره باف ظريف فرش تبريز
وطن يعني هنر يعني سپاهان حرير دستباف فرش كاشان
وطن يعني كتيبه در دل سنگ تمدن ، دين ، هنر ، تاريخ ، فرهنگ
وطن يعني همه نيك و بهنجار چه پندار و چه گفتار و چه كردار
وطن يعني شب رحمت ، شب قدر شب جوشن ، شب روشن ، شب بدر
وطن يعني هم از دور و هم از دير سده ، نوروز ، يلدا ، مهرگان ، تير
وطن يعني جلال مانده جاويد ستون و سر ستون تخت جمشيد
هزاران نقش و خط مانده در ياد صبا ، كلهر ، كمال الملك ، بهزاد
نكيسا ، باربد ، افسانه و چنگ سرود تيشه ي فرهاد در سنگ
سر و سرمايه هاي سرفرازي ابوريحان و خوارزمي و رازي
به اوج علم و دانش رهنوردي ابونصر ، ابن سينا ، سهروردي
به بحر عشق و عرفان ناخدايي عراقي ، رودكي ، جامي ، سنايي
وطن يعني به فرهنگ آشنايي در لفظ دري را دهخدايي
وطن يعني جهاني در دل جام وطن يعني رباعيات خيام
وطن يعني همه شيرين كلامي فاف عشق در شعر نظامي
وطن يعني نگاه مولوي سوز حضور نور در شمس شب و روز
وطن يعني پيام پند سعدي زبان پيوسته در پيوند سعدي
وطن يعني هوا و حال حافظ شكوه باور اندر فال حافظ
وطن يعني تبيره ، دمدمه ، كوس طلوع آفتاب شعر از طوس
وطن يعني شب شهنامه خواندن سخن چون رستم از سهراب راندن
وطن يعني رهايي زآتش و خون خورش كاوه و خشم فريدون
وطن يعني زبان حال سيمرغ حديث يال زال و بال سيمرغ
وطن يعني اميد نا اميدان خروش و ويله گرد آفرينان
وطن يعني لگام و زين و مهميز سواران قران و رخش و شبديز
وطن يعني گرامي مرز تا مرز وطن يعني حريم گيو و گودرز
وطن يعني دل و دستي در آتش روان و تن ، كمان و تير آرش
وطن يعني شبح يعني شبيخون وطن يعني جلال الدين و جيحون
وطن يعني به دشمن راه بستن به اوج آريو برزن نشستن
وطن يعني دو دست از جان كشيدن به تنگشتان و دشتستان رسيدن
زمين شستن ز استبداد و از كين به خون گرم در گرمابه ي فين
وطن يعني اذان عشق گفتن وطن يعني غبار از عشق رفتن
نماز خون به خونين شهر خواندن مهاجم را ز خرمشهر راندن
سپاه جان به خوزستان كشيدن شهادت را به جان ارزان خريدن
وطن يعني هدف يعني شهامت وطن يعني شرف يعني شهادت
وطن يعني شهيد ، آزاده ، جانباز شلمچه ، پاوه ، سوسنگرد ، اهواز
وطن يعني شكوه سرفرازي وطن يعني ز عالم بي نيازي
وطن يعني گذشته ، حال ، فردا تمام سهم يك ملت ز دنيا
وطن يعني چه آباد و چه ويران وط
ن يعني همين جا ، يعني ايرانعلیرضا شجاع پور , این سروده با صدای گرم آقای علیرضا عصار خوانده شده است
پژوهش و گردآوری از ارشام پارسی , برداشت کلی این جستار با ذکر نام و آدرس پایگاه آزاد است
........................................................................................................................................
© Ariarman , Design & Management by : Arsham Parsi - Info@Ariarman.com