iran real map : tajikistan turkmenistan uzbekistan azerbaijan kurdestan Afghanistan Armenia Georgia
 

"برنهارد دورن" و تواريخ محلي ولايات شمال ايران

مقدمه

      در اوايل قرن نوزدهم گرجستان و شهرستانهای ایرانی قفقاز در طي دو دوره جنگهاي ايران و روس با نیرنگ های انگلستان و سیاست های استعماری روسها و بی کفایتی سلاطین قاجار از ايران جدا شدند و سپس طبق اهداف دولت روسيه مطالعات در باب اين مناطق و ولايات شمال ايران و نيز خطه ي افغانستان به طورجدي در دستور كار قرار گرفت و هيئت هاي گوناگوني هم به همين منظور به ايران سفر كردند . اين اقدامات با شكل گيري و توسعة خاورشناسي در اروپاي غربي همزمان بود و از اين روي دولت روسيه در راستاي اهدافش از خاورشناسان كشورهاي ديگر، به ويژه آلماني و فرانسوي، دعوت به همكاري نمود تا در جهت بسط و توسعة تحقيقات در باب تاريخ و جغرافيا و زبانهاي كشور هاي مسلمان همجوار به كار بپردازند. اما در اين ايام تحقيقات دربارة تواريخ محلي ولايات شمال ايران و زبانهاي آنها بيشتر مرهون پشتكار ايران شناس آلماني تبار روسيه ، برنهارد دورن بود، كه تحقيقاتش در همان زمان مورد توجه مراكز خاورشناسي اروپا قرار گرفت و حتي بعدها در همين راستا نهضتي هم در ايران به وجود آمد كه در نوع خود بي بديل بود . مقال حاضر به بررسي دستاوردهاي دورن در روسيه و تتبعاتي كه اين دستاوردها در ايران موجب گرديد مي پردازد.

 

بحث و بررسي

       يوهان آلبرشت برنهارد دورن  1  در تاريخ 11 مه 1805 در دهكدة شِنِر فِلد  2 ، واقع در دوك نشين ساكس كوبورگ  3  آلمان، متولد شد و در تاريخ 31 مه 1881 در سن پطرز بورگ فوت نمود. دورن تحصيلات ابتدايي اش را زير نظر پدرش انجام داد و سپس براي ادامة آن به دبيرستاني در كوبورگ رفت . پس از اتمام آن و براي پيگيري تحصيلات عالي خود، ابتدا به دانشگاه هالّه رفت و در نزد ويلهلم گِزينوس  4  ، محقق كتاب مقدس و استاد زبان عبري ، به تحصيل پرداخت و سپس به ليپزيگ عزيمت نمود تا در دانشگاه اين شهر و زير نظر ارنست روزن مولِر 5 به تحصيل دروس فقه اللغه بپردازد . در سال 1825، با ارائه رسالة  شرح مزامير به زبان حبشي  موفق به كسب درجة دكتراي فلسفه و هنر از اين دانشگاه شد و سپس در همانجا نيز به تدريس زبانهاي شرقي مشغول گرديد 6 .

     دولت روسيه، كه قبلاً چند تن از خاورشناسان آلماني و فرانسوي را به سن پطرزبورگ دعوت كرده و درصدد بود كه پس از متصرفات خود در قفقاز و مجاورت تنگاتنگ با ايران و افغانستان به تحقيقات تاريخي و جغرافيايي و زبانشناسي اقدام كند، اين بار از دورن دعوت كرد تا در دانشگاه خاركف به تدريس زبانهاي شرقي بپردازد و وي هم، ضمن پذيرفتن اين پيشنهاد، انصراف خود را از ادامة همكاري با دانشگاه ليپزيگ اعلام كرد 7 . ظاهراً طبق توافقي كه با دولت روسيه بعمل آورد با تأخير به اين كشور رفت، چون كه بدواً چند ماهي را، در طول سال 1826، در هامبورگ به تحقيق در باب نسخ شرقي و ادبيات فارسي و زبانهاي ايراني گذراند و سپس در سال بعد ترجمة آلماني اثر نادري به نام  سه موضوع جالب توجه از گلستان سعدي  8   1827  و نيز رساله اي تحت عنوان  در باب قرابت زبانهاي فارسي، آلماني و يوناني لاتيني  9   1827  را منتشر كرد. در همين سال 1827 به لندن رفت و به مدت دو سال به تحقيق دربارة نسخ شرقي، به ويژه در آكسفورد، مشغول شد و به علاوه به عضويت انجمن آسيايي اين شهر و نيز  كميته ترجمة آثار شرقي  10  برگزيده شد.

     مهمترين كاري كه در طي اين مدت در لندن براي اين كميته انجام داد، خلاصة ترجمة كتاب تاريخ افغانها، موسوم به مخزن افغاني  و يا  تاريخ خانجهاني  1021.ق ، اثر خواجه نعمهٍِ الله هروي ، از متصديان امور ديواني در عهد جهانگير پادشاه  1014 تا 1037.ق ، امپراطور هند بود، كه آن را در دو مجلد و در سال هاي 1829 و 1836 به زبان انگليسي در لندن منتشر كرد 11 . خواجه در اين كتاب به قبايل افغان ريشه و منشاء سامي داده است و اقوال تأمل برانگيزي در باب مهاجرت قوم بني اسرائيل به افغانستان آورده كه تا مدتها خاورشناسان زودباور را به خود مشغول داشته بود. در باب سوم به سرگذشت سلسلة شاهان لودي، در باب چهارم به پادشاهي شيرشاه افغان و جانشينانش، در باب پنجم به سرگذشت خانجهان لودي، كه موضوع اصلي كتاب است، در باب ششم به نسب نامة افغانان و در باب بعدي به تاريخ سلطنت جهانگير پادشاه پرداخته است 12 .

     دورن، كه تاريخ و تيره هاي افغاني و زبان و ادبيات افغاني همچنان در دستور كارش بود، تتبعات و تك نگاري هايي در باب تاريخ امير سكندر خان لودي، اسامي تيره هاي افغاني ، به ويژه تيرة يوسف زائي، ريشه و املاي واقعي چندين وجه تسمية افغاني منتشر كرد و سپس بي وقفه به انتشار تتبعات و متوني دربارة زبان افغاني يا پشتو، كه الكساندر شودزكو 13  نيز در سال 1855 نمونه هايي از تصنيف هاي تاريخي آن را شناساند، منتخبات افغاني، دستور زبان و فرهنگ لغت افغاني و حتي چاپ مباحثي از ديوان شعراي افغاني، اثر عبدالرحمان 14 ، مشغول گشت و تا سال ها بعد كه ايران با انگلستان استعمارگر بر سر هرات در نزاع بود و روسيه مصلحت خود را در جانبداري از دعاوي ايران مي ديد ، به بررسي و تحقيق در زمينه هاي مذكور پرداخت. سواي آن، حجم مطالعات افغاني او بقدري مهم شد كه در سال 1855 دولت روسيه از او درخواست كرد كه در دانشگاه سن پطرزبورگ به تدريس زبان افغاني بپردازد، امري كه خود بدعتي در تاريخ مطالعات شرقي در روسيه و اروپا بود، هر چند كه در مجموع اين تدريس بيش از دو سال بدرازا نكشيد 15 .

     در اواخر سال 1829 و قبل از رفتن از لندن به خاركف، دورن ابتدا در پاريس توقف نمود و با بزرگان    خاور شناسي فرانسه و اروپا، همچون سيلوستر دوساسي 16 ، آبِل رِموزا 17  و هموطن پرآوازة خود يوليوس كلاپروت 18 ، مؤسس  آكادمي آسيايي  19  در سن پطرزبورگ و نيز عضو سابق آكادمي اين شهر ، آشنا شد 20 .

     دورن حرفة واقعي و تام و تمام خاورشناسي خود را به طور كلي و ايران شناسي خود را به طور اخص در روسيه آغاز كرد . او ابتدا از سال 1829 تا 1835 به تدريس 21  زبانهاي فارسي، عربي و انگليسي در دانشگاه خاركف پرداخت و در اواخر همين دوره و به مدت يك سال از طرف دانشگاه خود به ويلنا 22 ، مركز ليتواني، رفت تا به بررسي و تحقيق در باب چندين مسئله مربوط به سكه شناسي بپردازد 23 . سپس به محض برگشت به محل كار، در اواخر سال 1835، به سمت استاد تاريخ و ادبيات شرقي در انستيتوي 24  آسيايي وابسته به وزارت امور خارجه در سن پطرزبورگ منصوب شد و در اين مرحله نيز همش مصروف تدريس و بررسي نسخ شرقي شد، در عين حال كه از سال 1838 تا 1842 به تدريس زبان سانسكريت در دانشگاه سن پطرزبورگ پرداخت و رساله اي نيز تحت عنوان در باب قرابت زبانهاي اسلاوي و سانسكريت  1838 منتشر نمود 25 . در سال 1839 به عضويت آكادمي علوم سن پطرزبورگ برگزيده شد و چون چهارسال بعد  1843  كرسي او در انستيتوي آسيايي حذف شد، در سال 1844 به سمت سرخازن 26  كتابخانة سلطنتي شهر منصوب و با حفظ سمت تمام همش را مصروف بررسي و شناساندن نسخ خطي شرقي آن نمود و در نتيجه دست آورد آن انتشار فهرست 27  اين كتابخانه در سال 1852 بود.

     مباحثي همچون سكه شناسي، تاريخ خزرها و ولايات شمال ايران، اقوام و جغرافياي قفقاز تقريباً همزمان جزو دلمشغولي هاي او شد، به ويژه اين كه بيشتر اين مباحث در دستور كار دولت، آكادمي سن پطرزبورگ و بخش قفقازي جمعيت جغرافيايي روسيه هم بود.

     سكه شناسي در روسيه با كشف تعداد زيادي از سكه هاي ضرب شده توسط سامانيان و بويهيان و نيز امراي حكومت هاي محلي ولايات شمال ايران كه روابط تجاري نسبتاً مهمي با اقوام گوناگون كرانه هاي شمالي درياي مازندران داشتند، اهميّت پيدا كرد و بدينسان خاورشناسي وقت يكي از اركان هاي خود را، كه به حق يار كمكي مهمي براي علوم تاريخي بود، بازيافت. كريستيان مارتين فران 28 ، خاورشناس و سكه شناس بزرگ آلماني در سن پطرزبورگ به كار و تحقيق زبانهاي شرقي و سكه شناسي 29  مشغول و از آن علمي دقيق و كارآمد براي رشتة تاريخ خاورشناسي ساخته بود و سيلوستردوساسي نيز به معرفي كارهاي سكه شناسي او، به ويژه  توصيف تعدادي از سكه هاي ضرب شدة امراي سلسله هاي سامانيان و بويهيان   1810 ، در فرانسه پرداخته بود 30 .در سال 1822 فران نوشتة معروف خود موسوم به  دربارة سكه هاي خسرو پرويز  كه به عنوان نمونه در ضرب سكه هاي خلفاي نخستين بكار رفته بود  را منتشر كرده و كنجكاوي شديد همگان را بر مي انگيزد 31 .

     دورن نيز، كه در طول سال 1835 به ويلنا رفته و نخستين تحقيقات سكه شناسي خود را، كه مربوط به سكه هاي شرقي متعلق به دانشگاه قديم ويلنا بود در همين سال انجام داده بود، پس از آن در باب سكه هاي متعلق به موزة آسيايي، كه رياستش با فران بود، به تحقيق پرداخته بود و رساله هاي جالبي دربارة سكه هاي هرمز اول، شاه ساساني، سكه هاي ساساني يافت شده در شهر پِِرم 32  روسيه، سكه شناسي پهلوي و معناي كلمة اوستا منتشر كرده بود 33 . به علاوه، گزارش هاي او دربارة سكه هاي ساساني، كه ژنرال روسي بارتولومة 34  در كرانه هاي غربي درياي خزر پيدا كرده بود و فرضياتي دربارة آنها ارائه كرده بود و حتي توجه آرتور دو گوبينو 35  را نيز شديداً به خود جلب كرده بود، از نخستين كارهاي او در باب تاريخ ايران بود، چون كه به گفتة خودش مطالعه و قرائت سكه هاي عصر ساساني باعث شد كه توجه اش به تاريخ ايران اين عصر معطوف شود 36 .

     به موازات آن، دورن به تاريخ كشورهاي قفقاز و اقوام شرقي، طبق منابع نسخ خطي شرقي، و به تاريخ شروانشاهان و نيز به تاريخ آنان در عهد حكمرانانها و خانها هم مي پردازد 37  و علي رغم اين كه تاريخ شروان و شروانشاهان هنوز مجهولات 38  بسيار دارد، او در اين زمينه ها نيز طلايه دار مطالعات خاورشناساني همچون فرديناند يوستي 39 ، ولاديميرو ويچ بارتولد 40  و ولاديمير مينورسكي 41  مي شود. دورن در رساله اش،  نوشته هاي طبري در بارة خزرها   1842 ، سعي كرده بود موضوعي را كه قبلاً فران و كنستاتين دو هسون 42  بررسي كرده بودند، با ارائه فرازهايي از طبري، حافظ ابرو و ابن اعثم كوفي، تكميل كند 43 .

     سواي اين مطالب، تاريخ گرجستان نيز مدنظر او بود، هر چند كه گرجي شناس بزرگ فرانسوي، ماري فِليسيته بروسه 44 ، كه در اين ايام در خدمت دولت روسيه بود، با تحقيقاتش بنيان مطالعات گرجي را نه فقط در اين كشور، بلكه در اروپا پي ريزي 45  كرده بود.دورن با رسالة نخستين تتبع دربارة تاريخ گرجيان  1844  خود، به تاريخ اين كشور در قرون شانزدهم و هفدهم ميلادي مي پردازد و شرح مؤلفين ايراني را، كه به طور كلي اطلاعات ارائه شده توسط خود گرجيها را در خصوص روابطي كه بين ايران و گرجستان برقرار بود، تأييد و تكميل مي كند، با جزئيات كافي و وافي مي شناساند. ژول مول 46  مي گفت كه دورن رساله اش را جهت رسيدگي و مقابله نمودن با آثار بروسه، كه متكي بر منابع گرجي بود، ارائه كرده بود و به نتايج جالبي، كه موثق بودن اطلاعات اين منابع را نشان مي داد، رسيده بود.

     تا اين تاريخ دورن به اغلب موضوعات تاريخي سرزمين هاي قفقاز و اقوام آن و نيز قوم خزر پرداخته بود و در تحقيقاتش از سكه شناسي و منابع ايراني استفاده كرده بود. آنچه كه مي ماند توجه به ولايات جنوبي درياي مازندران و ملاحظات جغرافيايي، ادبي و زبانشناسي در محل بود.

     ظاهراً دورن نخستين ايران شناسي بود كه به تواريخ ولايات شمال ايران، كه بدواً دارالمرز هم گفته مي شد، به طور جدي توجه نشان داد و سعي نمود تا تاريخ وزبانهاي نه چندان روشن اين ولايات را كه با روسيه همجوار بودند بشناساند، آنهم علي رغم اين كه هدف او در راستاي اميال دولت روسيه وارگانهاي علمي آن نيز بود. به همين روي ابتدا در سال 1845 به ارائه شرحي 47  تحت عنوان گزارش دربارة انتشار تاريخ مازندران و گيلان و طبرستان ظهيرالدين اقدام كرده و در آن اهداف آتي خود را براي چاپ آن اعلام نمود. شواهد امر نشان مي دهد كه نام ظهيرالدين مرعشي، مورخ بزرگ تواريخ محلي ايران در قرن نهم هجري، در آثار چند تن از خاورشناسان اوايل قرن نوزدهم ميلادي، از جمله ژوزف فون هامر 48  آمده بود، چون كه وي تحقيقات مبسوطي دربارة حبيب السير خواند مير انجام داده و متوجه شده بود كه مطالب اين مورخ، در خصوص مازندران، از ظهير الدين گرفته شده بود 49 .

     علاوه برآن، دورن، كه به هنگام كار و تحقيق به اهميّت تاريخ اين استان با نهضت سربداران، كه در طول قرن دهم هجري در خراسان ظهور كرد پي برده بود، در سال 1850 تحقيقي در همين زمينه با عنوان 50   تاريخ طبرستان و سربداران،براساس خواند مير ، در  رسالات آكادمي علوم سن پطرزبورگ  منتشر مي كند، امري كه نشان مي داد كه وي تحقيق اش را ابتدا در آكادمي ارائه كرده بود. اين بخش از تحقيقات دورن بعدها مورد توجه ايليا پاولوويچ پطروشفسكي 51  قرار گرفت كه تحقيقي مستقل نيز در اين زمينه تحت عنوان  نهضت سربداران خراسان  52  منتشر نمود. اين نهضت با رنگ عقيدتي شيعه تا مازندران و گيلان بسط يافته بود و بارتولد هم با بررسي افكار سربداران، كه تا نواحي ساحلي درياي خزر، گيلان و مازندران، رواج يافته بود، تحقيقي عالمانه در اين زمينه ارائه نمود 53 .

      دورن در همين سال 1850 نخستين مجلد از مجموعه اي را كه به آن عنوان  منابع اسلامي دربارة تاريخ ايالت هاي جنوبي درياي خزر  داد، يعني متن فارسي  تاريخ طبرستان و رويان و مازندران  تأليف سيّد ظهيرالدين مرعشي در سنة 881 هجري را، كه به ذكر وقايع از ابتداي بنياد طبرستان تا انقراض سلسله هاي ملوك آن سامان مي پردازد، منتشر كرد 54 .

     ظهيرالدين، مورخ قرن نهم هجري، از خاندان سادات مرعشي بود و از طرف كاركيا سلطان محمد دوم، پادشاه گيلان، مأموريت هاي گوناگوني به او تفويض شده بود و در نتيجه خود شاهد و ناظر بسياري از رويدادهاي تاريخي عصرش بود. تاريخ او تلفيقي 55  است از  تاريخ طبرستان  علي بن جمال الدين روياني و  تاريخ رويان  اولياءالله آملي، به همراه فصولي كه بر آنها افزوده است. اما  تاريخ رويان  خود متني رونويسي شده از  تاريخ طبرستان  ابن اسفنديار، مؤلف قرن هفتم هجري است و به همين روي ويليام اوزلي 56 ، كه به نخستين اظهار نظرها دربارة اين دو تاريخ پرداخته بود، تصور كرده بود كه ابن اسفنديار كتابش را از كتاب مرعشي اقتباس 57  كرده است . وي ابتدا به وضع جغرافياي تاريخي رويان، رستمدار، آمل، ساري و گرگان پرداخته و سپس رويدادهاي تاريخي اين خطه، از دورة كيومرث را تا حكومت كاركيا سلطان محمد دوم  851 تا 883 . ق ، شرح داده است و از دوران حكومت سلسله هاي باونديان، زيديان، قارِن ونديان، پادوسپانيان و آل دابويه هم صحبت كرده است. لكن از آنجائيكه خود مصدر ديواني داشته و در نتيجه به اسناد و نوشته هاي گوناگون هم دسترسي داشته است، دو فصل جالب توجه نيز به وقايع دورة حكومت ملك كيومرث  از اميران رستمدار  و فرزندان او و نيز به وقايع سيّدقوام الدين مرعشي و استيلاي اخلاف او بر مازندران افزوده است. به علاوه، مؤلف هم به وقايع مناطق همجوار طبرستان و هم به رويدادهاي دوران حكومت ساسانيان، امويان، عباسيان و سلسله هاي ايراني چون طاهريان، صفاريان، سامانيان و بويهيان و نيز به سلسله هاي غزنويان، سلجوقيان، خوارزمشاهيان، قراقوينلو، كه به تاريخ طبرستان و رويان و مازندران مربوط بودند، پرداخته است.

     اگر نثر مرعشي در اين تاريخ براي ايران شناسان معاصر ساده و گاه عاميانه است 58 ، در عصر دورن و به ويژه براي خود او نثري دشوار بود و غلط هاي املايي و انشايي هم فهم آن را دشوارتر مي كرد، به طوري كه قبل از چاپ از خود مي پرسيد 59  كه آيا اصلاحات لازم را در آن بعمل بياورد و آن را با قاعدة متداول تطبيق دهد يا خير؟ اما سرانجام تصميم گرفت متن را به شكلي كه بوده ارائه كند و براي اهل فن فهرستي، به كمك يك اديب تبريزي 60 ، از اغلاط را به همراه متن نسخ بدل و فهرست مندرجات و مقدمة مبسوط و انتقادي ارائه كرده و حتي اعلام بكند كه بعداً آن را ترجمه و به همراه تفسير منتشر خواهد كرد 61 .

     پس از تاريخ طبرستان، در سال 1857 دورن توجه اش را معطوف به تاريخ گيلان نموده و متن فارسي  تاريخ خاني ، تأليف علي بن شمس الدين لاهيجي، مورخ قرن دهم هجري را، در مجموعة  منابع اسلامي  منتشر مي كند. اين كتاب مشتمل بر تاريخ چهل سال  از 880 تا 920 . ق  گيلان در زمان سلاطين كياني آن است و ظواهر امر هم نشان مي دهد كه دنبالة كتاب  تاريخ گيلان و ديلمستان  ظهيرالدين مرعشي است. دو تاريخ لاهيجي و مرعشي در چهارده سال تداخل زماني دارند، اما مطالب مربوط به اين دورة زماني در اين دو اثر متفاوت است 62 .  تاريخ خاني  يك مقدمه و سه باب دارد: در باب اول مؤلف به حكومت سلطان محمد و جانشين او كاركيا ميرزا علي مي پردازد و در باب دوم سلطنت سلطان حسن و عزل و قتل ميرزا علي و كشته شدن سلطان حسن را تشريح مي كند و در باب سوم به توصيف سلطنت سلطان خان احمدخان گيلاني مي پردازد. لاهيجي كتاب خود را براي اين خان، كه بر تأليف او نيز نظارت داشته، نوشته است.

     اين تاريخ داراي نثري دشوار است و لغات مغولي و تركيبات گيلكي و واژه هاي عاميانه هم در آن ديده  مي شود و مؤلف نوشته اش را با اشعار فارسي و عربي و آيات قرآني آميخته است. مع الوصف، اين اثر از منابع مهم تاريخ گيلان است و مطالبي كه دربارة مدت اقامت شاه اسماعيل صفوي در گيلان، يعني در    سال هاي 905 تا 930 هجري قمري در آن آمده، در هيچ اثر ديگري ذكر نشده است، مضاف بر اين كه تأليف آن همزمان با آغاز دورة صفوي بوده و از اين منظر هم اطلاعات جالبي دارد 63 .

     سال بعد، 1858، دورن  تاريخ گيلان  تأليف عبدالفتاح فومني، مورخ قرن يازدهم هجري را، كه دربارة وقايع گيلان از 923 تا 1038 هجري قمري است، براساس يك نسخة خطي كه از نيكلاخانيكف روسي دريافت كرده بود، در مجموعة  منابع اسلامي  به چاپ رساند. اين تاريخ رويدادهاي گيلان را از اواخر سلطنت شاه اسماعيل اول تا جلوس شاه صفي در سال 1038 هجري قمري دربردارد و مؤلف، كه از حسن تواريخ محلي هم واقف بوده خواسته است به ذكر وقايعي بپردازد كه در كتابهاي تاريخي نيامده است 64 .

     عبدالفتاح در كتاب خود به توصيف انقراض خاندان حاكم گيلان بيه پس  رشت و فومن  در عصر شاه طهماسب اول و فرار خان احمدخان گيلاني، حكمران گيلان بيه پيش  لاهيجان  و حامي مولف  تاريخ خاني  و نيز به تشريح استيلاي شاه عباس اول بر گيلان و ظهور كاليجار سلطان، ملقب به عادلشاه، پرداخته است 65 . نكتة جالب توجه اين كه دو وجه تسميه بيه پس و بيه پيش ، در  تاريخ عالم آراي عباسي ، تأليف اسكندر بيگ منشي آمده بود و اتين مارك كاترمر 66  فرانسوي، در سال 1838، به هنگام ترجمة  مسالك الابصار في ممالك الامصار  شهاب الدين يحيي العُمري الدمشقي، كه خود را از اعقاب عمر بن خطاب مي دانست، ابتدا توضيح آنها را بر اساس اسكندر بيگ، كه مي گفت  سفيدرود از ميان ولايت گيلان جريان مي يابد، هر آينه يك طرف آنرا بيه پيش و طرف ديگر را بيه پس مي گويند ، آورده و سپس متذكر مي شود كه آنها در نزد مورخين و جغرافيدانان نه چندان قديمي شناخته شده نيستند و صرفاً مي توان آنها را در آثار نويسندگان نسبتاً متأخر يافت .

     نثر كتاب عبدالفتاح نسبتاً دشوار است و مؤلف در آن آيات قرآني و اشعار فارسي نيز بكار برده است . اما بخاطر در اختيار داشتن مصدر ديواني، آشنايي كاملي با اصطلاحات اداري، مالي و ارضي داشته و آنها را عيناً در كتابش آورده است و به ذكر آداب و رسوم محلي و نيز مطالبي كه در ديگر آثار اين دوره وجود ندارد، به ويژه صدور اجناس روسي از مسكو به گيلان، پرداخته است 67 .

     سرانجام دورن در سال 1858 آخرين مجلد سلسله تواريخ محلي ولايات شمال ايران را در مجموعة  منابع اسلامي  خود با عنوان  تخليص هايي از مؤلفين اسلامي...  68  در سن پطرزبورگ منتشر مي كند. اين مجلد بزرگ، كه با عنوان  انتخابات البهيه من الكتب العربيه و الفارسيه و التركيه  69  بيشتر شناخته شده است، شامل گزيده ها و تلخيص هايي از بيست و يك 70  مورخ ايراني و اسلامي است، از جمله مباحث مربوط به گيلان و مازندران كه در  مُعجم البُلدان  ياقوت حموي درج شده است و يا بخش مربوط به مازندران كه در  مسالك الممالك  اصطخري است و يا حتي  تاريخ عالم آراي عباسي  اسكندر بيگ منشي. مول 71  معتقد بود كه كوشش ها و پيگيري هاي مستمر دورن و آكادمي سن پطرزبورگ منجر به چنين نتيجة مهمي شده و از قول دورن نقل مي كرد كه با ترجمة آتي مجموعه اش تمامي آنچه را كه از تاريخ گيلان و مازندران حفظ شده در اختيار همگان قرار خواهد داد، اما همانطور كه مي دانيم اين آرزو تحقق نيافت.

     سواي مول، كه از نزديك تحقيقات علمي دورن را زير نظر داشت، گوبينو، كه در سفر اول1855  خود به ايران در تبريز با خانيكف آشنا شده بود، از طريق وي با كارهاي دورن، به ويژه از چاپ  تاريخ طبرستان  ظهيرالدين مطلع مي شود. مطلب جالب توجه اين كه گوبينو نيز مثل دورن در اين ايام به مسئله خاستگاه افغانها، زبان و تاريخ آنها توجه نشان مي داد و در خصوص آنها با مول به مكاتبه مي پرداخت. او علاقة زيادي داشت تا راه حل اين مسئله را از طريق مطالعة دستور زبان و فرهنگ لغت افغاني ثابت كند و براي  تاريخ ايرانيان  خود، كه در شرف نگارش بود، مطالب لازم را در محل تهيه كند. براي اين امر هر روز به طور مرتب با دوست و مشاور علمي خود در علم انساب و گويش ها، رضا قلي خان هدايت 72 ، كه به نوبة خود  مجمع الفصحا  را در دست تهيه داشت، به تكميل زبان فارسي خود مي پرداخت، در عين حال كه هر دو نفر در صدد تهية دستور زبان كوچكي از زبان مازندراني بودند كه بنظر مي رسيد قواعد و مطالب زبانشناسي بسيار مهمي را، ابتدا براي تاريخ مهاجرت آريايي ها بطرف غرب و سپس براي تاريخ تكوين زبان فارسي در برداشته باشد. در نتيجه هم براي دورن و هم براي گوبينو دغدغة قوم شناسي و ميل به بازگشت به سرچشمه هاي اقوام ايراني وجود داشت 73 .

     در واقع، گوبينو با توسل به زبانشناسي و از طريق تجربه در محل و شواهد به كار و تحقيق مي پرداخت. او اميدوار بود كه با تلفيق روش زبانشناسي با روش مورخ قوم شناس بتواند اطلاعات جديدي دربارة خاستگاه اقوام و مهاجرت آنها ارائه كند. به علاوه، او معتقد بود كه گويش ها كمك بزرگي اند و   مي توان به كمك گويش هاي مازندراني و گيلاني، خط سير ملل اسكانديناوي و ژرمني را از طريق اين سرزمينها  به طور كامل و دقيق پيدا كرد. گوبينو، كه در سال 1856 اين نكات را براي دوستش پروسپِرمِريمه، نويسندة  كارمن  مي نوشت، چنين ادامه مي دهد 74 :  قطعاً جالب است كه در اين گويشهاي ولايتي شمال ايران و كرانه هاي درياي خزر، به اصل و منشاء زبانهايي برخورد شود كه در زبان آلماني از بين رفته اند، ليكن در زبان فريزوني 75   فريزي  كهن حفظ شده اند و اكنون هم در هيچ زبان اروپايي به جز انگليسي استمرار ندارند .

     اما اعلام ترجمة آتي مجموعة مذكور توسط دورن، تقريباً با مأموريت علمي او در ولايات شمال ايران مصادف شد و او در اين مناطق به تحقيقات دامنه دار و بديعي اقدام نمود. در واقع، در جريان سال 1860، بخش قفقازي انجمن جغرافيايي روسيه به اومأموريت داد تا در مازندران و گيلان و ايالت هاي قفقاز و داغستان به تحقيقات باستانشناسي و زبانشناسي بپردازد. در اين سفر گرگوري والريا نوويچ مِلگونُف 76  و اسپاسكي آوتونومُف 77  او را همراهي مي كردند. اولي زير نظر او به بررسي هاي جغرافيايي مي پرداخت و دومي در نسخه برداري از كتيبه ها به او ياري مي رساند. دورن و همراهانش در تاريخ 24 اكتبر 1860 با كشتي وارد قراتپه در مازندران مي شوند 78 . او از شهر اشرف  بهشر  به طرف برج معروف رادكان مي رود تا به نسخه برداري از كتيبة آن بپردازد . سپس به منظور تحقيقات تاريخي و زبانشناسي به ساري مي رود. اين شهر در عصر اسلامي مقر سلسلة سادات مرعشي، به ويژه سيّد قوام الدين مرعشي بود و از معاريف آن نيز سيّد ظهيرالدين مرعشي بود كه دورن تاريخ او را به چاپ رسانده بود. او اسنادي را در اين شهر از يك فرد محلي به نام  شاه درويش  دريافت نمود و در بازگشت آنها را در اختيار آكادمي سن پطرزبورگ قرار داد.

     از آنجائيكه علاقه داشت كه به مطالعة زبان مازندراني بپردازد، در بارفروش  بابل  توقف كرد و در آنجا به مدت چهار هفته به جمع آوري مطالب لازم براي يك واژه نامه به گويش مازندراني مشغول گشت و حتي دستور زبان آن را به نگارش درآورد و سپس امر به دو ترجمة فارسي از ديوان شاعر معروف اين ولايت، امير پازواري، نمود و تفسيري نيز به فارسي دربارة اشعارش خريداري كرد. نكتة جالب اين كه چند صباحي قبل از ترك روسيه و آمدن به اين نواحي، او متن اصلي اين ديوان را تحت عنوان  رساله جهت كمك به شناخت گويش هاي ايراني يا فارسي، گويش مازندراني  سن پطرزبورگ، 1860   منتشر كرد. اين مجلد ترجمة مازندراني تعدادي از روايات فارسي را كه اصل آن در پايين صفحات آمده است دربردارد. مجموعه اشعاري هم به همراه اين روايات ارائه شد و تمامي متن هاي مازندراني آن، براي نشان دادن تفاوتهاي اين گويش با زبان فارسي، با دقت نقطه گذاري شد. دورن اين اقدام جالب را با همكاري ميرزا شفيع 79 ، اهل بارفروش، كه در آن وقت وابستة سفارت ايران در سن پطرزبورگ بود، انجام داد.

     سواي اين امر، او موفق شد كه ترجمه اي دقيق به زبان مازندراني از آن بخش از تاريخ ظهيرالدين، كه مربوط به احداث شهرهاي آمل و ساري بود، براي خود تهيه كند. در ضمن شانس به ياري او آمد، چون كه چند قطعه از اشعار شعراي مازندراني را، مثل طالب آملي 80 ، كه تا آنوقت ناشناخته مانده بود و حتي در مازندران هم به ندرت يافت مي شد، پيدا نمود. حتي او موفق به پيدا كردن اشعار بابا طاهر عريان 81  هم شد، و ليكن به غلط تصور كرد كه اين اشعار هم به زبان مازندراني است 82 ، آنهم در حاليكه قبلاً گوبينو 83  از باباطاهر، صاحب اشعار لُري، صحبت كرده و اروپائيان را با نام وي آشنا كرده بود. در ماه نوامبر 1860 او از بابل به آمل، مقر اسپهبدان، رفت. به زعم او قسمت اعظم سكه هاي منقوش به خط پهلوي توسط اين سلسله ضرب شده بود و البته اين امر نيز بي ربط با مطالعات ايران شناسي او در طول ساليان دراز نبود . او از مزار سيّد قوام الدين، معروف به ميرزا بزرگ، زيارت كرد و يك سنگ قبر بزرگ تاريخي را كه به قعر رودخانة هراز افتاده بود و تاريخ 514 هجري قمري را داشت، بيرون كشيد و آن را براي موزة آسيايي آكادمي سن پطرزبورگ خريداري نمود 84 .

     در مشهرسر  بابلسر ، پس از بازديد از چندين مكان مقدس، سواركشتي شده به انزلي رفت و از آنجا وارد رشت شد و به مدت يك ماه به مطالعة زبان محلي پرداخت و چند بار نيز براي سير و سياحت به اطراف شهر رفت. او از فومن، پايتخت سابق آل دابويه و سلطان علاءالدين دِباج ديدن كرد. اما ظاهراً حاصل تحقيقات او در اين ولايت قابل قياس با ابعاد تحقيقاتش در مازندران نبوده است. مع الوصف، يك دستور زبان گيلكي براساس گويش هاي رشت و لاهيجان فراهم نموده و به گردآوري مطالب لازم براي يك     واژه نامه پرداخت و آن را به واژه نامة مشابهي كه چارلز فرانسيس مكنزي 85 ، كنسول انگليس در رشت تهيه كرده بود 86 ، ملحق نمود. به علاوه، شاعري محلي، به نام ميرزا ابراهيم 87  چند قصة فارسي را براي او به زبان محلي ترجمه كرد و سپس خطاب به او قطعه شعري به همين زبان سرود و حتي آن بخش از كتاب ظهيرالدين را كه قبلاً ترجمة مازندراني آن را تهيه كرده بود، به زبان گيلكي براي او ترجمه كرد. دورن براي تكميل مجموعه اش سه قطعه از اشعار سيّد شرفشاه 88  را توسط همان ميرزا ابراهيم به فارسي ترجمه كرد و سپس به جمع آوري غزليات ميرزا عبيد فومني، به همراه جوابية اين قطعات شعري، توسط شعراي محلي همچون ملا رضا 89 ، فرزند ملا رستم و هزليات ميرزا باقر لشت نشايي 90  به گويش لاهيجاني، كه به همراه غزليات جوابيه هاي او بود، اقدام نمود. دورن مي گفت كه مطالعة زبان گيلكي براي او به مراتب مشكل تر از زبان مازندراني بوده است، آنهم در حالي كه ميرزا ابراهيم، كه قبل از ورود او به منطقه با مكنزي كار    مي كرد 91 ، پس از ورودش تمام همش را مصروف همكاري با او نمود و به علاوه، برادرش، ميرزا محمد نيز، كه نوشته هايش هم اكنون نيز در روسيه محفوظ است، با او همكاري نزديكي داشت. در اين نوشته ها ميرزا محمد او را  جنرال برنهارد دارن  خطاب مي كرد 92 .

     در آخرين روزهاي سال 1860، دورن به مرحلة جديدي از مسافرت خود دست زد و به باكو رفت و ضمن تنظيم مطالب جمع آوري شدة خود، به گردآوري اطلاعات دربارة زبان تاتي پرداخت. خانيكف در اين باره مي گفت 93 :  به نظرم رواج اين گويش فارسي، در سرزمين هاي قفقازي، از طريق مردماني كه ساسانيان آنها را به مرزهاي شمالي ولايات شان منتقل كردند تا سدي در مقابل تهاجمات خزرها باشند صورت گرفت. بي شك، اين زبان قبل از تهاجم اقوام ترك نژاد به رهبري سلجوقيان، به مراتب بيشتر از زمان كنوني  1862  در جنوب رشته كوههاي قفقاز ترويج يافته بود. ليكن علي رغم عقب نشيني در مقابل زبان تركي از قرن پنجم هجري، اين گويش در شبه جزيرة باكو به صورت دست نخورده حفظ شده است. حتي در چندين دره از جبال مركزي قفقاز، به ويژه در دهات بلوك قُبه، كه از هر طرف مردمان تاتار و لزگي آنجا را احاطه كرده اند، يافت مي شود. به علاوه، پديدة حفظ اين گويش بقدري عالي است كه هرگز هم هيچگونه سند مكتوبي را به وجود نياورده است.  سپس دورن، منطبق با برنامه اي كه داشت، به مطالعة تطبيقي گويش هاي فارسي پرداخته و در باكو مطالب زيادي را براي تأليف يك دستور زبان تاتي جمع آوري كرد و واژه نامه اي هم تنظيم كرده و آن را به فرهنگ لغتي كه تهيه كرده بود ملحق نمود و سرانجام گفتگوهايي را تنظيم و به جمع آوري قصه هاي عاميانه پرداخت و در پايان همة آنها را به بخش قفقازي جمعيت جغرافيايي روسيه اهدا كرد 94 .

     دورن، احياءكننده 95  پرشور و شوق تاريخ شروانشاهان، كه قبل از او تاريخ آنان تقريباً ناشناخته مانده بود، نخستين فردي بود كه از جالب ترين و بهترين بناي برجاماندة اين سلسله، يعني خانقاه 96  مشهور آن بازديد و با جزئيات تمام آن را بررسي كرد. در عصر سلجوقيان شروانشاهان تقريباً به حالت استقلال بسر مي بردند و حتي سكه به نام خود ضرب مي كردند. موفقيت دورن در اين منطقه جمع آوري كتيبه هاي مربوط به شاهان سلسلة خاقانهاي آنان بود و اين كتيبه ها امكان برقراري ترتيب تاريخي اسامي آنان را بر پاية محكمي فراهم مي نمود 97 .

     در ماه مه 1861، دورن از طالش، كه در نيمة دوم قرن هفتم هجري تبديل به مركز تبليغات دامنه دار مريدان شيخ زاهد گيلاني گرديد 98  و شيخ صفي الدين هم جزو مريدان او شد، ديدن بعمل آورد و تحقيقات ريس 99  را در باب زبان منطقه، كه به صورت مجموعه اي از قصه ها بود كه از فارسي به طالشي ترجمه شده بود، تكميل نمود. او به اين منتخبات كوچك چند قطعه از اشعار سروده شده به زبان طالشي را اضافه نمود و ملاحظات مفصلي هم از يك فرد محلي دربارة دستور زبان طالشي ريس دريافت نمود. به علاوه، او نخستين سيّاح علمي بود كه توانست ، در دربند داغستان، از قُبه چيان، يا زِره گران 100 ،كه به ساختن زِره و جوشن و ديگر ادوات آهني مشهور اند، ديدن كند. تقريباً اغلب مورخين اسلامي و سيّاحان غربي از قُبه چيان صحبت كرده اند و اقوال جالبي هم دربارة اصل و نسب آنها عنوان كرده اند. گروهي مي گفتند كه آنها از اعقاب فرانك ها هستند و گروه ديگر مدعي بودند كه آنان آلماني تباراند 101 . اما تحقيقات بعدي، به ويژه در اوايل قرن نوزدهم. نشان داد كه زبان آنها گويشي از زبان لزگي است 102 . دورن هم موفق شد كه نمونه هاي متعددي از زبان اين قوم كوهستاني را جمع آوري و سپس در همان ماه مه مسافرتش را به پايان برساند.

     بعد از سال 1866، دورن آثار كمتري دربارة تواريخ محلي، جغرافيا و زبانهاي ايراني منتشر كرد، ليكن هر آنچه را كه به صورت مدارك و نوشتجات در ايران و در سرزمينهاي همجوار جمع آوري و در اختيار آكادمي سن پطرزبورگ قرار داده بود، براي نسل هاي بعدي ايران شناسان و قفقاز شناسان روسيه مثمر ثمر واقع شد و تحقيقات بعدي ايران شناسي نيز براساس اين اسناد انجام گرفت، اسنادي كه هنوز اهميّت خود را حفظ  كرده اند و جزو مأخذ مهم ايران شناسي در روسيه مي باشند.

     اما تحقيقات دورن پيامدهاي تحقيقي جالبي در فرانسه و انگلستان و سپس در ايران داشت.  تاريخ طبرستان  ابن اسفنديار، كه در حوالي 613 هجري تأليف شده، يكي از قديمترين تواريخ محلي طبرستان است و حتي در مواردي از تاريخ نويسي محلي فراتر مي رود 103 .  نامة تنسر ، كه در آغاز آن ارائه شده و در اصل از زبان پهلوي به فارسي ترجمه شده است، مورد توجه جيمز دار مستتر 104  قرار گرفت و وي آن را به عنوان سوژة پايان نامه به يك قفقازي ايراني تبار، به نام احمد بيگ آقايف 105 ، پيشنهاد كرد، اما چون اين تبعة روس براي ادامة تحصيلاتش ديگر به فرانسه بازنگشت ، او خود به چاپ آن اقدام نمود 106 . در سال 1905 ادوارد براون 107  تلخيصي از  تاريخ طبرستان  و نيز  نامة تنسر  را به انگليسي، ترجمه و در لندن منتشر نمود. اين امر بازتاب جالبي در ايران داشت و مجتبي مينوي  نامة تنسر  را در سال 1310 شمسي در تهران به چاپ رساند و عباس اقبال  تاريخ طبرستان  را در سال 1320 شمسي در دو مجلد در اين شهر منتشر نمود.

     به دلايلي كه مشخص نيست، دورن موفق به چاپ دومين كتاب معروف ظهيرالدين مرعشي،  تاريخ گيلان و ديلمستان ، كه ظاهراً قديمترين تاريخ محلي به جا مانده در باب حكومت خاندان كياييان در اين خطه است 108 ، نشد. لويي رابينو 109 ، كنسوليار حاذق انگليس در رشت، كه پس از دورن جدي ترين محقق ولايات شمال ايران است، نخستين بار اين كتاب را در سال 1330 هجري  1911م.  در رشت منتشر كرد و منوچهر ستوده، ادامه دهندة پرتوان تحقيقات رابينو، چاپ انتقادي جديدي از آن را در سال 1347 شمسي در تهران منتشر كرد. ستوده  تاريخ گيلان  عبدالفتاح فومني را نيز، كه قبلاً در سال 1315 شمسي در رشت چاپ شده بود، بار ديگر در سال 1349 در تهران به چاپ رساند 110 . در سال 1333  تاريخ طبرستان و رويان و مازندران  چاپ دورن، توسط عباس شايان و به همراه ديباچة سعيد نفيسي و گفتار شناخته شده اي از احمد كسروي در تهران منتشر شد و در سال 1345 محمد حسين تسبيحي، و در سال 1363 يعقوب آژند،     چاپ هاي ديگري از آن را در تهران ارائه كردند 111 .

     اما مورخي كه خيلي زود متوجة اهميّت تواريخ محلي براي تدوين تاريخ كشور ما شد سيّد احمد كسروي تبريزي بود كه مطالعة ترجمة انگليسي براون از  تاريخ طبرستان  ابن اسفنديار و نيز مطالعة مجموعة چاپ هاي دورن، توجه او را شديداً به اين امر جلب نمود، مضاف بر اين كه در تحقيقات شخصي اش متوجه شد كه فقط يك مورخ ايراني عهد صفوي، خليفه عيدي بك، در كتاب خود،  تكمه الاخبار ، به تاريخ خاندانهاي ناشناس محلي پرداخته، و از مورخان اسلامي هم فقط منجم باشي در  صحائف الاخبار   آن را بررسي كرده است 112 . اين گونه تواريخ اهميّت زيادي دارند، چون كه از رويدادهاي جداگانة يك سرزمين يا از حوادث خاص يك خاندان سخن مي گويند و در نتيجه اين اقوال در تواريخ ديگر يافت    نمي شوند. اين امر توجه كسروي را به نكتة مهمي جلب مي كند، به طوري كه در سال 1307 شمسي اظهار مي دارد 113 :  شناختن اين خاندانها در حقيقت رشتة مهمي از فن ايرانشناسي است.  ناگفته پيداست كه كسروي با  شهر ياران گمنام  خود، كه به چندين خاندان گمنام مي پردازد، بنيانگذار اين رشته از ايران شناسي در ايران مي شود.

     كسروي تحقيقاتش را از تواريخ طبرستان شروع مي كند، كه يادداشت هاي 114  ارزشمندش در اين باب كماكان از منابع مستدل و مهم اين تواريخ اند، و آنها را با تواريخ ارمني به زبان اصلي و يا ترجمة آنها به زبان فرانسه جامعيّت مي دهد. صِرف مطالعة مقدمة انگليسي براون در تاريخ ابن اسفتديار مفاهيم جالبي را براي او به ارمغان مي آورد، اما بررسي ترجمة انگليسي آن، كه متضمن مقابلة آن با متن فارسي بود، چون كه هنوز چاپي از آن وجود نداشت، او را وا مي دارد تا نسخه اي از آن را تهيه و به مطالعة آن بپردازد. اين نسخه متعلق به رضا قلي خان هدايت 115  بود و وي در بعضي از صفحه ها تذكرات و حواشي كوتاهي هم آورده بود. به زعم كسروي اين نسخه كاستي هايي داشت و حتي كاتب، بدون توجه به اصل مطلب، در موقع استنساخ دو مطلب متفاوت را به همديگر وصل كرده بود. در واقع، ابن اسفنديار تاريخ خود را حدود سال 613 هجري قمري تمام كرده بود، ليكن نسخي كه تا آن وقت مورد استفادة ايران شناسان قرار گرفته بود دامنة وقايع را بلا انقطاع تا حدود سال 760 هجري امتداد مي داد و بدينسان وقايع يك صد و پنجاه سال را بر مطالب اصلي كتاب مي افزود . كسروي مي گويد 116 :  مسيودارن در مقدمة آلماني سيد ظهيرالدين و مسيو ريو 117  در   فهرست نسخه هاي فارسي خطي موزة بريتاني  و پرفسور براون در ترجمة ابن اسفنديار همان نكته را مُتعرض شده اند، ولي هيچ يك از ايشان شخص و اسم اين لاحِقِه نويس را پيدا نكرده اند. ليكن ما دلايل قطعي در دست داريم كه آن لاحِقِه از مولانا اولياءالله آملي است .

     اين تأكيد كسروي بيشتر متكي بر اقوال ظهيرالدين بود كه مي گفت در تأليف خود از  تاريخ رويان  آملي استفاده كرده است 118 ، اما چون اصل آن يافت نمي شد كسروي با ابرام و تفحص بسيار سرانجام نسخه اي از آن را پيدا مي كند. آغاز و پايان اين تاريخ مشخص نبود، لكن در خاتمه شرح رويدادهاي تاريخ رويان  نواحي كُجور  119  تا سال 805 هجري در آن آمده بود 120 . آملي در اين تأليف بيشتر از تاريخ ابن اسفنديار استفاده كرده بود و ظاهراً اعتماد السلطنه نيز از اين تأليف آملي استفاده كرده بود.  تاريخ رويان  در سال 1313 شمسي با مقدمة كسروي و به كوشش عباس خليلي در تهران منتشر مي شود و سپس در سال 1348 شمسي منوچهر ستوده چاپ جديدي از آن را به همراه مقدمه به چاپ مي رساند 121 .

  &nbs