Iran nationalism ناسیونالیزم ایران - وطن پرستی

 

میهن پرستی

اي خطه‌ ايران مهين، اي وطن من                                                         اي گشته به مهر تو عجين جان وتن من

پيشگفتار

وطن پرستي يكي از واژگان ارجداريست كه معناي آن،  به درستي يافته و ميان مردمان پراكنده نشده است. راستي را اين است كه ما به معناي درست اين گونه واژگان، نياز بس بزرگي داريم و درمان بسياري از دردها و پراكندگيها را مي‌توانيم از معناي درست اين واژگان،  بيابيم و اين در حالي است كه نه تنها،  معناي روشني از آن ،  ميان مردمان نيست، بلكه گاه معناهايي كه يكباره از بي‌پايگي و گاه نيرنگ و دشمني يا خودنمايي، ريشه مي‌گيرند نيز ساخته شده و به ميان مردمان راه مي‌يابد كه نه تنها،  درمان درد توده‌ي مردم نيست،  بلكه خود، خاري، لاي آن زخم است. اين جاي افسوس دارد كه گروهي نادان با پندارهاي بيهوده و بي‌راهه‌ي خود، در اين آشفتگي حال مردم،  نه تنها نيروي بزرگي كه از دانستن مفهوم اين واژگان به دست مردم مي‌توانست، بيايد را از بين برده‌اند، بلكه خردها را به كوره راهي هم رهنمون مي‌سازند و حركت ساده دلانه‌ي  مردم را كه درست‌تر از پندارهاي بيهوده آنهاست، هر چند تعريفي  از آن نتوانند،  ارائه كنند و بيشتر با همان پاكي دروني و يافته‌هاي سادة خود به آنها  كه همبستگي با وطن پرستي دارد به نيكي مي‌كوشند و  به طرز شگفت انگيزي به انجام مي‌رسانند را نيز تيره كرده و خلق‌هاي كژ برگرفته از فهم نادرست خود را به ذهن مردمان مي‌اندازند،  پا فراتر گذاشته زبان طعنه نيز گشوده و آنها را ناآگاه از اصول عقل و تحت تأثير احساس، معرفي مي‌كنند . در اين نوشتار ما نخست معناي واژه را از راه درست آن و با كمك واژه شناسي روشن و سپس چرايي وطن پرستي و بايسته‌هاي آنرا نيز خواهيم گفت.

معناي وطن پرستي :

براي دانستن معناي وطن پرستي نخست به معناي وطن مي‌پردازيم : معني وطن در لغت‌نامه‌ي دهخدا: جاباش مردم (منتهي الارب) ، جاي باشش مردم (كشاف اصطلاحات الفنون)، جاي باشش، محل اقامت ، مقام و مسكن (ناظم الاطباء) و ... آمده در فرهنگ  فارسي معين نيز به معناي مقيم شدن در جايي ، اقامت در جايي ، محل اقامت ، جاي ‌باش، شهر زادگاه و نيز كشوري كه شخص در يكي از نواحي آن متولد شده و نشو و نما كرده آمده است .همچنين در جايي براي وطن ريشه‌اي ايراني را قائل شده و آن را بهتر از تن معنا كرده‌ بودند . 1

اما براي دانستن معناي واژة پرستش بايد به ريشة آن توجه نشود اين واژه مشتق از واژة پرستار و آن نيز مشتق از پرسيتار مي‌باشد. حال بايد ديد پريستار چيست و به چه معنايي است. پريستار از دو جزء تشكيل يافته جزء نخست آن پرسي كه معناي پيرامون  و دورا دور راحي دهد و جزء دوم ايستار، همان ايستادن يا ماندن هست. بنابراين بر هم معناي دورادور و پيرامون ايستادن را مي‌دهد يعني گرداگرد چيزي را گرفتن يا همان طواف كردن 2 .

 منظور از اين واژه پرستش يعني دورادور هستي يك چيز گشتن و آنرا به تمامي حفظ كردن است. بسان پرستاري كه دورادور بيمارش مي‌گردد تا از هستي او دفاع كند. بنابراين وطن پرستي يعني دورادور هستي وطن گشتن و آنرا حفظ كردن و بايسته‌ها و لازمه‌هايش را فراهم آوردن.


 

 

وطن پرستي چيست؟

آنچه از معناي واژه‌ي  پرستش گفتيم،  روشن مي‌سازد كه وطن پرستي يعني دور تا دور وطن گشتن يا از تمامي و كليت  هستي آن به يكجا پاسداري كردن. كارهايي كه در اين راه بايد انجام دهيم وظيفه‌ها و بايدهاي ما هستند اما چرا بايد چنين كرد؟

پاسخ اين پرسش را بايد در زندگي و زيست انساني جست. زيست انسان و زندگي سربلند و سرافراز، انساني باخردي توانا، بر پايه‌ي  آميغهايي است كه بدون شناخت آن، هم، زيست انساني و هم زندگي همراه با توانايي او، دچار دژديسي (نقص)،  خواهد شد. يكي از گرانبهاترين اين آميغ‌ها كه از نواميس  هستي است، پاس از هستي خويشتن است كه با كوتاهي كردن از وظايف (باياهاي)  پاس از هستي خويشتن،  هم زيست خود را از دست خواهيم داد و هم به زندگي سرفرازانه بر پاية راستي پژوهي و توانايي پيروزي بر ناهنجاريها دست نخواهيم يافت. اما چگونه پاس از هستي خويشتن،  با وطن پرستي، پيوستگي دارد؟ براي پاسخ به اين پرسش و روشن ساختن آن،  بايد بگوئيم مي‌توان هستي واحد انسان را به دو هستي برخ كرد. نخست آن هستي كه مابين او و آنچه نفس ندارد و آنچه نفس دارد، اعم از حيوان و يا نبات ، مشترك است و دوم آن هستي كه متعلق به عالم خرد است.

بيان يك مسئله:

قدما بر اين باور بودند (البته برخي از معاصرين نيز شايد باشند) كه فلك نيز داراي نفس است . آنها فلك را داراي دو نفس مي‌دانستند كه يكي منطبع در ماده و ديگري نفس ناطقه بود. فلاسفه قديم عالم را به دو قسمت مادي و غير مادي و مادي را نيز به تقسيمي ديگر عنصري و اثيري مي‌دانستند. عالم مادي اثيري همان فلك و عالم ماده عنصري نيز زمين و امور زميني كه متشكل از چهار عنصر خاك و آب و هوا و آتش مي‌بود كه از تركيبشان عالم كون فساد كه محل  مواليد معدن ،  نبات و حيوان بود ، پديد مي‌آمد. عالم عنصري به اين صورت بود كه خاك كه سنگين‌ترين آنها بود در پايين‌ترين نقطه و در گودي‌هاي آن آب و سپس لايه‌اي ضخيم از هوا بالاي آن و سپس آتش كه سبكترين بود قرار داشت (به شكل كروي كامل). بعد از اين عناصر چهارگانه كه امهات درجه يا مادران چهارگانه نيز ناميده شده اند ، افلاك نه گانه قرار داشتند. افلاك اجسام كروي توپر يا توخالي بودند كه تو در تو و حالت پوست پيازي داشتند . بالاترين فلك كه محيط بر همه‌ي فلك‌هاي زيرين بود و به نامهاي فلك الافلاك و محدد جهات و فلك اطلس و فلك اقصي ناميده شده است. فلكه دوم بعد از فلك الافلاك ، فلك ثوابت است از جهت آن كه جاي كواكب ثابت در آن قرار گرفته و هفت فلك ديگر كه هر يك حامل سياره‌ي خاصي است . اين افلاك سبعه‌ي سياره را آباء سبعه ناميده‌اند . از امتزاج اين آباء هفت گانه با امهات چهارگانه مواليد سه‌گانه‌ي معدن، نبات و حيوان به وجود آمد. حيوان را نيز با تقسيمي به انسان و غير انسان تقسيم مي‌كردند و به اين ترتيب انسان كامل پاي به طبيعت مي‌گذارد كه تمامي ويژگيهاي يك انسان كامل اجتماعي را با خود داشت و از سوي ديگر اين مفاهيم با آموزه‌هاي ارسطو كه : انسان به حكم فيزيس (Phisis ) موجودي است براي زندگي در Polis ، فاصله مابين حيوان و انسان با تكه بر منطق صوري ناديده گرفته شده و اين امر نيز در تفسير داستانهاي آفرينش انسان، در اديان ، نقش اصلي را بازي مي‌كرد و انسان به عنوان موجودي طبيعي ، اجتماعي و از نخست بدين صورت تصور مي‌گشت و اين فاصله با اين حكم كه آنچه در اجتماع نيست يا حيوان است يا خدايگان از بررسي و پژوهش بركنار مي‌ماند اين مسئله با شدت يا ضعف به صورت رگه‌هايي تا امروز در فلسفه تكرار شده است .

هستي جسماني

هستي جسماني با ويژگي‌هاي جمادي ، نباتي و حيواني ، گوهري است كه كردگار خردمند به آدميزاد بخشيده تا بدان پاي به هستي مادي گذارد و هست گردد. اين هستي او، تابع قوانين حاكم بر كل طبيعت بوده و پيرو بايسته‌هاست تا به زندگي خود ادامه دهد. زنده بودن و زنده ماندن بديعي ترين مفهوم و نقطة عزيمت اين هستي است. و مرگ و ميرائي نقطة پايان آن. آدميزاد به عنوان ارگانيسمي در بستر ارگانيسم بزرگتر، طبيعت، يا ارگانيسم مادر،  بسر برده،  و در ارتباطي متقابل، با آن مي‌باشد و لازم، داشتهاي انسجام كاركرد ارگانيكي خود، مانند آب، غذا و هوا از آن گرفته و ساخت جسماني خود را بدان، قوام بخشيده و به عنوان موجودي جاندار به ادامه‌ي زندگي مي‌پردازد. اما اين هستي او، در مقابل دو عامل، ضربه پذير بوده  و به پايان مي‌رسد:  

عامل اول: كاركرد طبيعي اين ارگانيسم است كه با كاركردي و ديالكتيك هم‌زمان، گامي به سوي زندگي و مرگ بر مي‌دارد و سرانجام با از كار افتادن عناصر نيروي حيات، از حركت و جنبيدن افتاده و به سردي و بي‌حسي و سكوت و سكون مي‌رسد. عامل دوم، نيروهاي بيروني است كه به دليلي كاركرد طبيعي ارگانيسم را مختل كرده و او را از ادامه حيات باز مي‌دارند. به مانند ميكروب يا ويروسي كه به عنوان عامل خارجي، روند منظم «خود ساماني» را بر هم زده و بي‌سامان مي‌سازد. و يا حيوانات درنده كه ساختار ارگانيكي را از هم دريده و عامل تلاشي آنرا پديد مي‌آورند. عامل بيروني ديگري كه در اينجا بايد، خاطر نشان سازيم، آدميزادي است كه به صورت دژ "من" در آمده است و نقش عوامل ديگري را كه خواهان نبودن "من"  من مي‌باشند را ايفاء مي‌كند. در رابطه با موضوع ارتباط، ميان وطن پرستي با پاس هستي جسماني، بايد به اين بعد و مسأله اشاره كنيم، آدميزادگاني كه در يك محدوده‌اي به زندگي مي‌پردازند، در صورتي كه به هر دليلي دشمني از بيرون محدوده‌ي  زيستي آنها پديدار شود " دژمن " يا بودن آنها شده و زيست و هستي جسماني يا بقاء آنها را تهديد كرده و نشانه مي‌رود.

البته وطن پرستي چنانچه از معناي آن دانسته شد، تنها محافظت در مقابل نيروي بيگانه نيست؛  بلكه شامل حال داخل نيز مي‌شود. همانند مادري كه از فرزند خويش،  پرستاري مي‌كند و تنها مواظب نيروهاي بيروني آسيب زننده نيست تا از آنها گزندي بر فرزند او نرسد،  بلكه به سلامت زيستي فرزند نيز نظر دارد و سعي در ايجاد روندي «سلامت افزا» است تا بدان شادابي و سرزندگي و نشاط فرزند در دامن هستي، شكوفاتر شده و حياتي با قدرت «خود تنظيمي» بالا ايجاد كند. پرستش وطن نيز بدين سان است و بايد در سلامت داخلي آن كوشيد. چنانكه انتخاب حكومتي درست براساس زيستي سالم و سربلند و بر اساس بايسته‌هاي آن ملت از اصول ضروري و اوليه‌ي وطن پرستي بوده و حكومتي كه براساس اصولي درست،  به وجود نيامده باشد، به جاي پرداختن به باياي (وظايف)  اصلي خود " انتظام بخشي حيات افزا " خود به صورت دشمن نظم حيات بخش شده و با پنداشتن هستي همنوعان همبسته‌ي حياتي خود، براي خود، در صدد استوار ساختن پايه‌هاي استبداد با سركوبي و نابودي بر مي‌آيد.اين نوع حكومت، نه تنها (در حوزه‌ي كاركردي) به صورت دشمن هستي و حيات هم وندان خود درمي‌آيد بلكه با گسست بندهاي هم بودگي داخلي بر محور نظم توان افزا، موجبات پديد آمدن تربيتي نادرست در داخل، محيطي فساد زا و فحشا پرور مي‌شود لذا،  نه تنها قتل و غارت و كشتار فزوني مي‌يابد بلكه زمينه هجوم دشمنان خارجي را نيز مهيا مي‌سازد و با ناتواني در پاس داشتن از نقاط سرزميني خود،  تماميت سرزميني را به خطر مي‌اندازد. همچنين زيست و حيات مردمان را نيز،  به دشمنان، كه نزديكي هرچه بيشتر به مرگ است،  مي‌سپارد كه يا مرگ نزديك را به همراه دارد يا مرگ دور را. مرگ نزديك، نمونه‌اش مرگ هموطنان ايرانيمان، در جنگهاي گلستان و تركمنچاي و مردماني كه در مناطق جدا شده‌ي ايران بزرگ به سر مي‌برند، هست كه يا در جنگ به شهادت رسيدند يا به دست دشمناني افتادند كه هيچ وظيفه‌اي  براي خود در پاس داشت آنها نمي‌ديدند. البته در جانبازيها و جانفشانيهاي وطن پرستانه‌‌ي سربازان ايران زمين، شكي نمي‌كنيم و به آن ارج مي‌نهيم اما افتادن مردماني  چند از هموطنانمان بدست بيگانه و همچنين قسمتهايي از سرزمينمان، موضوع اصلي اين مسأله است. اعمالي كه مردم براي دفاع در حين جنگ كرده‌اند و از تمام نقاط ايران براي كمك برخاسته‌اند، عملي وطن پرستانه است. اما وطن پرستي فقط لحظه‌ي مواجهه با دشمنان نيست بلكه تمامي اعمالي را شامل مي‌شودكه نهايتا با بقاء وطن ارتباط مي‌يابد. عدم استقرار  انديشه‌اي استوار كه زير ساخت حكومتي با اصولي درست باشد، زميه‌ي ضعف و حتي ايجاد قدرت در كناري، بنام روحانيت را سبب شده بوده كه حتي به خود جرأت صدور اعلام جنگ بنام جهاد مي‌دهد و چنان نتايج خسران باري به بار مي‌آورد، همه‌ي  اينها، كوتاهي در وطن پرستي است.

اما مرگ دورتر، مرگ مردمان از افريقايي است كه با پاس نداشتن وطن، يا عدم پرستش يا پرستاري آن، با نفوذ بيگانگان و تسلط بر ساختارهاي حياتي و اجتماعي آنها، موجبات فقر فاحش را پديد آورده و آن گونه شد كه اكنون افريقا بيشترين تعداد قربانيان بيماريهاي هولناك بشري را در خود مي‌پروراند و هر روز شاهد به كام مرگ رفتن هزاران پيرو جوان آن مرز و بوم فقر و فلاكت زده‌ي امروز كه بختش سياه‌تر از رنگ و مردمانش شده، باشيم. سرزمين جنگلهاي بكر و طلاهاي ناب و نفتهاي خام و معادن پر ديروز، پر از بدبختان آبله زده‌ي، نيم تنه پوش فراموش از دنياي زندگي امروز شده تا فرداهايش همچنان، در چشمان بي‌سوء فرزندان نحيف آن سرزمين، به تاري گرايد تا تاوان روزگار نُسيان بزرگ خويش و خواب نيم بند دوشين هنگام ورود كشتيهايي با سفير مرگ را پس دهند.

هستي انساني:

اما هستي ديگر آدميزادگان هستي انساني اوست. كه واژه‌ي وطن در اين هستي انساني است كه معني و مفهوم پيدا كرده و از زيستگاه حيواني جدا مي‌گردد. چرا كه زيستگاه عبارت از جايي است كه: حيواني اعم از آدم و يا غير، در آن منزل كرده و به رفع حاجات از پيرامون خويش، پرداخته و براي برآوردن بعضي ديگر از حاجات و نيازهاي خود زيستگاهي ديگر گزيند. بنابراين زيستگاه با هستي حيواني يا ما قبل انساني مرتبط مي‌شود. اما وطن مفهومي ديگر داشته و بدون دانستن مفهوم هستي انساني و پرداختن به آن دانسته نمي‌شود. اگر آدميزادگان را، در گذشته‌اي دور، به صورت افرادي مجزا از هم، با حياتي مستقل، در دامن طبيعت در نظر آوريم، بايد بگويم، تنها از حيواني صحبت مي‌كنيم كه خصوصيات ضاهري و ارگانيكي آن، از ساير حيوانات تفاوت مي‌كند. همانطوريكه نوع موش و سگ و گربه تفاوت مي‌كنند. آدمي هم حيواني است؛ به مانند ديگر حيوانات. اما ويژگيهاي خاص اين حيوان كه به صورت بالقوه در نهاد آن مي‌باشد، به او توانايي‌هايي خاص از قبيل حافظه، تخيل، درك و ... بخشيده كه مي‌توان، همه‌ي آنها را مقدمات ناطقيت ناميد.

نخستين آدمها، به مانند ديگر حيوانات، بنا به غريزه به هم نزديك و يا دور شده و با طبيعت، هم راستا به زيستن مي‌پرداختند. نه تنها توانايي تفكر را نداشته بلكه هيچ تعريفي هم از خويش براي ارائه نمي‌داشته‌اند. انديشه زماني حاصل مي‌شود كه انسان بتواند با واژگاني كه داراي مفاهيمي مشخص هستند به عمل تفكر بپردازند و تا زماني كه زبان و واژگان ايجاد نشده‌اند، مواد اوليه‌ي انديشه نيز، حاصل نگشته است. بنابراين آدمي هيچ گونه تعريفي از خود ندارد و براساس غريزه، انسانها بهم نزديك و از دريچه‌ي احساس نسبت به يك اثر و فعل مشترك، عملي مشابه انجام داده و زمينه‌ي ذهني مشتركي از آن احساس به دست مي‌آوردند و تجلي اين احساس كه با واژگاني به صورت صوت ادا مي‌شد. و تداعي مشترك آن، نخستين ارتباط ذهني و فضاي انديشةاي بر پايه‌ي تجربه‌ي مشترك را ايجاد كرد. به عنوان مثال، صوتي كه از سوختن انسان، در اثر تماس با سنگهاي آذريني ايجاد مي‌شد اولي تجربه‌اي مي‌كرد كه دومي كرده است، زمينه‌اي مشترك، از تجربه‌اي مشترك ميان دو آدم شكل مي‌گرفت. درك مستقيم دروني از سوختن، به صوت منتقل شده و به سمبلي از دركي بدل مي‌گشت. بدين ترتيب درك متقابل از صوت، فضاي ذهني درك واحد را پديدار مي‌سازد و حركت بسوي درك بيشتر شروع مي‌شود. داده‌هاي مشترك بيروني، ابراز واكنشهاي مشترك، با اصواتي همگون، شروع حركتي است به سوي ايجاد واژگاني بيشتر، برپايه‌ي واژگان ساده‌ي اوليه يا اصوات و به تدريج با ايجاد فضاي ذهني مشترك، آدمي وارد وادي صحبت شده و به تقابل انديشه‌هاي ناقص كه با واژگاني ناقص حاصل شده و تفكر مي‌پردازد تا با تركيب اجزاء ساده به اجزاء پيچيده‌تر رسيده و از معلوماتي به مجهولاتي راه يابد تا فضاي ذهني آدمي، به حدي برسد كه نخستين تعريف را از خويش، بتواند ارائه كند. اين نخستين تعريف در"  فضاي انديشه‌اي پايه" حاصل مي‌گردد كه تمامي واژگان ابتدايي لازم، براي شناخت انسان، از خويش كه شناختي ساده و حاصل مفاهمه و مكالمه و انديشه‌اي مشترك در فضاي ذهني مشترك است را دارا باشد. بنابراين، نخستين، تعريف انسان از خويش، براساس ذهني جمعي يا كليت شكل مي‌پذيرد و انسان خويش را در درون كليت مي‌شناسد. اولين كليتي كه در آن انسان بتواند، خويش را تعريف كند؛ كليتي واحد خود بساست به صورت يك روح جمعي يا يك فضاي ذهني، كه در آن، واژگاني براساس يك محور نظام بخش انديشه‌اي جمع شده و انديشه‌اي با ويژگي‌ همان محور نظام بخش، سامان يافته باشد، كه آن را ملت بايد ناميد پس ملت‌ همان كليتي است كه در آن فرد به تعريف از خويش دست يافته و بر اساس آن شناخت در داخل جهان " انديشه‌‌اي خود سامان "  اوليه به ادامة زندگي مي‌پردازد.

بدين سان انسان موجودي است از طبيعت، در طبيعت و طبيعت. كه چون از بيرون ، در فرض،به طبيعت نظر افكنده شود اين  وحدت و يكپارچگي بيشتر روشن مي‌شود اما چون از زاويه‌ي ديد انسان به غير او نظر افكنده شود، دوگانگي، حاصل مي‌گردد. كه اين دوگانگي، از نظر شناسانده و نگرنده مي‌باشد نه از ديدگاه جدايي صرف. براي روشن‌تر شدن، به مانند حالتي است كه يكبار به يك انسان از بيرون نگريسته شود كه آنگاه كليت او به عناون انسان به تصور مي‌آيد، اما اگر خود انسان از زاويه‌ي چشم به دستهاي خود نگاه اندازد ما بين نفس- آنگونه كه حكما گفته‌اند با فرض انسلاخ پذيري‌اش – و بدن يك دوگانگي و دگر بودگي را مي‌فهمد و حتي اين در مورد آماس يا زائده‌اي كه قرارش دائمي باشد شديدتر و مشهودتر است.

با نظر به اين گفته‌هاست بايستي بگوييم انسان حاوي "روايت طبيعت" است و محصول داستان آن و چون آن را در مركز اين داستان قرار دهيم كل داستان‌هاي هستي بزرگ از منظر اين شخصيت بازنگري مي‌شود. اين شخصيت داستان (آدم) در بدو تولد، با همه‌ي داستانها پديدار شده و به طبيعت و سير حركت آن آري گفته كه آنها را غريزه ، سرشت و طبيعت نام نهاده‌اند. تمام اندامها و اجزاء او اين داستانهها را در پس آفرينش خويش به عناون آواي درون حفظ كرده‌اند.

با پيدايش موجودي بدين وصف روان ديگري بر دو روان نباتي و حيواني فزوده مي‌گردد. و طبيعت در درون هستي بزرگ به دنياي چهارم پاي مي‌گذارد (جمادي، نباتي، حيواني، انساني كه ريشه‌ي هر مرحله‌اي در مرحله‌ي ماقبل قرار دارد. ويژگي اين حركت سوم را بايد با عنوان هزار آئينه‌ي فرارونده متذكر شد. انسان هزار آينه‌ي فرارونده است. هزار آينه‌ي تو در تو ، شناور و بدون مرز دقيق با سياليت و بهترين وصفش عنوان دقيق روان.

حركت و بقاء

 اين كليت حاصل (ملت) براي  به وجود آمدن نياز به همان آدمهاي اوليه، سپس آدمهاي بعدي و تا آنهائي است كه بتواند به شناخت انسان دست يابد و سپس به انسانهايي نياز دارد كه همان كليت را، در فضاي ذهني خويش، به دست آورده و خويش جزئي از آن گشته و به آن بقاء بخشند. پس، با توجه به آنكه گفتيم؛ كليت، ظرف شناخت من هست و با توجه به اينكه هستي اين كليت هم به اين من بستگي دارد كه بوده و هست و بايد باشد، پس، ملت همان انسانهاي گذشته و حال و آنهائيست كه بايد اين فضاي كليت را حفظ كنند اما براي ايجاد اين كليت، نياز به ارتباط انسانهايي وجود دارد كه به مدت طولاني، در كنار هم زيسته و يك فضاي زيستي خاصي را براي ايجاد اين زمينه‌ي ذهني، فراهم آورند؛ تا " من " به شناخت برسد. اين محدودة زيستي  كه با هستي انسان پيوند مي‌يابد تا كليت حاصل گردد و سپس تجلي پيدا كند و بقاء يابد "وطن" نام دارد كه با توجه به "من" اوليه و ادامه‌ي آن، مي‌توان "نياخاك" ناميد. بنابراين وطن، تجلي گاه "من" اوليه يا گذشته‌ي من، من و  ادامه‌ي آن در آينده است و ملت ميرا ملتي است كه در آينده، ادامه نداشته باشد كه يا از هستي جسماني بر افتاده و انديشه‌هاي آنها نيز از بين رفته و فراموش شده، يا هستي انساني يا باورها و انديشه‌هاي آن به صورت فعال بوده ولي نسل متصل با آن وجود ندارد و يا نسل وجود دارد، اما هستي انساني خويش را از دست داده و به ملتي بي‌روح، بدل يا مرده‌اي متحركت شده‌اند.

نكته‌اي كه اينجا بايد خاطر نشان ساخت، عدم جواز از بين بردن انديشه‌اي هر چند كوچك يا مخالف تمام باورهاي يك ملت است. چنانكه گفتيم فضاي ذهني يك ملت، محل انديشه و تفكر و گفتگو و يافتن است و چون ماده‌ي اوليه‌ي آن انديشه است، پس هيچ انديشه‌اي را نمي‌توان نابود كرد؛ چرا كه نابودي آن، قصد براي نابود كردن كليت يا روح جمعي يك ملت است. البته به شرطي كه فقط از ابزار انديشه يعني مكالمه و تفكر و پخش آن، از طريق اين ابزارها اقدام كند.

در روند حركت طبيعي با گذر زمان، انديشه‌هايي كه توسط ديگر ملتها شكل گرفته با يكديگر در تعامل قرار گرفته و با همديگر ارتباط بر قرار مي‌كنند و انسانها براساس محور "آن روح" آنها را گرفته و با سازش در فضاي ذهني خود و ايجاد دگرگونيهاي لازم، متجلي مي‌گردانند و به عنوان بخشي از موجوديت خويش مي‌پذيرند.

اما اگر اين روند مفاهمه در ديگر گونه شود و زور جاي مفاهمه و برخورد روحاني را بگيرد، در آن صورت ملتي كه مورد هجوم واقع شده در معرض دو خطر منتج به نابودي است نخست آنكه ملت مهاجم، با حمله به وطن ملت ديگر يا تجلي‌گاه آنها، با تهديد هستي جسماني‌اشان عناصر پديد آورنده‌ي هستي انساني آنها را تهديد، يعني هر دو هستي را با خطر نابودي مواجه مي‌كنند. دوم، آنكه در اين روند حمله، در صورت پيروزي و چيره درآمدن، ملت چيره درآمده عينيات يا تجليات يك ملت ديگر، مانند: آهنگ و آواز و رقص و باور و رسوم و سنن را به خاطر عدم همخواني با ذهنيات خود، مورد تهديد قرار مي‌دهند و به اين بخش از داشته‌هاي آن ملت يا هستي انساني‌اشان با ديده‌ي بيگانه نگريسته و درصدد از ميان برداشتن، نابودي يا دگرگون كردن آن برمي‌آيند. اين روند موجب به وجود آمدن گسست و ايجاد فضاي خالي از عينيات مكفي، براي در اختيار نسل آينده قرار گرفتن شد؛ با اين گسست در ذهنيات و تجليات، فرهنگ يك ملت از حالت "نظم آسا" خارج شده و كاركرد خود را از دست مي‌دهد كه بعد به صورت بيماري فرهنگي يا بيگانگي از خويش متجلي شده و در صورت ادامه‌ي اين روند، ملتي با مرگ روحي خواهيم داشت؛ يعني مرده‌ي متحرك.

 

 

 

در پيرامون سه پرسش

در اينجا كه مفهوم وطن پرستي را روشن كرديم و ارتباط آن با خود و عقل را آشكار ساختيم و پرده از اين آميغ كشيديم، لازم است به سه پرسش يا شبهه‌ي ديگري كه مطرح مي‌شود به كوتاهي پاسخي دهيم.

پرسش نخست اينكه پيرامون آنچه گفته شد مي‌توان پرسيد اين مكان ( وطن ) با افرادي كه فرض گرديد بنابر اساس فرض و توضيحات آمده مي‌بايستي در محدوده‌اي ، محدود با افراد اندك صادق باشد و اين با واقعيت وطنهاي شناخته شده كه محدوده‌اي وسيعتر از اين فرض را شامل مي‌شود چگونه قابل دفاع مي‌باشد ؟ در پاسخ بايد گفت كه انسانهايي كه با اين وصف بيان گرديدند نخست به شناختي جمعي دست مي‌يابند كه اين شناخت داراي اجزايي است از افراد و محل با همديگر . آنها در اين جمع بين هيات جمعي خود با طبيعت اطراف تفاوتي قائل نبوده و در نوعي همزاد پنداري با آن بسر مي‌برند . لذا با گسترش جغرافيايي و مكاني در نتيجه افزايش افراد ، اين " ما " نيز گسترش پيدا مي‌كند و نام آنها و آن مكان به يكسان ادا ميگردد . اين معنا را جمله‌اي از شهيد محمد رضا عاملي تهراني با عبارتي ديگر بيان مي‌دارد كه :

اين اصل و روند گفته‌ شده را مي‌توان در تاريخ ايران زمين و روايت هاي ملي ايراني نيز مشاهده كرد ايران بيجه و ايران بزرگ  حكايت از اين امر دارد .

دوم آنكه  گفته مي‌شود، پرستش خاص خداوند بوده و پرستش هر چيز ديگري جز او كفر است.

اين سؤال خود از ندانستن مفهوم پرستش، برخواسته و با يكي دانستن مفهوم پرستش با بندگي و عبوديت بدست آمده. ما در بخش نخست مفهوم پرستش را نموديم و گفتيم يعني دور تا دور چيزي گشتن و اين چيز هر چيزي مي‌تواند باشد؛ اما بسته به آن باياهاي (وظايف) ما ديگر مي‌شود، پرستش كه يعني تمامي داد و حق چيزي را ادا كردن است در مورد همه چيز نمي‌تواند به يك گون و شكل باشد و بسته به شناخت ما از آن چيز مورد پرستش، دگر خواهد شد .

عبوديت و بندگي نيز از باياهاي پرستش است نه خود پرستش. يعني ما كه بايد تمامي داد و حق خداوند را  در حد توان بشري ادا كنيم يكي از اينها بندگي خداست كه بايد ادا شود و بندگي تنها شايسته و سزنده و حق خداوند است ولا غير.

در حالي كه در مورد وطن از باياهاي پرستش آن، عبوديت نيست؛ بلكه چنانكه گفتيم حفظ و پاسداري از آن بگونه‌اي كه بر مدار سامان يافته، قرار بگيرد و در سايه‌ي آن از هستي خويش كه آنهم از، باياهاي خداوندي است چرا كه يكي از حقوق خداوند بر گردن ما حفظ امانت او كه خود باشيم، مي‌باشد. پس بدين سان وطن پرستي چون با اداي حق خداوند و خداپرستي ارتباط مي‌يابد عب