

نقشه امروزي ارمنستان كه قره باغ بخشي از آن كشور مي باشد . لكه ننگي در دامان رژيم فاسد و دست نشانده باكو - ايران شمالي ( جمهوري آذربايجان ) منطقه اي سه پاره !!! ( نخجوان - باكو - قره باغ )
هرچند سخن نهفته بهتر
وين گفته كه شد نگفته بهتر
ليكن به سبيلِ كاردانی
بیغيرتی است بیزبانی
دكتر اميرحسين خنجی
آنچه مرا به نگاشتن اين نامه واداشت مقالهئی بود كه همين دوشنبه در وبگاه «ايران
امروز» انتشار يافته به قلم آقای ماشا الله رزمی با عنوان «مسئلهی ملی آذربايجان».
من وقتی عنوان اين نوشتار را ديدم و هنوز متنش را نگشوده بودم با خود انديشيدم كه
حتما میبايست دربارهی جمهوری آذربايجان بوده باشد كه نام اصليش اران و شروان بوده
و روسیها كه آن سرزمينِ هميشه ايرانی را از قاجاریها گرفته بودند نامش را به هدف
خاصی و با چشمی كه به بلعيدن آذربايجان داشتند عوض كردند. ولی وقتی وارد متن شدم و
شروع به خواندن كردم دريافتم كه انگاری موضوع هدفداری است در ارتباط با سرنوشتِ
كشورمان. پس برآن شدم تا به حدِ توانم بر حقايق تاريخی مُسَلَّم و انكارناپذيری
اندكی روشنی بيفكنم.
١
دربارهی خاستگاهِ اقوام ترك اطلاعات بسندهئی از منابع تاريخی دردست است. اين
منابع میگويند كه سرزمينهای تركنشين در قرنهای هفتم و هشتم ميلادی در ماورای
مرزهای شرقی و شمالی ايران، يعنی سرزمينهای آنسوی سيردريا (سيحون) و اطراف
درياچهی خوارزم (آرال) و بيابانهای شرقی و شمالی دريای مازندران (خزر) و سرزمينهای
ماورای قفقاز بوده است، و ايرانیها همهی آن سرزمينها را «تركستان» میناميدهاند.
در قرن اول هجری كه ايران در سلطهی عربها بوده فقط در سرزمينهای شرق سيردريا با
مركزيت كاشغر (اكنون غرب چين)، و سرزمينِ كوچكی در شمال كوههای قفقاز از وجود دولت
گزارش به دست داده شده است. بقيهی جماعات ترك در سرزمينهای پهناورشان در قبايل
پراكنده و بيابانگرد و متنقل میزيستهاند و هيچ نظام سياسی منسجمی نداشته و دارای
هيچ وطن مشخصی نبودهاند.
لفظ «ترك» در منابع اوليهی عربی كه از فتوحات عرب درايران سخن گفتهاند بر قومی
اطلاق شده كه اكنون پشتون ناميده میشوند، و اين اسم در ارتباط با كابل و كابلشاه
زندپيل و مردم كابلستان آمده است. البته اين خلط نام از يك اشتباه گزارشگران عرب
آمده كه «توران» و «تركان» را شنيده و با هم اشتباه گرفتهاند؛ زيرا پشتونها كه در
كابلستان از حد كابل و قندهار تا پشاور و كويتهی امروزی جاگير بودهاند و
دنبالههايشان به شهری میرسيده كه در منابع عربی با نام «قصدار» ازآن ياد شده (و
تلفظ اصليش گم شده) را ايرانیها «توران» میناميدهاند؛ و بهنظر میرسد كه بخشی
از همان آريائیهای موسوم به «تورهيا» (توره+ علامت جمع) بوده باشند كه در تواريخ
داستانی ما ازآنها سخن رفته است. بعدها كه عربها سيستان تا غزنی را گرفتند و بر
سرزمين سِند نيز دست يافتند با تورانیهای پشتون آشنائی بيشتر يافته اشتباهشان را
تصحيح كردند، و مردمی كه در منطقهی شمالغرب پاكستان امروزی ساكن بودند را به درستی
توران ناميدند. در تقسيمات جغرافيائی كه عربها از سرزمينهای تحت سلطهشان كردند،
قصدار مركز سرزمين توران بود؛ و اين همان قصدار است كه رابعهی قصداری ازآن برخاسته
است (دوشيزهی نامدار ادبيات عرفانی ما، بزرگزادهئی كه به جرم عاشقی به گرمابهاش
افكندند و رگ دستش را زدند تا بميرد؛ و او انگشتش را قلم و خونش را مركب كرد و بر
ديوارِ گرمابه سرودِ سرخِ عشق نگاشت).
اين توضيح را ازآنرو آوردم تا اشتباه اديبان فارسیزبانِ خودمان را نيز بازنموده
باشم كه در اواخر عهد سامانی «توران» و «تركان» را به تأثير از منابعِ اوليهی
عربها بهجای هم بهكار بردهاند، تا جائی كه فردوسی نيز دچار اين درهمآميزی نامها
شده است؛ و ازآنپس تا امروز توران را به مفهوم نژاد ترك بهكار میبرند.
٢
منابع تاريخی به ما اطلاع میدهند كه همراه با حملهی عرب به ايران و فروپاشی
شاهنشاهی ساسانی نخستين خزشهای جماعات ترك به درون سرزمينِ ايرانینشينِ سغد از
ماورای سيردريا (سيحون) از يكسو، و به درون سرزمينِ ايرانینشينِ هيركانيا (كه
اكنون نيمی از تركمنستان را شامل میشود) از سوی ديگر رخ داد. در همين زمان تركان
ماورای قفقاز- كه ارانیها بهآنها خزر میگفتند- تلاشهائی برای خزش به درون
سرزمينِ ايرانینشينِ اران و شروان (جمهوری آذربايجانِ كنونی) انجام دادند، و چند
تلاشِ آنها توسط سپاهيان خلافتِ عربی بهكمكِ خودِ ايرانیها به عقب زده شد. بعنوان
نمونهئی از تلاش يك خزش بزرگ به درون اران و شروان گزارشی میگويد كه درسال ١٧٨
هجری خورشيدی يك جمع بزرگ از خزرها كه رئيسشان خاقان ناميده میشد از گذرگاههای
قفقاز بهدرون اران سرازير شدند و دست به تخريب وكشتار زدند. خازم ابن خُزَيمه را
هارونالرشيد به منطقه فرستاد و او آنها را بيرون راند و دربندهای كوهستانی قفقاز
را بازسازی كرد. اين گزارش را میتوان در ارتباط با تحريكات دولت بيزانس (روم شرقی)
درجهت ايجادِ دردسر برای خليفه در مرزهای شمالی كشورش بازخوانی كرد كه داستانش دراز
میشود، و میتوان آنرا با تلاشهای رومیها برای بازپس گيری ارمنستان و بخشهائی از
آناتولی كه در اشغال عربهای مسلمان بود ارتباط داد.
اما در سمتِ ديگر ايران، درپی نابسامانیهای ناشی از فروپاشی دولت ساسانی و بیدفاع
ماندنِ مرزهای شرقی و شمالی كشور، تا اواخر قرن نخست هجری بخشهائی از سرزمينهای
ايرانینشين در شرق سغد تا سمرقند، و بخش بزرگی از هيركانيا تا نزديكیهای گرگانِ
كنونی به اشغال تركانِ خزنده درآمده بود. در قرنهای سوم و چهارم هجری چندين مهاجرت
جماعات مسلمانشدهی ترك از ماورای سيحون و اطراف درياچهی خوارزم به درون سغد و
خوارزم و هيركانيا گزارش شده است، كه در يكمورد سخن از صدهزار خرگاه است كه خود را
به امير سامانی میفروشند و با اجازهی امير سامانی در بيابانهای سغد و خوارزم و
هيركانيا اسكان میيابند و فرزندانشان بهعنوان غلام و مملوك وارد ارتش سامانی
میشوند. پس ازآن خزش بزرگ تركان به درون سغد در اواخر دوران سامانی صورت گرفت كه
به براندازی دولت سامانی توسط مهاجمان ترك و تشكيل حاكميتِ ترك در سرزمينهای
ايرانینشينِ سمرقند و بخارا انجاميد. داستانهای كهنِ ايرانی كه از جنگهای ايرانيان
و تركان سخن میگويند مربوط به تلاشهای تركانِ ماورای سيحون و بيابانهای شرقی دريای
مازندران (خزر) به خزش به درون سغد و هيركانيا، و بازدارندگی آنها توسط نيروهای
پارتيان و سپس ساسانيان است. و اين تلاشها سرانجام درزمان اميرانِ سامانی كامياب
شد.
با تشكيل سلطنت غزنوی كه برای ادامهی «جهاد» در هندوستان به سرباز ترك نياز داشت،
مرزهای ايران بيش ازپيش بر خزشهای تركان گشوده شد. هم در زمان محمود غزنوی بود كه
طوايف بزرگ اوغوز درياچهی خوارزم را دور زده به بيايانهای غربی آمودريا (اكنون
اواسطِ تركمنستان) وارد شدند. در اواخر سلطنت محمود غزنوی يكدستهی چندهزارنفری از
اوغوزها از راه استراباد و ری تا اصفهان رفتند و ازآنجا برگشته راه شمال در پيش
گرفته به آذربايجان رسيدند. اما در رخدادهای بعدی از حضور اينها در آذربايجان خبری
بهدست داده نشده است، و چه بسا كه آنها آذربايجان را زيرِ پا نهاده وارد آناتولی
شده باشند؛ زيرا كه در سرزمينهای مسيحینشين آناتولی امكان جهاد فراهم بود، و از
راه جهاد میشد زمين و ثروت و زن و دختر حاصل كرد. (داستان جهاد تركانِ مهاجر در
آناتولی از قرن پنجم هجری تا تشكيل و تحكيمِ دولت عثمانی داستان كشتارها و كشتارها
است كه سرانجام به مسلمان و تركزبان شدنِ بقايای بوميان آناتولی انجاميد.) مشخصا و
بهطور قطع، تا پايان قرن چهارم هجری خورشيدی هيچ نشانی از وجود تركان در آذربايجان
و اران و شروان نيست. گزارشهای بسيار زيادی از جنگها و درگيريها برسر رياست در
آذربايجان در قرنهای سوم و چهارم هجری دردست است با نام و نشان سرانِ سپاه و نيز
رقيبان قدرت، ولی در هيچكدام سخنی از حضور هيچ عنصر ترك به ميان نيامده است. تنها
موردی كه از حضور ترك در اوائل قرن سوم هجری به دست داده شده كه در ارتباط با قيام
بابك خرمدين است. يعنی چون چندين لشكر را بابك در عرض چند سال درهم كوبيده بود
خليفه معتصم تصميم گرفت كه سپاه غلامان ترك خودش را همراه يك از غلامانش به نام بغا
كه افسر بلندپايهئی شده بود اعزام كند. و اين نيز درجای خود خبر از آن دارد كه
ايرانیهای ارتش خليفه نمیخواستهاند بابك كه ايرانی و ايرانینژاد بوده و برضد
عرب میجنگيده از ميان برداشته شود، و عربهای ارتش نيز چونكه وقتی شكست
میيافتهاند بابك همهشان را میكشته است خليفه بهناچار غلامان ترك خودش را گسيل
كرده است. اين تنها گزارش از حضور موقتِ ترك در آذربايجانِ پيش از عهد سلجوقی است
كه اين نيز كوتاهمدت بوده، يعنی لشكر اعزامی بوده و در آذربايجان ماندگار نشده و
بهزودی به بغداد برگشته است.
در زمان مسعود پسر محمود غزنوی خزش بزرگ طوايف اوغوز به درون بيابانهای غربی
آمودريا صورت گرفت كه به زودی به مرو و سرخس رسيدند، و چيزی نگذشت كه خراسان را
ازدست مسعود گرفته در نيشابور سلطنت سلجوقی را بنياد نهادند، و بهزودی سراسر ايران
را گرفتند. با تشكيل امپراتوری پهناور سلجوقی كه ايران و عراق و شام و نيمی از
آناتولی را شامل میشد، خزش متوالی جماعات ترك از بيابانهای دور به درون مرزهای
ايران استمرار يافت؛ و ازآنجا كه آذربايجان و اران و شروان حاصلخيزترين سرزمينهای
ايران بود جهتِ مهاجرت جماعتهای خزندهی ترك بيشتر به سوی اين سرزمينها بود. از
همينراه بود كه جماعتهای انبوهی از تركانِ مهاجر بهطور پيوسته و مداوم به درون
آناتولی سرازير شدند؛ و همينها بودند كه درآينده دولتكهای موسوم به سلجوقیهای روم
را تشكيل دادند، و زمينهساز تشكيل دولت اوغوزهای عثمانی شدند كه قبيلهشان در
زمانی از قرن هفتم هجری به درون آناتولی رسيد.
بنا بر رسمی كه از زمان سامانیها معمول شده بود، تركان مهاجر و نومسلمان پس ازآنكه
درجائی از ايران اسكان میيافتند، رؤسايشان فرزندانشان را به معلمان ايرانی
میسپردند تا زبان ايرانی را به آنها بياموزند؛ و معمولا برروی فرزندانشان كه در
ايران به دنيا میآمدند اسم ايرانی مینهادند. ازاينرو ما وقتی گزارشهای تاريخی
مهاجرتهای تركان به درون ايران را دنبال میكنيم، میبينيم كه نخستين مهاجرها
اسمهای تركی دارند و نومسلمانند، ولی فرزندانشان اسمهای ايرانی دارند، و فرزندان
رؤسايشان باسواد شدهاند و به زبان فارسی سخن میگويند. اين وضعيت در تمام دوران
دوقرنهی سلطنت اوغوزها تا يورش مغولان برقرار بود؛ و تركان مهاجر برای آنكه ايرانی
شوند اسلام و زبان ايرانی و اسم ايرانی (نامهای شاهنامهئی يا نامهای اسلامی) اتخاذ
میكردند. همهی منابع تاريخی كه دربارهی دوران سلطنت سلجوقیها تا حملهی مغول
دردست است شاهد اين مدعا است.
تركان مغول كه قرن هفتم هجری خورشيدی با تهاجمِ آنها به ايران آغاز شد، در آغاز نه
به قصد مهاجرت به درون ايران بلكه به قصد تاراجگری و بازگشت به ديار خودشان آمده
بودند، و به همين خاطر هم از زمان حملهی چنگيز به ايران برای بيش از سه دهه همواره
مشغول آمدن و برگشتن و تخريب و كشتار و تاراج بودند؛ و اين تنها هدفی بود كه برای
يورشهای خود تعيين كرده بودند.
با دومين يورشِ بزرگ مغولان به همراه هولاكوخان (كه سوميندورِ خزش بزرگ ترك به
درون ايران بود) ماندگاری مغولان درايران آغاز شد. ايرانیها كه در خلال نزديك به
چهار دهه همهی هستی خويش را به مغولان باخته بودند و از چندين مركز بزرگ تمدنیشان
جز داستان و سوگنامه نمانده بود، تنها راه نجات آنچه برايشان مانده بود را در
فرمانبری اجباری از هولاكو و تشويقِ او به تشكيل سلطنت در ايران میديدند، و به
اين ترتيب سلطنت تركان مغول درايران آغاز شد كه بهزودی عراق را نيز ضميمهی قلمرو
خويش كرده خلافت عباسی را به بايگانی تاريخ سپرد.
كارگزارانِ صلاحانديش و باتدبير ايرانی به زودی اربابانِ ناخواسته و زوركی مغول را
برای تمدنپذيری و رهاسازی راه و رسم بيابانی آماده كردند، و چيزی نگذشت كه همان
رسم پذيرش اسلام و زبان و فرهنگ ايرانی توسط مغولهائی كه برمسند پادشاهی مینشستند
مرسوم گرديد، و اباقاخان پسر هولاكوخان رسما مسلمان شده نام احمد برخود نهاد (احمد
تكودار). جانشينان اينها تا پايان دوران ايلخانی فارسیزبان شده با تمدن و فرهنگ
ايرانی خوگير شدند، تا جائی كه ياد گرفتند كه رونقبخش تمدن و فرهنگ و ادب ايرانی
باشند. در اينزمينه كافی است كه به سياههی بلندبالای آثار سخنوران، تاريخنگاران،
دانشمندان، و هنرمندانِ دوران يكونيمقرنهی سلطنت مغولان و ايلخانان بر ايران
نظری بيفكنيم، يا دستِ كم نامهای پرآوازهی بزرگانی كه در اين عرصهها كميت راندند
را به ياد بياوريم.
چهارمين دورِ خزش بزرگ طوايف ترك به همراه تيمور گوركانی آغاز شد؛ و چنانكه
میدانيم تيمور پيش از لشكركشی به درون ايران زبان و ادبيات ايرانی را فراگرفته
بود؛ و دراينباره داستانها دردست است. تيموریها به نوبهی خود چنان در تمدن و
فرهنگ ايرانی حل شدند كه در آينده فرهنگ و ادبيات ايران را به شبه قارهی هند بردند
و سلطنت درازمدتِ تيموريان هندوستان را بنياد نهادند كه زبان رسميش فارسی بود و
صدها اثر ارزشمند فارسی از دورانشان دردست است، و از دربارهايشان كه رسوم شاهان
باستانی ايران درآنها معمول بود داستانها دركتابهای تاريخی هندوستان كه عموما به
زبان فارسی است بازمانده است كه بارزترينش اكبرنامه است. تنها كس از شاهان تيموری
هند كه زبانش تركی و ادبش فارسی بود بابر بود (بنيانگذارِ سلطنت تيموری هند).
فرزندان او عموما فارسیزبان شدند، و هيچ چيزی از ميراث تركی برای تيموریهای هند
باقی نماند.
همراه با تشكيل دولت صفوی يك خزش بزرگ ديگر از قبايل و طوايف ترك به درون ايران،
اين بار از جانب غرب و از بيابانهای آناتولی رخ داد. همين تازهواردانِ بيابانی
بودند كه هفت طايفهی مشهور قزلباش را تشكيل دادند. به دنبال آن، تحريكات شاه
اسماعيل در كشور عثمانی و سپس خصومت و جنگهای درازمدت عثمانی و ايران آغاز شد،
نيمهی غربی آذربايجان و سپس بخش اعظم كردستان به اشغال عثمانیها درآمد، جريان
تاريخ و نقش تأثيرگذارندهی زبان و فرهنگ ايرانی در منطقه متوقف گرديد، مهاجرتهای
مداوم طوايف ترك از آناتولی به درون ايران توسط قزلباشان تشويق شد، در آذربايجان و
اران و شروان عنصر ترك در اكثريت قرار گرفت و چيزين نگذشت كه اين سرزمينِ
ايرانینشين تغيير ماهيت داد و زبان تركی زبان مسلط در اين منطقه از ايران شد. ما
نمیدانيم كه در دوران صفوی، بهخصوص در دوران اشغال درازمدت آذربايجان و اران و
شروان توسط عثمانیها چه انبوهی از جماعات ترك به درون آذربايجان و اران و شروان
خزيده باشند و بوميان آذربايجان در چه وضعيتی كشتار يا تارانده میشدهاند و
بازماندگانشان در چه وضعيتی خود را مجبور ديدهاند كه زبانشان را تغيير دهند تا
بتوانند به زندگی ادامه بدهند. همچنانكه ديگر نمیتوان پی برد كه چه نسبت از جمعيت
كنونی آذربايجانِ تركزبانشده از بوميان تغييرزبانداده، و چه نسبتشان از تركان
مهاجرند.
كوتهسخن آنكه تا اوائل قرن پنجم هجری كه دستهئی از اوغوزها وارد آذربايجان شدند
هيچ عنصر ترك در آذربايجان و اران و شروان نمیزيسته است و جمعيت سراسر اين
سرزمينها را مردم بومی از نوادگان ايرانيانِ باستانی و همچنين عربهای ايرانیشده
تشكيل میدادهاند (كه اين دومیها به همراه فتوحات اسلامی وارد آذربايجان شده
ماندگار و محلی شده بودند). گويش آذری كه ازگويشهای زبان ايرانی بوده، هنوز در
مناطقی از آذربايجان قابل بازشناسی است، و جالب است بدانيم كه با گويش لارستانی كه
در انتهای جنوب ايران است مشتركات بسيار دارد. (شادروان كسروی كه خود آذربايجانی
تركزبان بوده پژوهش ارزندهئی دربارهی گويش آذری انجام داده كه در كتابچهئی با
عنوان «آذری يا زبان باستان آذربايجان» انتشار يافته است.)
جماعات ترك، هرچند كه در ابتدای ورودشان به ايران حالت جماعات مهاجم و غارتگر را
داشتند و خسارتهای تاريخی جبرانناپذيری به ايران و ايرانی زدند و تخريبها از شهرها
و مراكز تمدنی، و كشتارها از مردم ايران كردند (كه در گزارشهای تاريخی بازنموده شده
است)، ولی بهزودی ايرانی شدند، و امروزه يكی از سهقوم بزرگ تشكيلدهندهی ملت
ايرانند، كه سابقهی اسكان نخستين طوايفشان در ايران (اگر تركزبان مانده باشند) به
حدود ٩ قرن میرسد، و در بيش از هشت قرن از اين زمان طولانی (جز دوران زنديه و
پهلوی) سلطنت ازآنِ ايشان بوده است؛ و همواره در فراز و نشيب رخدادهای سياسی و
اجتماعی ايران سهيم بودهاند.
٣
گفتم كه آنچه مرا به نوشتن اين نامه واداشت مقالهی آقای رزمی بود. مقالهی آقای
رزمی اگر به يك زبان غربی در يكی از نشريات غربی نشر يافته بود، شايد برای
غربیهائی كه با تاريخ و گذشتههای ايران آشنائی ندارند جالب مینمود. ولی برای
ايرانیها به زبان فارسی نوشتن و از چيزهائی چون «ملت آذربايجان» و «مسئلهی ملی
آذربايجان» سخن گفتن، جای تأمل و كنكاش دارد. من آقای رزمی را نمیشناسم، ولی از
اشاراتی كه در زيرنويس دادهاند معلوم میشود كه اهل دانش، دارای مطالعه، و اهل
قلمند، و شايد در ايالات متحدهی آمريكا میزيند. اما عنوان نوشتارشان مرا متعجب
كرد كه شخصی بامطالعه و اهل دانش مطالبی اينگونه بر قلم بياورند.
هركس عنوانِ مقاله را ببيند بیدرنگ از خود میپرسد: مگر مردم آذربايجان يك ملتاند
كه مسئلهئی به نام مسئلهی ملی داشته باشند؟ اگر يك ملتند در چه زمانی از تاريخ
دارای دولتِ مستقل بودهاند؟ مرزهای كشورشان در كجاها بوده، و با چه كشورهائی
همسايه بودهاند؟ از چه هنگامی كشورشان ضميمهی ايران شده است تا اكنون مسئلهی ملی
داشته باشند؟
مسئلهی ديگر در اين مقاله آن است كه آقای رزمی میگويند: «اين مقاله بيشتر
روشنفكران فارس را مورد خطاب قرار میدهد».
پرسش آن است كه چرا آقای رزمی فقط روشنفكران فارس را مورد خطاب قرار دادهاند و نه
روشنفكران سراسر ايران را؟ مگر مردم فارس با آذربايجان همسايهاند يا روشنفكران
فارس با مردم آذربايجان مشكل دارند؟ يا اينكه فقط روشنفكران فارس از وضع آذربايجان
بیخبرند و مردم ديگر استانهای ايران همه چيز دربارهی آذربايجان و مسائل آذربايجان
میدانند؟ چرا روشنفكرانِ كردستان و همدان را مورد خطاب قرار ندادهاند كه
همسايههای آذربايجانند؟
اين پرسشها كه از خودم كردم يادم آمد كه پانتوركيستهای شووينيست آذربايجان به
ايرانیهای فارسیزبان میگويند «فارس». يعنی اسم آستان فارس را برای ايرانیهائی
بهكار میبرند كه زبانشان زبان ملی ايران است نه يك زبان محلی. و به همدانیها و
اصفهانیها و خراسانیها و كرمانیها و تهرانیهای فارسیزبان هم «فارس» میگويند.
حتما افغانستانیها و تاجيكستانیها و ازبكستانیهای فارسیزبان نيز در قاموس اينها
«فارس» هستند.
البته كه شخصی اهل دانش و مطالعه و قلم همچون آقای رزمی میدانند كه «فارس» يك
سرزمين است، و امروزه يكی از استانهای ايران است مثل همدان و اصفهان و كرمان و
كردستان و آذربايجان و خراسان و جز آنها. ولی چرا اسم سرزمين را بر آدمها اطلاق
كردهاند، اين جای سؤالی دارد كه هيچگاه پاسخ نخواهد يافت.
ديگر اينكه ايشان از «ساير ملل ساكن در ايران» سخن گفتهاند. مگر «ملت ايران» از
چند ملت تشكيل شده است؟ مگر ايران از اتحاديهی چند كشور تشكيل شده است كه دارای
«مللِ ساكن در ايران» بوده باشد؟ اين ملتهای فرضی كشورهايشان چه نامهائی داشتهاند
و مرزهای كشورشان كجا بوده و با كدام كشورهای فرضی همسايه بودهاند؟
عبارتها هشداردهنده و نگرانكننده است. با هم بخوانيم:
* «آذربايجانیها شعار ناسيوناليستی را در مقابله با حكومت روحانيون شيعه مطرح
میكنند.» [اما كدام معنا را از ناسيوناليسم درمد نظر دارند؟ پائينتر خواهيم ديد
كه پانتوركيسم است.]
* «بخشی از آذریهائی هم كه در درون سيستم حكومتی هستند و از تعدادی از نمايندگان
مجلس شورای اسلامی گرفته تا بعضی از روحانيون و نمايندگان مجلس خبرگان و عدهای از
شهرداران و فرمانداران حامی خواستههای ملی آذربايجان هستند. اين حركت عليرغم بعضی
اشتراكات مطلقا قابل مقايسه با حركات ملی در خوزستان و بلوچستان نيست.»
* «میتوان قدرتمندترين امپراطوریها را نيز به كشورهای مستقل تبديل كرد.»
* «جنبش ملی آذربايجان مراحل تكوينی خود را مانند ساير جنبشهای ملی در آسيا و
اروپا و آفريقا طی كرده است.»
* «سمبل اسطورهای اين جنبش يعنی بابك قهرمان مبارزه با مدعيان دين و نيروهای
اشغالگری است كه توسعه طلبیهای سياسی خود را بنام دين انجام میدادند.»
* «تمام نيروی جنبش صرف اثبات اين واقعيت میشود كه آذربايجانیها يك ملت هستند.»
* «هويت مستقل آذربايجانی».
نويسندهی محترم برای آنكه پانتوركيستهای آذربايجان را از تغذيهشدگی توسط
همسايههای شمالی و غربی تبرئه كنند تا كسی «دُمِ خروس» را نبيند، توضيح دادهاند
كه «روشنفكران كم بضاعت از نظر فكری كه قادر به تحليل درست اوضاع نيستند همواره دست
خارجی را در پديدههای اجتماعی جستجو میكنند و فعالين جنبشهای ملی را ناآشنا به
تاريخ گذشته ايران میدانند.»
و يك يك عبارت ديگر:
«انحلال اتحاد شوروی، استقلال مجدد جمهوری آذربايجان.»
پرسش آناست كه مگر همهی گزارشهای تاريخی نمیگويند كه سرزمينهای هميشه ايرانیِ
اران و شروان كه بعدها نام آذربايجان گرفت در جنگ توسط روسها اشغال شده از ايران
جدا كرده شد؟ مگر از جنگهای ايران و روس و قرارداد الحاق اين بخش از خاك ايران هيچ
ايرانیئی خبر ندارد؟ تاريخ میداند كه روسها بخشهائی از خاك ايران را اشغال كردند،
و همين بخشها اكنون آزاد شده تبديل به كشور شدهاند. آنچه اكنون جمهوری آذربايجان
ناميده میشود هزارها سال ملك مشاع همهی ايرانیها و بخشی از كشور ايران بوده كه
دراثر نابخردیهای تركانِ قاجاری به اشغالِ روسها درآمد. سپس بهدنبالِ فروپاشی
اتحاد شوروی، اين سرزمين به حال خود واگذاشته شد و كشوری نوين در جهان پديد آمد كه
هيچگاه در تاريخ جهان وجود نداشته است. پس «استقلال مجدد» دركار نيست بلكه پديد
آمدنِ كشور نوين متشكل از سرزمينهای اشغالشدهی ايرانی برصحنهی تاريخ و جغرافيا
پس از فروپاشی شوروی است. ناديده گرفتنِ تعمدی وقايعِ مُسَلَّمِ تاريخی چرا؟ آيا
چنين سخنانی را چهگونه بايد در ارتباط با تاريخ و گذشتهی ايران تفسير كرد؟
آقای رزمی خودشان بالاتر نوشتهاند كه روشنفكران ايرانی «فعالين جنبشهای ملی را
ناآشنا به تاريخ گذشتهی ايران میدانند». آيا روشنفكران ايرانی با ديدن چنين
تعابيری حق ندارند كه آنها را واقعا ناآشنا به تاريخ گذشتهی ايران بدانند؟ «ملل
غير فارس» در جامعهشناسی سياسی ايران چه معنائی دارد؟ آيا كسی كه میپندارد مردم
استانِ آذربايجان يك ملتند با تاريخ و گذشتهی ايران آشنائی دارند؟ اگر دارند، كه
واقعا جعل تاريخ و جعل هويت میكنند. آيا نمیدانند كه تركان در ايران يك قومند مثل
ديگر اقوام ايرانی، ولی هيچگاه يك ملت نبودهاند، و اكنون نيز نيستند تا «مسئلهی
ملی» داشته باشند؟ البته بديهی است كه بايد از حقوق شهروندی كاملا متساوی با همهی
اقوام ايرانی برخوردار باشند، و بايد حق داشته باشند به زبان مادریشان بگويند و
بنويسند و نشر بدهند. اين يك حق طبيعی است كه هيچ انسانی در هيچ كجای دنيا
نمیتواند ازآنها بگيرد. اما آنچه مربوط به زبان قومی آنها است، آيا تا كنون از
استعمال زبان مادری منع شده بودهاند؟ آيا حق نداشتهاند به زبان مادریشان بگويند
و بنويسند و نشر بدهند؟ آيا به صِرف ترك بودنشان ستمی قومی برآنها رفته است آنگونه
كه بر بلوچها و كردها و تركمنها و ديگر جماعتهای پراكندهی سنی و زرتشتيان و
يهوديان و مسيحيان و بهائیها ستمِ دينی و مذهبی میرود و از اساسیترين حقوقِ
سياسی شهروندی نيز محروم شدهاند ولی وظيفهشان در قبال حكومت مثل همهی ايرانيان
است؟ آيا تركها در ايران حق انتشار كتاب و نشريه و روزنامه به زبان خودشان ندارند
آنچنان كه تركها در تركيه به كردها اجازهی داشتن نشريهی كردی و نشر كتاب به زبان
مادری خودشان را نمیدهند؟ آيا در ايران تا كنون هيچگونه حركت ضد ترك در جائی ديده
شده است؟ آيا قانون اساسی جمهوری اسلامی تركها را مثل سنیها و ديگر ايرانیهای
غير شيعه (و همچنين مثل كردهای تركيه) از بخشی از حقوق شهروندی محروم كرده است؟ كجا
است انصاف؟!
پوشيده نيست كه پانتوركيستهای شووينيستِ آذربايجان، برمبنای همان تفكرات
تنگنظرانهی قبيلهئی كُهَن كه تابِ ديدن كسی جز قبيلهی خويشتن را ندارد، در
رؤيای بازگشت به دوران سياه و پرمظلمهی تركسروری نشستهاند، و به چيزی كمتر از
حاكميت ا&