شاهکاری استاد فرشچیان تابلوی حضرت شمس تبریزی و حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی

 

آغاز و منشأ مذهب

 

مذهب كيفيتي است عمومي كه در تمام مظاهر زندگاني بشر متجلي است . تاريخ دنيا نشان مي دهد كه هر قوم و ملتي داراي مذهبي ويژه خودش بوده است و پرستش و دعاء طبيعي ترين اصل زندگاني بشر به شمار مي آمده است . همانطور كه خوردن و آشاميدن براي انسان امر لازمي بوده ، پرستش و دعا را نيز براي خود فريضه اي مي دانسته و از اين رو نوعي رضايت و خوشوقتي باطني در خويش احساس مي نموده است . دین در زندگاني فردي و اجتماعي اشخاص جلوه و ظهور نموده و در عداد واجبات وضروريات اوليه قرار گرفته است ، وليكن اين موضوع مانند ساير مواضيع و مطالب ديگر در اين عصر مورد بحث واقع شده و نظريه هاي بيشماري از هر طرف به معرض افكار عموم گذاشته شده است كه : اوّلاً ضرورت مذهب رال تخطئه و ثانياً در بحث راجع به منشأ مذهب ، خرده گيريها و اعتراضاتي نموده اند . حتا از اين هم پا را فراتر گذاشته گفته اند : منشأ دین جز توّهم و خيال باطل چيز ديگري نيست و بنابراين دین نه تنها ضرورت ندارد بلكه مضّر هم هست ! بايد دانست كه دین لازم و ضروري است. در حالی که اصل دین بایستی در جهت تکامل افراد دنیا باشد و امری است اختیاری و درونی که بایستی به خودسازی انسانها بپردازد .

 

اين موضوعي است كه مربوط به حيات هر فردي مي شود و بنابراين شايسته و سزاوار آن است كه مورد امعان نظر قرار گيرد . اكنون پاره اي از نظريه ها و فرضيه هاي مهمي را كه راجع به آغاز و منشأ مذهب مطرح و مورد بحث صاحب نظران واقع شده است مورد بحث قرار مي دهيم :

الف – مطابق يكي از نظريه ها يا فرضيه هاي مذكور ، آغاز و منشأ مذهب ، ترس است و مردم از روي ترس متابعت مذهب را نموده اند . مثلاً مردماني كه در دوره بداوت مي زيستند و از تمدن حظي نبرده بودند ، از قوا و برخي از مظاهر طبيعت ، مانند طوفان ، رعد و برق ، صاعقه ، زلزله و آتش مي ترسيدند و از اين رو تصور يك نيروي مافوق الطبيعه اي را نموده سعي مي كردند كه خود را در پناه آن نيروي مرموز قرار دهند و مذهب از اين مسئله به وجود آمد . از آن پس مذهب به روشهاي گوناگون نسل به نسل به مردم رسيد و در زناگاني بشر عامل يا عنصري لازم بشمار آمد . از اينرو ترس را منشأ و سرآمد مذهب دانسته اند !

اين فرضيه قانع كننده به نظر نمي رسد . درست است كه ترس ، مقام و موقعيت مهمي در زندگاني اقوام دور از تمدن احراز نموده و حتا امروز هم مردم ، به گونه اي كامل خود را از زيربار آن خلاص ننموده اند ، وليكن اگر مذهب مولود ترس و واهمه باشد ، پس بايد به همان نسبت كه بشر در علوم و معارف ترقي نموده و به مجهولات عالم طبيعت پي برده و كيفيّات طبيعي را با تغييرات علمي روشن نموده ، از قوت مذهب كاسته آن را از دست داده باشد و حال آنكه حقيقت غير از اين است ؛ مردم خود را از زير بار خرافات و موهومات بيرون آورده وليكن مذهب را از دست نداده اند . وجود عده كثيري از مردمان مذهبي در ميان دانشمندان ، خود دليلي بر صحت اين مدعا است . پس شايسته نيست كه بگوئيم مذهب اين اشخاص مبتني بر ترس و خرافات است . ترس و خرافات ممكن است تأثيراتي از خود در مذهب گذارده باشد وليكن نمي توان تجربيات اشخاص را در عالم مذهب با اين گونه تعبيرات شرح و بسط داد .

برحسب آراء برخي ديگر ، منشأ مذهب يك سلسله افكار و خيالات كودكانه بوده است و مي گويند مذهب كيفيتي است كه به دوره صباوت حيات بشر تعلق دارد و براي استدلال اين عقيده چنين مي گويند : " طفل همين كه خود را در برابر حريف نيرومندتر از خود عاجز و ناتوان مي بيند ، خويشتن را به آغوش مادر يا پدر خويش مي اندازد كه از شر دشمن در امان بماند . همينطور هم بسياري از اشخاص كه خودشان را در هنگام مواجهه با حوادث زندگي ، بيچاره و ناتوان مي بينند ، متوسل به خدايي مي شوند كه براي خودشان خلق كرده اند و سعي مي كنند كه در پناه او از بليات دوران مصون بماند و در آرامش و صلح و سكون زندگي نمايند . پس احساسات مذهبي در قلوب مردم و عقيده به خدا و هر چيزي كه به مذهب وابسته است و ارتباط دارد ، همه ناشي از تصورات كودكانه است و هر اصل و بنيادي در عالم حقيقت ندارد ، بلكه صرفاً مبني بر تصور و وهم خيالند ! " اين گمان هم ناسطا و ياوه گويي است .

در ابتداي امر فرضيه فوق جالب توجه است ، زيرا در معتقدات مذهبي بسياري از ملل ، آثار كودكانه پيدا مي شود ، وليكن بايد گفت كه مذهب از روي غرائز كودكانه برنخاسته است ، زيرا اگر چنين بود مردم اين گونه احساسات را كنار گذارده و هر قدر به طرف رشد و بلوغ پيشرفت مي نمودند خود را از قيد آن آزاد مي ساختند و نيز با توجه به اين نظريه ، مردمان مذهبي بايستي مشتي انسانهاي جبون و ضعيف و فاقد قدرتهاي اخلاقي باشند ؛ و حال آنكه حقيقت غير از اين است ؛ اين قبيل مردم هر اندازه رو به رشد و بلوغ مي روند ، از آن قسمت از مذهب كه با افكار كودكانه سروكار دارد ، دست بر مي دارند و در دنياي مذهب مقام شاخصتري احراز نموده اند از همه كس شجاع تر و باجرأت تر بوده و بدون ترديد با كليه مصائب و مخاطرات حيات مواجه گرديده و خود را نباخته اند . پس روا نيست اين قبيل اشخاص را كه در برابر ناملايمات و مصائب و هرگونه شدايدي مانند سدي محكم مي ايستند ، به مردمان نابالغي تشبيه نمود كه هنوز از مرحله كودكي قدم را فراتر ننهاده باشند .

جماعتي ديگر برآنند كه مذهب از اجتماع برخاسته و كليه رسوم و قواعد و دستورهاي مذهبي عبارت است از رسوم و آبدا جمعيت بشري . اينان براين باورند كه مذهب يكي از محصولات و ثمرات اجتماع است و شخص مذهبي خدا را پرستش نمي كند بلكه نظامات اجتماعي را مانند فرمان خدا گردن مي نهد ، از اين رو معتقدات و احكام مذهبي فقط ناشي از آداب و رسوم اجتماع است . و نيز مي گويند كه پايه و اساس يا ميزان و معيار در مذهب ، خدا نيست بلكه انسان يعني جمعيت بشري است ؛ در مذهب چيزي نيست كه از اجتماع گرفته نشده باشد پس مذهب پيرو جامعه مي باشد .

اين نظريه را كه بسيار جالب است مي توان با شرايطي پذيرفت بويژه كه در اين عصر در افكار جمعي از مردم راجع به اعتبار و صحت دين ترديدي ايجاد كرده است . محل ترديد نيست كه منشأ بسياري از رسوم و آداب مذهبي مبتني بر اجتماع است . بسياري از رسوم و قواعد كهن را كه يادگار دوران جاهليت بشر است ، مي توان به آبدا اجتماعي تعبير نمود و آنها را در ميان مذاهب و اديان اقوام متمدن نيز مي توان يافت ، وليكن اينها نبايد مبدأ و منشأ مذهب به شمار آيد ، حتا در ميان مردمان جاهل و دور از تمدن نيز قوه اي هست كه بسيار عاليتر و ارجمندتر از قدرت و نفوذ قبيله اي است ، و ماوراء معتقدات مزبور يك نيروي مرموزي است كه صرفاً به محيط و نفوذ طايفه تعبير نمي شود . پس بدون شك يك نيروي متمايز يا شخصي نيز در مذهب پيدا مي شود . بعضي اوقات اتفاق افتاده است كه از ميان ملتي يك نفر ظهور كرده و آداب و رسوم و معتقدات مذهبي آن ملت را كه چندين قرن در ميان آن ها حاكم بوده زير و رو كرده و انقلابي بزرگ در ميان معتقدات مذهبي مردم پديد آورده است . اگر مذهب از ويژگيهاي يك قبيله يا اجتماع معيني باشد ايجاد اين نهضت ها غير ممكن است ، زيرا قوه شخصي و فردي مذهب كمتر از قوت اجتماعي آن نيست . در مذهب يك نيروي خارجي وجود دارد ، با اين حال يك نيروي باطني نيز در آن موجود است كه حكايت از منشأ و مبدأ آن مي كند .

مذهب به گونه اي اساسي نتيجه اجتماع به شمار نمي آيد . ظواهر مذهب از اجتماع اقتباس گرديده ولي جوهر ان معنوي و شخصي است .

خطاي تمام نظرات بالا ناشي از اين است كه آنها مذهب را از همان نخست كامل تصور نموده و به اين نكته توجه نكرده اند كه مذهب نيز مانند ساير شئونات زندگي مراحل كمال را پيموده تا به اينجا رسيده است . مذهب يك حس دروني است و مانند ذوق موسيقي به يك شكلي بسيار ساده در حيات بشر طلوع مي نمايد وليكن اين حس روز به روز پاكيزه تر و زيباتر جلوه مي كند و بالاخره به عاليترين و ارزشمندترين شكل خود مي رسد .

ب- بشر در همان وهله نخست از مشاهده آثار و علايم طبيعت و پهناي آسمان و عظمت جبال دچار شگفتي گرديد ، با اين كه احساس نمود كه قوه مرموزي بايد در درون اين آثار مخفي باشد . با اين كه ، از منشأ اين نيروها آگاهي نداشتند وليكن با احترام و اعمال مذهبي را به جا مي آوردند . پس از گذشت زمان به آن نيرو يك شكلي مادي داده به برخي چيزها تعظيم و تكريم نمودند ، به تصور اين كه آن چيزها مقدسند ؛ كوهها ، سنگ ها ، درختان كهن ، حيوانات ، آفتاب و ستارگان را مقدس پنداشته از اين رو پرستش آنها را برخود فرض مي دانستند و حال آن كه اين عقايد در برابر معلوماتي كه ما امروز دارا هستيم همانا ياوه سرايي و موهوماتيست كه تعلق به دوره جاهليت بشر دارند ، ولي چون انسان در مقام جستجوي خدا برآمد ، خدا را براساس تصورات و طرز فكر خويش ، در سنگ يا كوه ، مورد جستجو قرار داد .

عاقبت اين حيرت و سرگرداني ، انسان را يك قدم جلوتر برد و بشر از آن پس خدا را در قلمرو روحاني مورد جستجو قرار داد نه در اشياي مادي . مثلاً چنانكه در تأليفات و آثار افلاطون ، فيلسوف يوناني ، مشاهده مي شود ، كمال و جمال ، مورد پرستش بشر گرديده است و اين خود حاكي از پيشرفتي بزرگ در تاريخ اديان و مذاهب مي باشد .

اما انسان به اين مقدار آگاهي بسنده نكرد و در اين مرحله توقف روا نداشت . زيرا مي خواست از اين مرحله هم قدم را فراتر نهد . اعتقاد به حقيقت و جمال البته نيكوست وليكن اينها از جمله اشياي مجرده هستند و انسان را قانع نمي كنند . انسان داراي شخصيت مي باشد و شخصيت است كه به اين عقايد ارزش مي نهد . ارجمندترين چيزهايي كه بشر دارا مي باشد ، شخصيت است نه عقيده . پس مي بينم همين كه انسان يك قدم جلوتر گذارد به طور شخصي خدا را مشاهده نمود و متوجه شد كه خدا نه يك نيروي مرموز و نه يك چيز بيعي مانند جبال شامخه يا عقايد مجرده ، بلكه موجودي است كه داراي شخصيت بوده و با انسان ارتباط پيدا مي كند . بدين منوال مذهب به عالي ترين شكل خود عبارت شد . از يك رابطه دوستي بين انسان و خدا . در اينجا بود انسان به يك آرامش قلبي دست يافت و احساس رضايت كرد و هر چه ترس داشت از وي زايل شد .

بنابراين اگر تنها شكل اوليه و قديمي مذهب را در نظر گرفته و بگوييم كه مذهب يك چيز بي معني يا كودكانه و يا فقط نتيجه ترس است ، صحيح نيست . هنگامي كه مذهب آغاز به تعليم مي كند و پا به عرصه وجود مي گذارد ، با بسياري از چيزهاي عادي و ساده تودم است ، در عين حال يك خاصيت رشد و نموي در آن وجود دارد كه انسان از امعان بركات زياد آن عبارت بهره مند مي شود ، پس نظريه هايي كه راجع به مذهب اظهار شده و مي شود مادامي كه اين نكته را امعان نظر قرار ندهند فتوا و حكم آنها پر از خطا و اشتباه است .

ج- بايد دانست كه آيا مذهب براي بشر ضرورت دارد يا نه ؟ بزرگترين دليل بر لزوم و طبيعي بودن مذهب براي انسان عبارت از تجربيات خود انسان است ؛ شناختن خدا و نزديك بودن به خدا نوعي رضايت خاطر و حس تسكين و خوشوقتي به انسان مي بخشد .

شخصي كه به خدا ايمان دارد ، با كمال محبت ، نسبت به خدا و انسان رفتار مي نمايد . بامدادان با احساسات محبت آميزي به دنبال كار خويش مي رود و شبانگاهان با قيافه اي بشاش و و حالتي كه حاكي از رضايت خاطر وي است ، برمي گردد . در صورتي كه اين رضايت را نه ثروت ، نه علم و دانش و نه مقام براي شخص نمي تواند حاصل نمايد ، بلكه ايمان به خدا اين نيروها را به شخص عطا مي كند . مذهب به معني ديگر عبارت است از محبت ، و محبت در حيات بشر امري طبيعي و اساسي است ، زيرا كسي كه از حليه محبت عاري باشد از كمالات دور است و شخص كاملي محسوب نمي شود ، زيرا بزرگترين و ارزشمندترين صفت در زندگاني ، محبت است .

دليلي ديگر نيز براي تأييد اين نظر يعني طبيعي بودن مذهب وجود دارد و آن را بايد در برخي خدماتي كه اشخاص براي ترقي بشريت به عمل مي آورند مورد تفحص و جستجو قرار داد . برخي از اشخاص و حتا پاره اي از روشنفكران با توجه به اوهام و خرافاتي كه از ابتدا امر با دين توأم گرديده است و همچنين با در نظر گرفتن جناياتي كه به نام مذهب انجام مي شود ، تصور مي كنند كه مذهب دشمن ترقي و تعالي است . درست است كه به نام مذهب بي عدالتيها گرديده و خونها بناحق ريخته شده و حقها پايمال گرديده ، ولي تاريخ نشان مي دهد كه مذهب از چندين راه به ترقي بشر خدمت كرده است و از روي مذهب قوانين بشري وضع گرديده است .

د – ايمان به خداي لايزال يك امري و طبيعي است . علاوه براين ، زندگاني با توكل به خدا براي ترقيات حقيقي بشر لازم است . انسان داراي جسم احتياجات جسماني خود است . شخصي كه از اين نكته غافل باشد زيان خواهد ديد . انسان داراي افكاري است كه بايد آن را به زور ممارست و تعليم و تربيت ترقي دهد و اگر از پرورش و تربيت قواي دماغي خويش غافل بماند ، صدمه خواهيد ديد . همين طور انسان داراي روحي است و اين روح هم به نوبه خود دارد ، اين روح تشنه كمال و جمال و حقيقت و محبت است ، ارواح ، طالب چيزهايي است كه با جمال و فضيلت توأم باشد و خدا را كه منشأ كمال و جمال و حقيقت است جستجو مي كند جسم خواهان ماديات روح هم نيازمند معنويات مي باشد و از معنويات است كه استحكام مي پذيرد . شخصي كه از نظر روحي مرده باشد جسم او نيز زندگاني واقعي ندارد . اگر بي خدايي را پيشه سازيم زندگاني معنوي ما نيروي خود را از دست مي دهد . مذهبي كه با واقعيت سروكار داشته و ارتجاعي نباشد و انسانها را به طرف پيشرفت و ترقي سوق دهد و از هر طرف جلوي ترقيات و پيشرفت روزافزون بشري را نگيرد ، بسيار زيبا و دل پسند است .

 

صفات مشترك مذاهب اوليه

1- در هر مكاني پا مي گذاريم ، مي بينيم كه مردم آن ناحيه يك نوع عقيده يا احترام مذهبي نسبت به مكاني ويژه يا شخصي معين و يا چيز بخصوص با اعمال و افعال مشخصي دارا هستند و مي توان به وضوح مشاهده كرد كه آن را مقدس مي شمارند و هميشه نسبت به آن يك حالت احترام آميخته به احتياط دارند و براي آنها يك نيروي مرموز فوق طبيعي قايل ميباشند كه نيروي زنده كننده و يا نابود كننده را داراست و مي تواند منشأ خير و خوبي يا مصدر شر و بدي باشد و هم چنين آن اشياء داراي قوه بركت بخش بوده و هيچكس نميتواند به آن دست بزند و صدمه اي به او برساند ، مگر اشخاصي كه داراي صفات ويژه اي باشند ، مانند رئيس خانواده يا شيخ قبيله يا كاهن و كشيش . از اين رو هميشه نسبت به آن شي ء مقدس يك حس احترام مرموز آميخته با رعب و هراس و خلوص عقيده در عالم سادگي خود دارا هستند .

2- اعتقاد به مانا (1)  كه يك نيروي روحاني غيبي است و اعتقاد به آن در نزد اقوام بدوي عموميت دارد ، ولي در هر ناحيه و اقليم . آداب و رسوم و واكنشهاي خاصي نسبت به آن معمول مي باشد ، اعتقاد به مانا در نزد هندوهاي آمريكا ، وحشيان مراكش ، پيگمي ها وسط آفريقا ، بانتوهاي افريقاي جنوبي و بالاخره ملل و اقوام بدوي در ديگر نقاط روي زمين همه جا ( كوتوله ها Pigmee ) به نوعي خاص وجود دارد و سرانجام به طور كلي همه اين مردم بدوي اعتقاد دارند كه يك قدرت ساكت و نامعلوم در هر شي ء موجود است ، خاصه شبيه يك نيروي مافوق طبيعي است كه به خودي خود داراي فعاليت است و مافوق نيروي حياتي موجود در اشياء مي باشد و به وسيله اشخاصي معين يا در وجود اشياء زنده و متحرك ظاهر مي شود و داراي اين خاصيت است كه مي توان آن را از اشياء جامد به افراد ذي حيات منتقل ساخت ، يا از شخصي ديگر سرايت داد ، يا بالاخره از اشخاص زنده به اشياء جامد دوباره برگشت داد چون ريشه عقيده به مانا را در نزد اقوام بدوي تجزيه و تحليل نموده اند ، معلوم شده است كه مانا بيشتر از ساير قواي عادي طبيعت داراي معناي حياتي و اثر فوق العاده و صاحب صفات و امتيازات خاصي است و حوادث بزرگ يا قدرت شگفت انگيز فرد خاص يا حوياني درنده كه مورد توجه ايشان قرار مي گيرد ، مبتني بر مانا ( Mana ) است كه در جسم آنها وجود دارد و براي دفاع در برابر آنها يا براي استمداد از ان جهت افزايش نيروي بازو يا بيل يا حاصلخيزي محصول خود بايد به آن توجه ويژه اي مبذول داشت . از اين رو طبقات و نسلهاي متوالي اين اقوام درباره مانا معتقد به خواص و آثار سحري فوق طبيعي شده اند .

 3- سحر و جادو كه به وسيله اوراد و تكرار بعضي كلمات و برخي اعمال مي تواند پاره اي از قواي عظيم جهان را به تفع خود قبضه نمايد . در اين زمينه عقايد وحشيان بسيار دامنه دار و شرح آن باعث اتلاف وقت خواننده است و همين اندازه كافي است كه بگوئيم سه اسلوب و روش را كه بدويان آنها را وسيله تسخير يا غلبه بر نيروي غيبي مي دانند ، مي توان به رشته تحرير درآورد .

الف – عقيده به فتيشن ( Fetishism ) مي باشد و آن عبارت است از استمداد از نيروي پنهاني و مستور در اشياء بيجان مانند سنگ و نهر و كوه و مانند اينها . به عبارت ديگر قبايل بدوي نسبت به اشيايي خاص احترام و تقديس قايل مي شدند و از آن جهت آنها را فتيش هاي طبيعي مي گويند كه داراي شكل و صورتي خاص هستند مانند سنگريزه ها و قلوه سنگ هاي عجيب يا سنگهاي فرود آمده از آسمان ( شهاب ) ، استخوانها ، چوبهاي عجيب و نادر و امثال آن ، و از همان وقت كه به دستشان مي رسد ، در آن نيروي عظيمي را پنهان مي دانند كه براي خود فرد و دوستانش مفيد و سودمند و براي دشمنانش مضر و زيان بخش مي باشد و از لحاظ نيروي سحري قواي سودمندي در انواع آن اشياء جامد و بيجان ذخيره است مثلاً شاخ گوزن و امثال آن انبار نيروي شگفت انگيزي مي باشد و از اين جهت در بسياري موارد از آنها براي حصول مقاصد ساده و نيازمنديهاي بدوي استفاده مي شود .

اين قتيش ها اعم از اشياء طبيعي و مصنوعي در نظر ايشان نوعي شخصيت مستقل هستند و صاحب اراده مي باشند . در افريقا از احساسات دارندگان فيتش چنين معلوم مي شود كه نخست با كمال سادگي آنها را داراي يك روح عيني ميدانند و سپس آن ها مورد احترام و پرستش قرار مي دهند ، به آنها هدايا و پيشكش تقديم مي كنند و در برابر آنها با تضرع و زاري دعا مي خوانند و انابه مي كنند ؛ اگر آن خواسته و آرزو برآورده نشد ، رفتار آن شخص وحشي نسبت به آن فيتش تغيير مي كند ؛ نخست با او از در تملق و چاپلوسي در مي آيد ، بعد او را ريشخند ميكند ، سپس با داد و فرياد و خشونت به او دستور مي دهد و سرانجام آن را كتك ميزند و مجازات مي نمايد و اگر باز هم نتيجه مطلوب به دست نيامد ، آن وقت معتقد مي شود كه روح مخفي غيبي از آن فيتش خارج شده و ديگر به درد كاري نمي خورد ، بايد او را ترك نموده فيتش ديگري بخواهد . و يا اينكه شايد روح فيتش قويتري از ناحيه مجاور بر آن غلبه يافته باشد كه در آن صورت بايد آن را نزد ساحر يا كاهن برده شده تا آن را مجدداً از نيروي مخفي پركند و قدرت جديدي براي انجام نيازمندي قوم به او بدهد .

ب – روش دوّم سحري آن است كه آن را به شمنيزم ( Shamanism ) تعبير مي كنند و مقصود از آن ، تصرف در قواي روحي و غيبي جهان است . در اين روش يكنفر شمن ( Shaman ) كه خود داراي چنين نيروي غيبي است در بدن انسان ديگر تأثير مي كند يعني روحي معين را ا بدن او خارج به جسم او داخل مي نمايد . واژه شمن از لغت مردم سيبريه گرفته شده ، زيرا آنها در اين كار از تمام ساحران و جادوگران و كاهنان جهان معروفتر و مشهورترند و در آن سرزمين براي غلبه بر ارواح غيبي، اعمال شگفت انگيز واعجاز آميزي انجام مي دهند و بيماران را مداوا مي نمايند .

ج- روش سحر و جادوي عوامانه اين روش منحصر به كاهن يا ساحر نيست ، بلكه در نزد تمام افراد قبيله معمول مي باشد كه با استفاده از وسايلي بسيار ساده و ابتدائي ، به گمان خود كوشش مي كنند از زيانها و بديهاي ارواح موذي جلوگيري نمايند و يا ارواح مفيد را به سود خود به كار وادارند ، بطور مثال تمام قبيله يكجا جمع ميشوند و گناهان و خيانت هاي خود را با تشريفات خاصي به جانوري منتقل كرده بعد آن را مي كشند و يا به قايقي منتقل ساخته آن را در دريا يا رودخانه غرق مي نمايند ؛ هزاران گونه اعمال خرافي انجام مي دهند ، بويژه جهت حاصلخيزي زمين بايد يا فرزند آوردن زن عقيم يا حيوانات نازا ؛ اعمال شگفت انگيز همانند رقص ها كه در هنگام كاشتن بذر با افشاندن خون قرباني حيوان يا حتي قرباني انسان و دفن جسد او در زمين باير و يا تقديم اولين محصول نوبر از ميوه و غله يا فرزند به خدايان و يا پرستش گاو ، گربه و ديگر حيوانات و ...

د – تابو ( Tabu ) – اعتقاد به تابو تا حدودي در تمام دنيا عموميت دارد . شخص رئيس گروه يا شيخ قبيله را اغلب تابو مي دانند و افراد جماعت براي او آنچنان قوه و نيروي غيبي قايل هستند كه گمان مي كنند دست زدن به بدن و يا فرش و اثاث او خطرناك است و اگر كسي چنين گناهي را مرتكب شود ، جان او در معرض خطر است و بايد با عملي خاص آن را جبران نمايد . حتي بعد از مردن اين تابوها ، گور آنها نيز تابو است و از آن مقار حاجات ميطلبند و براي آنها نيروي غيبي قايلند و هر وقت كه بتوانند به زيارت آنها مي روند . اين مردمان ساده لوح و بي خرد در جهان كم نيستند و متأسفانه در قرن بيستم هم افراد زيادي در كشورهاي مختلف جهان ديده مي شوند كه گور مردگان را براي خود تباو قرار داه به جاي خداوند از آنها حاجات مي خواهند و اگر از آنها پرسيده شود كه اين گور و مرده كاري نمي توانند انجام دهند ، با كمال سادگي و ساده لوحي جواب مي دهند ، چون اينان نزد خدا مقرب هستند ، از آنان مي خواهيم تا نزد خداوند شفيع شوند و حاجات ما را بخواهند ، در حالي كه خداوند همه جا حاضر و ناظر است و جاي واسطه اي بين او افراد نيست ولي اينان هم نوعي بت پرستي را به خود و به گروه كشور اعمال مي نمايند .

حكايت و روايات خرافي بسياري از قبايل بدوي نقل شده است كه بعضي افراد قبيله از زن و مرد كه ندانسته ، نيم خورده رئيس را خورده اند چنان هول و دهشتي بر آنها مستولي مي شد كه از شدت ترس و بيم هلاك مي گرديدند ! زيرا بر اين عقيده بودند كه آن رئيس يا پيشوا پر است از نيروي غيبي ( مانو ) ؛ همان احترام و وحشت از امرا و روحانيون كه از ديرباز در اقوام قديم به وجود آمده درباره كساني ديگر نيز هويدا مي شد ؛ سربازان ، شكارچيان و ماهيگيران در بسياري از طوائف وحشي ( تابو ) شمرد ميشوند ، لمس كردن جسم آدمكشان و قاتلان را حرام مي دانستند تا وقتي كه به وسايل و عمليات مخصوصي پاك مي شوند ، طفل نوزاد دختر يا پسر در موسم بلوغ و هنگام تشريفات آن و نيز مادر طفل شيرخوار در نزد طوايف ديگر ( تابو ) بشمار مي آمدند . بالاخره شماره تابوها درنزد مردم بدوي بيرون از آمار بود ، تا كار به جائي مي كشيد كه اشياء مختلف و اقدام به برخي كارها و حتي سخن گفتن به بعضي كلمات و اسامي و قدم نهادن در اماكني ويژه تابو بحساب مي آمد ؛ گروه ديگر براي اسلحه و تير يا قطعات آهن خون بدن يا ، گيسوان يا موي سرچيده شده يا ناخن روح موذي قايلند و لمس آنها را ممنوع مي شمارند ، بعضي غذاها يا آب دهان ، گره ها ، گره هاي مخصوص حلقه انگشتر و نگين ، همه و همه در شمار تابوي اهمم بدوي هستند . ظاهراً اعتقاد به تابوها منحصر به قوام بدوي و وحشي نيست ، بلكه دامنه آن گسترش پيدا كرده تا آنجا كه كشورهاي پيشرفته و متمدن هم در عالم خود يك سلسله تابوها را رعايت مي كنند .

در نظر اين مردم بدوي چنانچه كسي برخلاف دستور ، رسم و آداب تابو را زير پا گذارد ، آلوده و نجس شمرده ميشود ؛ در نزد آنان ، تولد ، مرگ ، ريختن خون ، آلوده شدن به خون و تماس با اشخاص تابو ، همه موجب نجاست و پليدي است ، مثلاً يك روح ناپاك موذي ، آن شخص يا خانواده يا قريه را آزار خواهد رسانيد بنابراين بايد عملياتي انجام داد تا آن روان پليد از آن شخص ناپاك يا از آن مكان آلوده به خارج رانده شود و آن عمل را كه پاك شدن يا تصفيه نام نهاده اند و در نزد اقوام و ملل بدوي به رسوم و آداب مختلف انجام مي گيرد ، از آنجمله است : روزه گرفتن ، تراشيدن مو و ناخن ، بدن را روي خاك افكندن يا در معرض دود قرار دادن و در همان حال خواندن اوراد و ادعيه خاص و دويدن در ميان آتش مشتعل و يا پريدن از روي آن و بالاخره شستن بدن با خون يا زخم نمودن عضوي از بدن و جاري كردن خون از آن به نام فصد يا حجامت . اين اعمال براي آن است كه روح پليد همراه آن خارج شود ، و بطور خلاصه مي توان گفت : براي پاك نمودن و تصفيه در نزد اقوام و امم ، هزاران وسايل گوناگون از زمانهاي باستان به جاي مانده كه به شمار نمي آيند .

ه – آنيميزم ( Animism ) – در عصر حاضر نيز انسانهاي بدوي وجود دارند كه در ميان آنها نوعي عقيده آنيميزم متداول است ، به اين معني كه آنها معتقدند تمام موجودات اعم از متحرك يا ساكن ، مرده يا زنده داراي روحي مستور مي باشند به ويژه انسانها كه هريك داراي روحي در جسم خود هستند و در هنگام خواب و رؤيا از بدن او موقتاً خارج مي شود و سارنجام در لحظات واپسين و هنگام مرگ بدن را به طور قطع رها مي كند ، در نزد ايشان ارواح داراي شكل ، صورت ، احساسات ، عواطف و همچنين صاحب اراده و نيت مي اشند و مي توان آنها را مانند اشخاص زنده اداره كرد و راهنمايي نمود و اگر به خشم آيند به منتها درجه موذي و مضر خواهند بود و چون آنها از خوش آمد و چاپلوسي خشنود مي شوند و از وفاداري و خلوص ممنون مي گردند ، از اينرو بايد همواره به ياد آنان بوده اي . بي تايلور ( E.B.Taylor ) چنين مي گويد : " نز