
زبان باستانی تالشی و فرهنگ کهن ایرانی این منطقه
گفتگو ي شهرام آزموده با علي عبدلي
شكي نيست كه هر كس بخواهد درباره تالش تحقيق كند از جمله آثاري كه بايد به آن مراجعه نمايد ، آثار دكتر علي عبدلي است . علي عبدلي بيش از سه دهه است كه درباره تالش مي نويسد و پژوهش مي كند . آغاز كارش به اوايل دهه پنجاه مي رسد . همكاري با مطبوعات آن زمان و پيوستن به زمره نويسندگان راديو گيلان از جمله كارهاي ابتداي دوران فعاليت او به شمار مي ايد . بعدها با پرداختن به تاتها و تالشها، علاوه بر چاپ مقالات متعدد در مطبوعات ، روزنامه نگاري ، اجراي پروژه هاي تحقيقي ، شركت و سخنراني در همايش هاي ايران شناسي ، همكاري در ساخت فيلم هاي مستند مربوط به تالش و…؛ به تاليف اثاري پرداخت كه تاكنون چهارده عنوان از ان منتشر شده است . دوازده كتاب مربوط به تالش و تات و دو مجموعه شعر كه در هر كدام شعر هاي تالشي هم ديده مي شود.
فعاليتهايي كه اين پژوهشگر در طول دوران پژوهشي اش انجام داده اورا معروف ترين فرد در عرصه پژوهشهاي تالش شناسي ايران نموده است . او چند سال قبل موفق به دريافت دكتراي افتخاري از آكادمي ملي جمهوري آذربايجان شد و در ايران نيز بارها به عنوان محقق برگزيده مورد تقدير قرار گرفته و در سال 1383 نيز جايزه ادبي دكتر محمد معين به ايشان اعطاء شد. با توجه به فعالتيهاي گسترده او در زمينه هاي مختلف تالش پژوهي همچون فرهنگ عامه ، تاريخ ، موسيقي ، زبان شناسي ، شعر ، تصحيح و ترجمه و… گفتگو با ايشان ايجاب مي كرد كه به جنبه هاي خاصي توجه شود و بقيه جنبه هاي كاري او به زماني ديگر واكذاشته شود ، با اينكه در اينجا به مقوله مهم كارهاي او يعني پژوهش در زمينه تاريخ تالش پرداختيم . اما سعي كرده ايم كه به جنبه هاي گوناگون ديگر هم توجهي بشود .
آنچه درزير مي آيد نتيجه بيش از دو ساعت گفتگو است كه در دو يا سه شماره نشريه تقديم شما مي شود . مهم تر اينكه اين گفتگو بهانه اي شد كه به ايشان خدا قوتي هم گفته باشيم . (شهرام آزموده )
ü آقاي عبدلي شما كارهاي مختلفي درباره تالش انجام داده ايد .تاكنون چهارده كتاب از شما به چاپ رسيده است بي ترديد همچنان سرگرم پژوهش و نوشتن هستيد . به عنوان پرسش اول مي خواهم از كارهايي كه در دست چاپ داريد يا آماده چاپ هستند برايمان بگوييد ؟
ج : كارهايي را كه اكنون با آنها سرگرم هستم سه چهار عنواني هستند . پژوهش تاتها » و يك ترجمه به نام « ترانه هاي مردم و نغمه هاي شادي » به دو ناشر داده شده و اين قول را داده اند كه قبل از نمايشگاه سال 1385آنهارا منتشر بكنند . كارهايي هم كه هنوز ناشري ندارند ويا اصلاً به جايي ارائه نشده اند يكي جلد دوم «تالشان كيستند » ، دومي كه از نظر من اهميت بيشتري دارد و مرتب هم در حال بازنگري ويرايش آن هستم، كتاب « تاريخ تالش » از دورترين زمانها تا نهضت جنگل است . كتاب ديگري هم دارم به نام « ماه و مه » كه مجموعه اي از تجربيات ادبي بنده در زمينه شعر و شاعري به زبانهاي فارسي و تالشي و تاتي در ان گرد آمده و منتظرم كه ناشري براي چاپش پيدا شود . كارهاي ديگري هم دارم ولي چون هنوز در بين راه تاليف هستند بهتر است از آنها نام نبريم .
ü به نظرشما پرداختن به كدام بحث در تحقيقات مربوط به تالش اهميت دارد ؟ مباحث تاريخي ، جغرافيايي ، باستان شناختي زبان يا …؟ چرا ؟
ج : براي شناخت قوم بزرگي مانند تالش كه مدت هاي طولاني مورد بي توجهي و حتي در بعضي دوره ها در معرض فشار و سركوب شديد بوده است و ما هنوز نتوانسته ايم شناخت لازم را درباره اش به دست آوريم ؛ حد و مرزي نمي توان قايل شد. يعني اينكه از كجا شروع كنيم يا به كجاها بيشتر توجه نماييم.. هر كس با هر تخصص و توانايي علمي كه داشته باشد و بتواند گوشه اي از اين كار بزرگ را بگيرد و به پيش ببرد قطعاً خدمت كرده است . مهم نيست كه اين خدمت در كدام بخش از مباحث تالش شناسي انجام مي گيرد . ولي به طور كلي چون بايد در هر كاري اولويت بندي هايي بشود ؛ اگر بخواهيم در تالش شناسي هم چنين اولويت هايي را در نظر بگيريم ؛ فكر مي كنم دو مقوله مهم وجود دارد كه اولين ان تاريخ است . چون اگر تاريخ و گذشته خود را نشناسيم به هويت وريشه هاي خود پي نبرده ايم. و آن چراغي را كه بايد به آينده پرتو بيفكند و راه ما را روشن بكند، بر نيفروخته ايم . زيرا مي دانيم كه گذشته چراغ راه آينده است .ما اول بايد گذشته مان را بشناسيم تا براي امروزمان برنامه ريزي كنيم و فرداي بهتر را بسازيم .
مقوله مهم دوم زبان تالشي است . اين زبان اهميت بسياري در گروه زبانهاي ايراني دارد و بايد از جهات مختلف مورد بررسي قرار گيرد، ما بايد به طور اخص آن را بيشتر بشناسيم و ارتباطش را با شاخه هاي مختف گروه زبانهاي ايراني بدانيم و ادبياتي كه با اين زبان به وجود آمده بشناسيم .
مسأله مهم تر ماندگاري اين زبان است كه رابطه مستقيم با هويت تالشان دارد. بي ترديداگر روزي زبان تالشي از بين برود از تالش فقط نامي باقي خواهد ماند . اگر بخواهيم از يك قوم ياد بكنيم و اركان هويت آن را بر شمريم ، آن اركان بر اساس تعاريف علمي موجود عبارت خواهد بود از تاريخ مشترك , سرزمين مشترك ، ريشه هاي فرهنگي مشترك و بالاخره در رأس همه اينها زبان آن قوم قرار مي گيرد و لذا زبان تالشي برابر است با هويت تالشان . برابر است با ماندگاري اين قوم در صفحه روزگار. پس اين دو موضوع در مباحث تالش شناسي بيش از همه چيز اهميت دارد
ü شما اهميت بيشتري براي تاريخ و زبان قائل شديد. هر چند اين دو موضوعي نسبتاً متفاوت هستند . البته تاريخ زبان ما مي تواند تاريخ ما هم باشد . اما در اين دو موضوع آثار مكتوب زيادي نداريم و اين خود مشكلاتي براي زبان شناسان و كساني كه به تاريخ تالش مي پردازند به وجود مي آورد . آيا در اين ميان باستان شناسي نمي تواند به ما كمك بيشتري بكند ؟
ج : بله ؛ اهميت باستان شناسي در شناخت تاريخ اقوام و ملت ها و به طور كلي جامعه جهاني چيزي نيست كه بتوان آن را ناديده گرفت و يا اندك شمرد . زماني كه ما از گذشته هاي مان اثر مكتوبي نداريم يا اگر داريم در فهم و تحليل و تفسيردرست آن عاجز هستيم و يا در جاهايي كه به دنبال حلقه هاي مفقوده تاريخ يك ملت مي گرديم , و يا در جاهايي كه حلقه هاي پراكنده و از هم جدا شده اي وجود دارد و مرتبط كردن آنها به همديگر مشكلاتي را به وجود آورده است . علم باستانشناسي اهميت خودش را نشان مي دهد و به كمك محققان و تاريخ پژوهان مي آيد .
در مورد قوم تالش نيز همينطور است . اگر بخواهيم به نوشته ها رجوع كنيم آگاهي چندان مهمي از گذشته ها براي ما باقي نمانده است . تا سده پيش تقريباً هيچ كس به طور مستقيم و يا مشخصاً به نام تالش و براي تالش وارد عرصه تحقيق يا نگارش اثري نشده است . اگر نامي از تالش , اطلاعات تاريخي و جغرافيايي از تالش را در بعضي از نوشته ها مي بينيم ؛ اينها به معني تالش شناسي يا تالش پژوهي نيستند ماهنوز نمي دانيم كه اصلاً نوشته هايي درباره تالش داشته ايم و يا نداشتهايم .شايد واقعاً داشته ايم و بر اثر حوادث از بين رفته اند . كه اين احتمال بيشتر به واقعيت نزديك است . چون مردمي با انهمه سابقه ي تمدني نمي تواند آثار مكتوب نداشته باشد .
اگر بخواهيم در مورد تاريخ تالش , خصوصاً تاريخ باستان تالش اظهار نظري بكنيم و اطلاعات جامعي به دست آوريم , شديداً نيازمند دستاوردهاي باستان شناسي هستيم . خيلي از موضوعهايي كه در سطح منطقه يا كشور مطرح شده ودرباره آن سالها ها گفته اند و نوشته اند , ناگهان يك تحقيق باستان شناسي درستي آن را رد مي كند . همين اواخر بود كه ديديم چه رويداد بزرگي درباره پايتخت مادها رخ داد . دويست يا سيصد سال است كه تمام محققان و ايران شناسان برجسته و بنيان گذاران اين رشته در مورد مادها گفته بودند كه پايتخت آنها همدان است . اما يك هيأت علمي در آنجا تحقيق كرده و اكتشافاتي انجام داده كه ثابت مي كند همه آن حرفهايي كه پيشتر زده اند حدس و گمان بوده است و پايتخت مادها همدان نبود. اين قدرت را فقط علم باستان شناسي دارد و اين علم است كه مي تواند وتو بكند و وارد مباحث نظري بشود و آنها را اصلاح كند .
در تالش تحقيقات باستان شناسي با اينكه مدت چندان زيادي نيست كه شروع شده است و آنهم كه شروع شده تا مدتها ادامه نداشته است . چند سالي است كه يك هيأت به سر پرستي آقاي خلعتبري و همراهي دوستان مردم شناس و ديگر متخصصان به تالش آمده اند و دارند كار مي كنند . ولي فكر مي كنم عظمت كار آنچنان است كه خود آن بزرگواران هم در آن وا مانده اند و نمي دانند كه واقعاً چه كار بكنند؟! آيا در يك منطقه متمركز شوندو همان جا كار كنند يا نه در هرجايي يك مدت كار كنند و به سراغ نقطه اي ديگر بروند . به نظر من تالش امروز ـ كه البته تالش گذشته از نظر جغرافيايي خيلي گسترده تر بوده است ـ يك موزه عظيم مستتر است و اين موزه در زير خاكها پنهان شده . تا زماني كه خروارها خاك را از روي آن بر داشته نشده است ؛ نمي توانيم چشم انداز روشن و دقيقي از گذشته اين قوم داشته باشيم . بنابراين بسيار ضروري است كه اكتشافات باستان شناسي در تالش گسترش پيدا كند و تمام محققان و خصوصاً آنهايي كه در زمينه تالش شناسي كار مي كنند و يا علاقه مند به مسائل تالش هستند اكنون هر روز چشم به راه دستاوردهاي جديد هيأت هاي باستان شناسي هستند.
.
ü با اينكه مي دانيم تالش در گذشته ها خيلي گسترده تر بوده و تمدن و فرهنگ و زبان خاص خودش را داشته است و الآن هم دارد ؛ چرا تالش اينقدر نا شناخته باقي مانده است و محققان درباره تالش كار نكرده اند . حتي اگر كسي بخواهد اقوام ايراني را نام ببرد از تالش نامي نمي برد.علت چيست ؟
ج : همانطور كه اشاره شد تالش قوم بزرگي بوده كه به دلايل مختلف از جمله اينكه در دور دست هاي تاريخ، خود داراي يك كشور بوده اند . قومي نيرومندي كه تبعيت برخي از حكومتهايي كه در ايران روي كار آمده اند را قبول نكرده و اگر هم درزمانهايي قبول كرده دوام چنداني پيدا نكرده است جنانكه گويي اين قوم كمتر فرمانبردار بودهاست. بعدها هم كه در مجموعه شاهنشاهي ايران قرار گرفت ـ البته بعد ها هم كه مي گويم منظورم پيش از اسلام است ـ در مقام يك متحد قرار داشت . با اينكه اين قوم ايراني و ايراني زبان است و در تمام حوادث مهم تاريخي ايران حضور و سهم و نقش داشته است به همان نسبت سلحشور ؛ آزاده و خويشتن انديش هم بوده است . اين قوم هرگاه احساس مي كرده دولتي نمي تواند نماينده خوبي براي ملت ايران باشد ؛ با آن به نسبت شأن و مشروعيتي كه داشته رفتار كرده است . البته تبعيت پذير نبودن نه به معناي ايران گريز بودن ؛ بلكه وقتي كه خواسته با دولتي روابط برقرار كند و از دولتي تبعيت بپذيرد به مشروعيت و توانايي و صلاحيت هاي آن دولت فكر كرده است . بعد ها كه اين قوم تدريجاً ضعيف شد روزگار رفتار ديگري با آن در پيش گرفت . هر حاكمي كه آمد سعي كرد به نحوي آن را مهار كند و به نحوي اين قوم را تضعيف كند ونگذارد كه خاطرات دوران باستان در ذهن آن جان بگيرد و تا مبادا دوباره باعث مشكلات و دردسر هايي بشود . اين موضوع داستان مفصلي دارد كه نمي توان در يك مصاحبه به جزئياتش پرداخت . واين يك بخش از علل گمنام ماندن تالش است .
بخش ديگر گمنام مانده تالش باقي نماندن آثار مكتوب و آثار فكري اين قوم است . زيرا ممكن است يك قوم از بين برود ولي آثار آن براي قرنها و زمانهاي طولاني باقي بماند .كتابها ، بناها ، و آثاري ادبي كه آن قوم به وجود آورده نامش را زنده نگهدارد . از تالشان نيز چنان آثار وجود داشته ولي از بين رفته است . بنابراين نه در نزديك با قوم تالش رفتار خوبي شده و نه از دور . وسائل ، ابزار وامكاناتي هم نبوده كهديگران بتوانند ارتباطشان را با اين قوم حفظ كنند و آن را بشناسند .. تالش بعد از حادثه جنگهاي ناگوار روسيه عليه ايران ـ كه به نظر من تلخ ترين حادثه تاريخ تالش است ـ و عقد قرار داد ننگين تركمانچاي ، يكباره ازهم گسيخته شد . نيمي از اين قوم در آن سوي مرز دريك شرايط فرهنگي ،تاريخي وسياسي جداگانه وكاملاً متفاوت با ايران قرار گرفت و. بخش ديگري نيز در ايران باقي ماند . آنهم با نگراني هايي كه دولت نالايق و بي كفايت قاجار نسبت به تالش داشته ؛ زمينه هايي رافراهم كرد كه باز اين قوم تحت سلطه وسيطره و سركوب بماند وهرگز نتواندجان بگيرد . چون نگران بود كه ممكن است مشكلاتي ايجاد شود . يا باز هم همسايه قدرتمند شمالي اش عصباني شود و دست به اقدامات ديگري بزند . و يا دلايل ديگري كه براي خودشان داشتند ؛ موجب شد كه اين قوم در انزوا قرار گيرد و همچنان در يك محدوده جغرافيايي و دور افتاده و ناشناس و به حالت محاصره زندگي خودش را ادامه دهد .
وقتي منابعي نباشد كه قومي را بشناسيم ؛ وقتي كه نظر دولت ها نسبت به يك قوم به گونه اي باشد كه نخواهند آن قوم دوباره مطرح شود ، طبعاً راههاي شناخت آن قوم هم بسته مي شود . اين نيز بخشي از دلايل گمنام ماندن تالش است . ولي اين مسايل ديگر در مورد تالش امروز مصداقي ندارد . كساني كه هم سن و سال من هستنديا حتي جوانتر ها به ياد دارند وضعيتي كه تالش امروز دارد ، ده - بيست سال پيش اصلاً نداشت . تا چند دهه قبل حتي در رشت ، تالش را به خوبي نمي شناختند و اگر هم مي شناختند با ذهنيت بسيار بدي نسبت به اين قوم قضاوت مي كردند .بدترين ضرب المثل هايشان را درمورد تالشان برزبان مي آوردند . اين قوم جتي براي خودش شناخته شده نبود . به اينها به عنوان مردمي بربر ، وحشي و بي فرهنگ نگاه مي كردند . اما در طول همين بيست و سي سال گذشته خوشبختانه جنبشي در تالش بوجود آمده است و اين قوم بار ديگر استعداد خودش را دارد نشان مي دهد و همانطوري كه دارد در صحنه هاي اقتصادي وتجارت و سياست خودش را نشان مي دهد ؛در حوزه فرهنگ هم در حدي بسيار چشمگير در حال درخشش است. تالشهاي موفق در جهان ودر گوشه وكنار ايران كم نيستند . در حوزه تالششناسي اكنون موجي از جوانهاي علاقه مند به فرهنگ و هويت خود دارند فعاليت مي كنند و اثر اين فعاليتها امروزه قابل مشاهده است . تالش ديگر آن تالش ده سال پيش بيست سال پيش و سي سال پيش نيست . وكما بيش شناختي از اين قوم به دست داده شده و همچنان هم موج آگاهي با ابعادي غني تردر حال گسترش است .
ü باعنايت به اينكه در برخي آثار تاريخي مي خوانيم كه مثلاً تالشها به دولت مركزي حدود بيست هزار سرباز براي مبارزه با فلان دولت داده اند ويا چيزهايي از ايندست و از طرفي ضعفي كه تالش بعدها بدان دچار شده است ؛ آيا ميتوان گفت اين عقب ماندگي و ضعف ومشهور و معروف نشدن به نفع فرهنگ و تمدن و زبان ادبيات و… تالش بوده است ؟ يعني با داشتن اين شرايط اين قوم توانسته اصالتهاي خودش را حفظ كند و تا حدودي بكرو دست نخورده به ما برسد .
ج : منزوي ماندن وشرايط خاص جغرافيايي و توانمنديهاي اجتماعي و سياسي اين قوم كمكهايي كرده است كه در حين در انزوا ومحاصره ماندن , در حالت جزيره اي در گسترده ايران بزرگ بودن ؛ بيشتر به خودشان برگشته اند و در خودشان غرق شده و وضعيت تدافعي بگيرند لذا توانسته اند فرهنگ ، زبان و آداب خودشان را نسبت به برخي اقوم كه بيشتر در معرض تاخت و تازهاي اقوام بيگانه قرارگرفته اند حفظ بكنند . طبعاً آنجاهايي كه شاهراه حوادث بوده است مردمانش بيشتر تحت تاثير قرار گرفته اند. به طور مثال از سده پنجم هجري قمري اقوام ترك زبان , اقوام اويغور آلتايي اوغوز از اقصاي شرق ايران تدريجاً به سوي ايران سرازير مي شوند و بر اثر ضعف دولتها و يا حوادثي ديگر و وجود بعضي شرايط مناسب ؛ موفق مي شوند به داخل خاك ايران نفوذ كنند. در آن زمان ايران از خودش دولت مركزي فراگيري نداشته است. اقوام ترك در اين كشور حاكم شدند ودولتها را به وجود آورده اند . آنها وقتي آمدند و وارد ايران شدند به علت شرايط خاص جغرافيايي مازندران، راهشان را از جنوب سلسله كوههاي البرز ادامه مي دهند و نمي توانند داخل بخش شمالي و باريكه جلگه اي بين البرز و درياي كاسپين بشوند . آنها ناچار از پايين عبور مي كنند . وقتي كه از پايين عبور مي كردند پشت سرشان طوايف و تيره هاي ترك هم مي آمدند و ساكن مي شدند و تحت حمايت دولتهاي خودشان قرار مي گرفتند و نه تنها بر شرايط و مناسبات اجتماعي ، اقتصادي مناطقي كه در آنجا ساكن مي شدند سلطه پيدا مي كردند وتاثيرمي گذاشتند بلكه برزبان و فرهنگ آنها تاثير مي گذاشتند . مردمي كه در چنان شرايطي قرار مي گرفتند تا كي مي توانستند بدون پشتوانه در مقابل سيل تهاجمات فرهنگي ، سياسي و نظامي و اجتماعي مقاومت كنند؟ . به هر حال روزي مقاومت شان به حداقل مي رسيد و تحت تاثير قرار مي گرفتند . اما مي بينيم در مازندران زبان و آداب و رسوم باقي مي ماند و در گيلان و تالش باقي مي ماند ؛اين موضوع بيشتر حاصل شرايط جغرافيايي آن ديار و هوشمندي مردمي بوده كه مي دانستند چگونه از نعمتهاي خدادادي و شرايط محيط زندگي خود در مقابل مهاجمان استفاده كنند. و همين موضوع باعث شد كه پاي آن اقوام به گيلان و تالش باز نشد . در حالي كه آذربايجان به آن بزرگي كلاً ترك زبان شد و فقط جزيره هاي كوچكي از زبان كهن مردم آن سرزمين باقي ماند . در مازندران و گيلان و تالش يك طايفه و تيره و جمعيت ترك نتوانست رسوخ كند و ساكن بشود تابتوانند روي فرهنگ آن مردم تاثير بگذارد. بنابراين عوامل مختلفي بوده اند كه مسير را طوري تعيين كرد ند كه اين مردم در انزوا قرار گيرند و بتوانند زبان وفرهنگ خودشان را حفظ كنند . و اينموضوع امروزه براي ما نعمتي است . و مي توانيم بگوييم كه اتفاقاتي كه افتاده به ضرر هم نبوده و خيلي هم به نفع ما تمام شد و ما امروزه با داشتن زبان تالشي مي توانيم قوم تالش را هم معرفي كنيم .
ü در مباحث مربوط به تالش ما تاتها را هم مي بينيم .هر جا اززبان تالشي صحبت مي شود مطمئناً زبان تاتي هم هست . آيا تاتها قومي جدا از تالش هستند ؟ يا نه همان تالشها هستند و زبان تاتي لهجه اي ديگر از زبان تالشي است ؟
ج : براي اينكه يك جمعيت را قوم بدانيم بايد ازقوم يك تعريف داشته باشيم . يعني بدانيم هر جمعيتي با داشتن چه مشخصه هايي يك قوم به شمار مي آيد . با تعاريف علمي موجود نمي توانيم تاتها را قوم بدانيم . ولي تالشان قوم هستند . يك قوم منسجم و كامل . چون تمام شرايط تعريف شده رادارند
من بحث تات را به صورتي جامع در كتاب « تاتها » ي خود مطرح و و مفصلاً در اين باره كه تاتها قوم هستند يا نه و درباره تاتهاي داخل و خارج ايران، زبان آنها ، پيشينه آنها ، تاريخ آنها وغيره در آنجا توضيح داده شده. خلاصه كلام اين است كه تاتها يك قوم نيستند . بلكه جماعات پراكنده ايراني زباني هستند كه اقوام ترك آنها را تات ناميده اند . همانطور كه اعراب وقتي به ايران آمدند تمام جماعات ايراني را ـ بدون در نظر گرفتن تفاوتهايي كه دارند ـ عجم خواندند . در واقع تات هم كلمه و نامي شبيه عجم است كه بر طوايف ، جماعات و اقوام مختلف ايراني زبان اطلاق شده است . به همين لحاظ آنها با هم تفاوتهايي دارند . تاتهايي كه در كرانه هاي درياي سياه و در خراسان و سمنان زندگي مي كنند با تاتهاي قزوين و دره شاهرود خلخال متفاوت هستند و هيچگونه قرابت قومي با يكديگر ندارند . هر كدام از اينها ويژگيهاي خاص خوشان را دارند . تاريخ خاص خودشان رادارند و شايد خيلي از اينها خصوصيات قومي خاصي داشتند كه محو و يا فراموش شده است . يا شايد هنوز هم باقي مانده است . بعضي از اين طوايف تات زبان را مي تواينم به يكي از اين اقوام مرتبط كنيم و اين ارتباط به صورت علمي قابل دفاع است . مثلا تات هاي دره شاهرود را بايد بخشي از قوم تالش بدانيم . تفاوت آنها با زبان تالشي به اندازه تفاوتي است كه تالشي ماسالي با تالشدولايي يا تالشدولايي با شاندرمني يا شاندرمني با آستارايي دارد . تات زبانهاي خلخال يعني دره شاهرود و دره خورش رستم و… دقيقاً بخشي از قوم تالش هستند و زبان و فرهنگ آنها دقيقاَ در حوزه زباني و فرهنگي تالش قرار دارد .
ü با تفاوتهاي قومي ، نژادي ، و زباني كه گفتيد بين تاتهاي مختلف وجود دارد آيا اين ها در گذشته هاي دور هم با يكديگر ارتباطي نداشته اند كه ما حالا آنها را به عنوان تات مي شناسيم ؟
ج : نه . اينها جماعاتي هستند كه همه شان ايراني هستند كه در همان گذشته ها هم لهجه هايشان با هم تفاوت داشته است . سرنوشت سياسي متفاوتي با هم داشتند. سرزمين مشترك قومي با يكديگر نداشته اند . اما همه شان ايراني بودند . ايرانيت اينها را به همديگر پيوند مي داد . لهجه ها و گويش هاي شان كه ايراني بود آنها را به هم پيوند مي داد و يك فرهنگ بزرگتر ونيا فرهنگ ايراني اينها را به هم مرتبط مي كرد . ارتباطات معنوي اينها با ديگر بخشهاي ايران مثل مسأله فردوسي و شاهنامه خواني لرها در لرستان و تالش ها در تالش وفارسها در شيراز است كه همه يك مضمون داشته است . اين رشته هاي معنوي و فكري ايراني آنان را به هم مرتبط مي كرد . چون همه شان ايراني بودند و هستند . اما با همديگر ارتباط خاص قومي نداشتند . اينها در شرايط جداگانه و اوضاع و احوال اقتصادي و فرهنگي جداگانه زندگي مي كردند . بنابراين ارتباط به معناي ارتباط قومي و تيره و طايفه اي نداشته اند . هر بخش از اينها در حوزه خاص جغرافيايي كه داشتند . متعلق به يك مجموعه اجتماعي خاصي بودند . نمي توانيم اينها را با هم مرتبط بدانيم .
ü همانطور كه تات ها در نامواژه تات با هم اشتراك دارند و همه با واژه تات آنها را از هم جدا نمي دانند؛ آيا تفاوت قومي كه گفتيد در زبان آنها هم وجود دارد ؟ يا خير زبان و لهجه و گويش آنها به هم نزديك يا يكي است ؟
بله . حتي گويش هاي شان هم با يكديگر فرق دارد.
ü آيا شباهتي هم دارد كه بتوانيم آنها را به يك نيا زبان غير از فارسي يا زبانهاي ايراني وصل كنيم ؟
ج : به غير ايراني و پهلوي بودن خير! . به طور كلي زبانهاي ايران باستان دوشاخه است . يكي پارسيك و ديگري پهلويك . ما در حوزه پهلوي قرار داريم. يعني آذربايجان و دماوند و همدان و تالش و اران و شيروان ـ كه امروزه جمهوري آذربايجان نام گرفته است ـ همه شان در حوزه پهلويك قرار دارند . بخشي از لهجه هاي تاتي كه ممكن است در شاخه پارسيك قرار بگيرد ؛ مي گوييم مربوط به شاخه پارسيك زبانهاي ايراني است . بخشي هم كه در حوزه پهلويك قراربگيرد, كه اكثر تات زبانها در آن شاخه قرار دارند . مي گوييم اينها پهلوي زبانها هستند و اگر بخواهيم به يك زبان مشترك ، يك نيا زبان در مورد زبانهاي ايراني براي اينها قائل شويم و به آن زبان اينها را معرفي كنيم ؛ مي شود گفت كه همه اينها پهلوي زبان بوده اند . چون پهلوي هم مثل فارسي خودمان صورت همگون و يكنواختي نداشته است . در آنهم لهجه هاي مختلفي وجود داشته . امروز هم كه يكسان سازي در فارسي به حد اعلاي خودش رسيده است مي بينيم اصفهاني ها و كرمانيها مثل شيرازي ها و تهراني ها و قمي ها حرف نمي زنند . باز تفاوت لهجه وجود دارد . در گذشته كه ادبيات فراگير و سواد نبوده و مردم نمي توانستند از يك منبع واحد تغذيه ادبي شوند اين تفاوت لهجه ها بيشتر بوده است . و اين تفاوت لهجه ها به علت نبود زبان ادبي همچنان به صورت لهجه هاي مختلف تا امروز باقي مانده اند و تفاوتهاي كاملاً مشخصي با همديگر دارند ازاين رو مي توانيم اينها را در حوزه هاي جغرافيايي بزرگتري به هم مرتبط كنيم . مثلاً تمام تاتهاي حوزه دشت قزوين بيشتر به هم مرتبط و به همديگر نزديك هستند . آنها يك شاخه از تاتي هستند به عبارت ديگر